اگر تنها ترين شوم‌ باز خدا هست او جانشين همه نداشتن هاست
سلام

امروزسوم ارديبهشت است ومن هنوز غرق در افكار خود هستم .بعضي وقت ها از خود مي پرسم كه اصلا چرا ما زندگي مي كنيم . يادم مي آيد در دوران دبيرستان ب ما مي گفتند خدا دوست شناخته شود پس انسان را آفريد .خب اين سهم خدتا بود سهم ما در اين وسط جيست . نمي دانم !
شايد اين افكار به خاطر خواندن كتاب دنياي صوفي باشد كه اين روزها مشغول خواندن آن هستم . شايد هم نه .به هرحال … نمي دانم .فقط مي دانم كه من خدا را دوست دارم هر چند هنوز او را خوب نشناخته ام.ولي مي دانم كه روزي دستم را ميگيرد و مرا به سوي خود مي برود تا او را بهتر بشناسم .


خوابيده بودم ؛
در خواب كتاب گذشته ام را باز كردم و روزهاي سپري شده عمرم را برگ به برگ مرور كردم . به هر روزي كه نگاه مي كردم ، در كنارش دو جفت جاي پا بود. يكي مال من و يكي مال خدا . جلوتر مي رفتم و روزهاي سپري شده ام را مي ديدم . خاطرات خوب ، خاطرات بد ، زيباييها ، لبخندها ، شيرينيها ، مصيبت ها، ... همه و همه را مي ديدم .
اما ديدم در كنار بعضي برگها فقط يك جفت جاي پا است . نگاه كردم ، همه سخت ترين روزهاي زندگي ام بودند . روزهايي همراه با تلخي ها ، ترس ها ، درد ها، بيچارگي ها .
با ناراحتي به خدا گفتم : «روز اول تو به من قول دادي كه هيچ گاه مرا تنها نمي گذاري . هيچ وقت مرا به حال خود رها نمي كني و من با اين اعتماد پذيرفتم كه زندگي كنم . چگونه ، چگونه در اين سخت ترين روزهاي زندگي توانستي مرا با رنج ها ، مصيبت ها و دردمندي ها تنها رها كني ؟ چگونه ؟»
خداوند مهربانانه مرا نگاه كرد . لبخندي زد و گفت : « فرزندم ! من به تو قول دادم كه همراهت خواهم بود . در شب و روز ، در تلخي و شادي ، در گرفتاري و خوشبختي .
من به قول خود وفا كردم ،
هرگز تو را تنها نگذاشتم ،
هرگز تو را رها نكردم ،
حتي براي لحظه اي ،
آن جاي پا كه در آن روزهاي سخت مي بيني ، جاي پاي من است ، وقتي كه تو را به دوش كشيده بودم !!!»
از يك افسانه عاميانه برزيلي

در آخر شعري ا آقاي فرهاد صفريان مي نويسم كه هميشه اشعارش به دلم مي نشيند

بيا به خاطر ايمانمان به شك، باشيم
و از اهالي اين درد مشترك باشيم
خطوط سيرت ما در سواد كولي نيست
چرا مجاب تفاسير اين كلك باشيم؟!
يقين برّهء ما را كه گرگ شك بلعيد
فقط مراقب افسون ني لبك باشيم
وبالِ گردن اين پيله ها نمي مانيم
اگر به قيمت پرهاي شاپرك باشيم
چه مي شود كه در اين شور و حال تو خالي
به جاي گريه بخنديم و با نمك باشيم؟!
ببين نمايش باران دوباره طوفاني است
چرا شبيه كويري پر از ترك باشيم؟!
…و لمس ميوه ممنوعه كار هركس نيست
تب جسارتمان را بيا محك باشيم!



/ 0 نظر / 5 بازدید