امروز رفته بودم قبرستون. خيلي وقت مي شد که نرفته بودم. امروز هم اگه ضرورت ايجاب نمي کرد نمي رفتم.(خوشم نمیاد زور که نیست.) آخه برم چيکار کنم . اگه قرار فاتحه اي براي مرده بخونم خب همينجا مي خونم. ديگه چه لزومي داره تا قبرستون برم؟ . مي دونين چه جوابي به اين سوالم مي دن؟ مي گن اونجا آدم به ياد مرگ مي افته و حساب چند سالي که باقي مونده دستش مي ياد. ما که هيچ حسابي دستمون نيومد.
 قبرستون شهر کوچک ما داره روز به روز بزرگتر مي شه .با اینکه خارج از شهره ولی از یه طرف شهر داره به سمتش گسترش پیدا می کنه . از طرف دیگه قبرستون به سمت شهر.  بعید نیست تا چند وقت دیگه به هم متصل بشن . انگار مرده ها می خوان به ما بگن که بابا ما هم از شماییم . فکر نکنید که ما مردیم و شما زنده اید . مرده ها حتي بعد از مرگشون هم مي خوان توي اين دنيا جايي داشته باشن. ولو به اندازه يک متر مربع!!!!!!!!!
نمي دونم چه اصراري دارم که روي قبر مرده گريه نکنم. اما نمي تونم. همينکه قبر رو ميبينم ياد تمام لحظاتي مي افتم که با صاحب اون قبر(!) گذروندم. خصوصاً اگه قبر يه عزيزي باشه که تازه از دست دادم. ( بابا ناسلامتي فردا عيده . بي خيال شو ديگه . موضوع قحطي بود. )

منو ببخشيد که اينطور شروع کردم...بگذريم.

 از اين طرز نوشتن(محاوره اي) خوشم نمياد. داره تبديل به يه سبک مي شه. واين يعني فاجعه اي براي زبان فارسي. ولي چه کنيم ديگه . بذاريد ما هم توي اين فاجعه سهيم باشيم.

به مناسبت میلاد امام عصر یه دونه غزل انتخاب کردم که اینجا می نویسمش. اما قبلش یه توضیح کوچیک بدم.: آقا من شاعر نیستم . اگه هم تو پست قبلی یه دونه شعر نوشتم بدون اسم شاعر ،فقط به خاطر اینه که نمی دونستم شاعرش کیه. همین. پس لطف کنید گیر سه پیچ ندین.
 

گوش کن می شنوی همهمه دریا را؟
تپش واهمه خیز نفس صحرا را؟

نور بی حوصله در پنجره می آشوبد.
باز کن پنجره بسته گلدان ها را

واژه ها در شعف شعر شدن می رقصند
دیدی آنک به افق چرخش مولانا را؟

شیهه اسب کسی در نفس طوفان است
گوش کن ! می شنوی همهمه دریا را؟

سبزپوش اسب سواری گل و قرآن در دست
آب می پاشد یک ،  مرقد ناپیدا را.

                                  قنبرعلی تابش- قم


يه توضيح مهم : بعضي از دوستان به قالب قبلي اعتراض کرده بودن که چشم رو اذيت مي کنه. اينه که مجبور شدم براي سلامتي چشم اين دوستان و اينکه فردا ضعف چشمشونو از چشم ما(ببخشيد از قالب ما) نبينن،قالبو عوض کنم. (البته قالب همچين هم تغيير نکرده . يه خورده رنگشو دستکاري کردم و اون تصوير پس زمينه رو حذفش کردم. همين)

                        

 


                                                یا حق

/ 11 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سیاوشون

سلام! اتفاقا من هم با اين نثر محاوره‌ای حسابی مشکل دارم! با قبرستان اما نه اين‌قدر که تو پياز داغش را زياد کرده‌ای! عيدت هم مبارک!

الهام

سلام اولين باری يه که ميام اينجا اگه اجازه بدی بلينکمت بازم ميام اگرم اجازه ندی بازم ميام . حالا ميخوام چند تا چيز بگم اول اينکه محاوره ايی نوشتن خيلی به دل ميشينه حتی اگه فاجعه باشه بعدشم اينکه قلم رنجه رو ميفرمايند

الهام

آهان يه چيز ديگه غلط املايی فاجعه ی خيلی بزگتری يه حتی اگه از قصد باشه پس شما که نگران زبان شيرين فارسی هستين لطفا. لطف رو درست بنويسين چون اصلا طنز قشنگی نيست *لوتف*

Leili

من که اصلا به مرگ فکر نمی کنم!

پویا

سلام. ممنونم که به وبلاگ من سر زدی. نوشته بودی که با شخصیت های رمانهای احمد محمود احساس نزدیکی می کردی. شاید به این خاطر که آدم هر چقدر هم نا امید باشد باز عاشق زندگی است. همیشه هم لازم نیست به وفق مراد باشد. گاهی همین تلاشها به زندگی معنی می دهد. ببخشید امیر جان اما اینها با خواندن چند مطلب آخرت به ذهنم رسید. امیدوارم به فضولی تعبیر نکنی (:

nancy

سلام عزيزمممممممممممممممممم............خوبييييی.....................گوش کن می شنوی همهمه در يا را .............ای خدااااااااااا.........خيلی عالی بود بخدااا