باز هم دو رکعت عشق

من گنجي را دوست دارم.نه به خاطر اينكه او تنها اصلاح طلبي است كه خود خواسته تا پاي مرگ پيش مي رود. و نه به خاطر اينكه حقيقتي را بيان مي كند كه ديگران از گفتن آن بيم دارند. و نه به خاطر اينكه او آزادي واقعي را آزادي عقيده مي داند و بر آن اصرار دارد.هر چند كه مي توانم او به خاطر تمامي اين موارد دوست بدارم.
من گنجي را دوست دارم چرا كه او به چيزي كه مي گويد ايمان دارد. و به خاطر اين ايمان حاضر است جان خود را نيز فدا كند. او را دوست دارم چرا كه او را مردي مي دانم كه در بين ما و با آگاهي از تمامي خطراتي كه او را تهديد مي كردند از ابراز عقيده خود دست نشست.

مقاله زير را از ابراهيم نبوي بخوانيد:


می خواست بگوید عدالت چیزی است بزرگتر از این بازی که آغاز کرده اید. گفتیم حقیقت چیزی است که گفتنش را نمی توان، هم گوش ها نمی شنوند، هم دهان ها نمی گویند، هم جان ها طاقت نمی آورند.

گفت من بی گفت این حقیقت که در جان من است آرام نمی توانم گرفت. گفتیم کلام هرگز به اندازه جان بزرگ نبوده است، چرا که کلام را همیشه در جان می توان نهان کرد تا روزی دیگر که بگوئیش بر سربازاری که کلام را خریداران فراوانند.

گفت این کلام که در من است خریدار نمی جوید، کودکی است، آنرا زاده ام نه برای فروختن و اینک طاقت نهان کردنش را ندارم. گفتیم جانت را چه می کنی، اگر که کلامت، جان را فدیه کند یا آنرا گواه و شاهد خویش بخواهد؟

گفت: من بی گفت این کلام بودن را تاب نمی آورم و جز گفتن آن هر آبی در دشت جان من سراب است. گفتیمش ما چنین نمی توانیم که تو می توانی و چنین نمی پنداریم که تو در پنداری.

گفت بودن را نمی خواهم که حقیقت همان است که در من به کلمه آمده است و من کلمه را می خواهم که باشد حتی اگر بودن را تاوان گفتن بدهم. گفتیم اگر تو نباشی کلمه ای دیگر نخواهد بود و تو مرد کلماتی و مرد باید باشد تا کلام باشد.

گفت: می خواهم که کلماتم باشد و خویشتن را در کلام خویش بگذارم. خویش را بدین گونه بود که فریاد کرد در کلمه و جان را از خویش به کلمه درآورد. جانش از آن پس کوچک تر و کوچک تر و کوچک تر شد و کلماتش از آن پس بزرگ تر شدند و بزرگ تر شدند و بزرگ تر شدند.

رفت که برود، صدایی شد و کلماتی، تا صدایش و کلمه اش بماند . صدایش ماند و کلمه اش ماند . اکنون صدایی دیگر از او نمی شنوی ، بدنش به سکوت می رود و کلمه هایش پر طنین تر و پر طنین تر و پر طنین تر می شود.

در بازاری که مردمان سر به زیر انداخته اند و به سرعت از سرمای سکوت می گریزند، صدایی ناگزیرگوش و جان و قلب آدم ها را نشانه می گیرد ، هرچه صدا بلند تر می شود طپش قلبش آرام تر می شود، قلبش به سکوت می رود ، ساکت می شود. می ایستد . منحنی سبز بی رحم به خطی بدل می شود.

عابران می روند . می گذرند و گروهی می مانند.
ما بر سر بازار خویش ایستاده ایم، صدایش از انکار هر کس بزرگ تر است و هر که باشی جز احترام کاری برایش نمی توانی بکنی.

تنها می شود به چشمان مردمان خیره شد وگفت: او گفته است که قیمت جانم را مردمان خواهند گرفت . آیا مردمان قیمت جانش را خواهند گرفت؟

 

نامه گنجي خطاب به دكتر سروش را هم حتماً بخوانيد:

          اينجا کليک کنيدhttp://roozonline.com/01newsstory/008956.shtml

 

/ 3 نظر / 6 بازدید
کولی گل فروش

اووووووووووووووووووووووووووووول در ضمن متاسفانه من اصلاْ سياسی نيستم

darya

من هم دوستش دارم....اما حيف سياست بی رحم ترين جلاد تاريخه...........ياحق

آيات دلنشين- الهه

باز هم بياييد از همين امروز شروع كنيم.... روزي يك آيه ..... بشه زمزمه روزانه مون و در طول روز هي تكرارش كنيم و هي بهش فكر كنيم و احتمالا در موردش كمي تحقيق ... كمي search... كمي فكر... كمي بحث... كمي گفتگو داشته باشيم... وبلاگ «آيه هاي دلنشين» سعي ميكنه هر روز با يك آيه مهمان دل شما باشد ...شما هم با يك كليك مهمانش باشيد.... مطمئن باشيد با حضور و دلنوشتهاي شما ذيل آيه ها همانگونه خواهد شد كه بايد ... حتي سكوتتان هم زيباست... فقط بياييد ... بخوانيد ... و اگر خواستيد چيزي بنويسيد.... و درضمن ما مشتاقانه پذيراي نظرهاي گرانبهاي شما عزيزان هستيم براي هرچه بهتر شدن اين وبلاگ .... هدف = بخوانيم ... فكر كنيم... بفهميم ... درك كنيم... آنچه ميفهميم با ديگران در ميان بگذاريم و با هم درك بيشتري داشته باشيم .... باز هم از تمامي كساني كه اين خطوط را ميخوانند دعوت ميشود در اين همخواني و هم فهمي آيات دلنشين شركت كنند... هر كه با ماست : يا علي ... مدد !