به ياد استاد

دو روز است که دل و دماغ هیچ کاری را ندارم. از وقتی مسعود آن پیام مرگ را فرستاد انگار مرگ را در وجود خودم حس می کنم. پیام فقط دو کلمه بود. "استاد مرد." بدون هیچ حرف و توضیح اضافه ای. سریع شماره مسعود را گرفتم و از او توضیح خواستم. استاد شب خوابیده بود و دیگر بیدار نشده بود . به همین سادگی. شاید این مرگ برای استاد "یک بوس کوچولو" باشد اما برای ما یک سیلی محکم بود.
تمام بچه هایی که در خانه استاد جمع شده بودند مات و مبهوت به یکدیگر نگاه می کردند. هنوز هم باور نداشتند که دیگر استاد تبدیل به یک خاطره شده است. صدای ساز  او ، نگاه مهربان او، خانه محقر ولی صمیمی او ، همه و همه تبدیل به یک خاطره شده اند.خاطره ای که شاید کم کم از یادها برود.. استاد رفت در حالیکه خودش خوب می دانست برای رفتن هنوز خیلی زود بود.

/ 6 نظر / 6 بازدید
گلناز ميرحسيني

فضای گرم سردخانه با يک مقاله و يک شعر بروز است ومنتظر نظرت عزيز

زهرا معتمدی

"بگذار دیگران هر چه دلشان می خواهد بگویندو فکر کنندولی واقعیت اینست که زندگی حتی قبل از اینکه ما برای همیشه ترکش کنیم ترکمان می کند" بعد از مدتها با غزلی به روزم !

مهدی معارف

بانوی شعرهای شب و شمع و شور و عشق ما با شما خوشیم...شما با که ها خوشید!!؟؟ --- سلام دوست عزیز با دو خبر و یک غزل به روزم و منتظر شاد و در پناه حق بمانی

راشد فلاحی

سلام ...ترانه ی ما مدتهاست که مریض است. تب کرده. هذیان می گوید........این هم یک ترانه از خودم... به روزم و منتظر حضور پر بارتان

سيد مهدی موسوی

سلام عزیز! با مطلبی تحت عنوان « بعضی ها داغشو دوس دارن! » یک عالمه خبر و لینک آخرین شعری که گفته ام ( منتشرنشده) و... بعد دو ماه به روزم و منتظر حرفهایت...

سیاوشون

خبر مرگ هم خیلی وقت‌ها به‌اندازه‌ی خود مرگ «ناگهان» و «ناباور» است. آرزوی صبر می‌کنم برای تو، در نافراموشی این رفتن زودهنگام.