بارها اين سوال را از خود پرسيده ام كه در اين جهان به اين وسعت ، جايگاه من كجاست؟
يعني اگر تمام مردم دنيا را با توجه به لياقت و شايستگي آنها ، استفاده از ميزان استعدادهاي خدادادي و يا ميزان فايده و سودي كه به بشريت رسانده اند.  طبقه بندي كنند ، من در كدام طبقه قرار مي گيرم. اصلا آيا به من نيز طبقه اي تعلق مي گيرد يا نه؟
نمي دانم. شايد بهتر باشد همين خانواده كوچك خود را اداره كنم و اصلاً به فكر طبقه بندي نباشم.  مطمئنم كه اداره درست همين خانواده كوچك مي تواند مرا تا طبقات بالا بكشاند.
.
.
.
.

من غلام قمرم غير قمر هيچ مگو
پيش من جز سخن شمع و شكر هيچ مگو
سخن گنج مگو جز سخن رنج مگو
ور از اين بي خبري رنج مبر هيچ مگو.

دوش ديوانه شدم عشق مرا ديد و بگفت:
"آمدم نعره مزن جامه مدر هيچ مگو "
گفتم: "اي عشق من از چيز دگر مي ترسم."
گفت:" آن چيز دگر نيست دگر، هيچ مگو
من به گوش تو سخن هاي نهان خواهم گفت
سر بجنبان كه بلي ، جز كه به سر هيچ مگو."

گفتم:" اين روي فرشته ست عجب يا بشر است."
گفت: "اين غير فرشته ست و بشر هيچ مگو."
گفتم: "اين چيست؟ بگو زير و زبر خواهم شد."
گفت: "مي باش چنين زير و زبر، هيچ مگو
اي نشسته تو در اين خانه پر نقش و خيال
خيز ازاين خانه برو ، رخت ببر ، هيچ مگو."

گفتم: " اي دل ، پدري كن ، نه كه اين وصف خداست؟"
گفت: "اين هست، ولي جان پدر، هيچ مگو."


شعر از : مولوي 

/ 7 نظر / 6 بازدید
sadaf

خيلي وبلاگتو دوست دارم...و کام نت رو هم...ازت ممنونم بابت سخاوت اطلاعاتي...منم دست و دلبازم...بياي مي فهمي چه جشن بزرگي ترتيب دادم.سر رات هم يه چيزی بخر دست خالی زشته.از خانواده ی کوچک گفته بودی.....احتمالا ازدواج کردی.خب اگه اينطور دير و زود فرقی نداره. من الان تبريک می گم.

saied tabatabaee

ما که از اين حضور شاد خواهيم بود. والس محل رقصيدن و بودن و گفتن است.

lara

چقدر من عاشق این شعر مولویم..هرچقدر هم بخونم سیر نمیشم.../منم خیلی اوقات می رم تو فکر که من کجای این دنیام و به چه دردی می خورم..همیشه هم فقط ناامید و مایوس شدم.. :( باز شما یه خونواده ای داری که اداره اش کنی..

ژوکر

اول سلام؛ دومم اینکه من واقعا شرمنده ام که اینقدر دیر می¬شه، باور کن من این وسط هیچ کاره ام، همه نوشته هات رو همون ساعتهای اول بعد از نوشته شدنشون می خونم اما برای کامنت...........ذکر مصیبت کامپیوتر خونه که تکرار مکرراته، همه امیدم به دانشکده بود که اونم از شانس...من سرور مرکزیش قاط زده بدجور، خلاصه که اوضاع بدفرم قمر در عقرب تشریف داره.این از این.اما بریم سر نوشته من، راستش رو بخوای من یه جورایی مطمئن بودم که خیلی ها از جمله تو از اون نوشته خوششون نمی یاد اما خب........بی خیال پست بعدی راجع به همینه، راجع به شخصیتی که هر کسی برای من ساخته و.........وای که من چقدر روده دراز می کنم.حالا بریم سرنوشته خودت.

ژوکر

راستش من یه جورایی هم باهات موافقم هم مخالف، هم وقتی می بینم که اوونقدر افق دیدت کم شده که فقط اداره کردن یه خوونواده سه نفره رو گذاشتی آخر اون چیزی که آرزوش رو داری، دلم خیلی می گیره، از طرفی هم یکی بهم سیخونک می زنه که درست انجام دادن همین کار کوچیک، خیلی ارزشمندتر از بلندپروازیهای احمقانه¬ای یه که نه به درد خود آدم می¬خوره و نه برا دیگران فایده¬ای داره.از یه چیز دیگه هم یه ریزه دلگیر شدم و البته دیگه مثل اووندفعه چال نمی کنم ته دلم، اونم اینکه یه طورایی جوری راجع به خوونواده¬ات حرف زدی، که انگار اسباب اثاثیه منزلن، به فعلت نگاه کن:اداره کردن، مگه اونا(علی الخصوص همسرت) صغیرن یا یه جورایی ویران و ریخته پاشیده¬ان که نیاز به اداره کردن داشته باشن؟ می دونم که الان می خوای بگی که هیچ منظوری از این حرفا نداشتی اما خب..........بگذریم. چاپلین یه جمله ای داره که بدجوری از وقتی این نوشته ات رو خووندم چرخ می خوره توی ذهنم،می گه« در دنیا به دنبال این نباشید که جای دیگران را بگیرید، به فکر این باشید که جای خود را پیدا کنید».تا بعد.

کولی گل فروش

من مولوی رو دوست دارم . هيچ کدوم از ما هيچ جای دنيا نيستيم نبودنمون تا چند وقتی اطرافيانمون رو ناراحت ميکنه و بعد خيلی زود فراموش ميشيم بدون اينکه چيزی تغيير کنه

monoliza

من شروع کردم به رشد ديگه گوشم بده کار نيست من پر از رشد شدم من دختر خدا شدم