منتخبات

تهران*

.

حالا خوب نگاه کن. این شهر من است؛ شهری که از هر جا نگاه کنی، در هر کوچه و خیابانی سر بچرخانی آن کوه را می‌بینی. اگر بزرگترین نشانه‌ی شهرم را بدانی و اگر دود شهر را نبلعیده باشد، هرگز گم نمی‌شوی. دستش را بگیر. من با کوه‌ در جغرافیای هستی برقرار شدم.

این شهر من است، شهری که در آن زاده شدم، درس خواندم، کار کردم، و روزی رسید که دیگر نمی‌شناختمش، و از آن می‌ترسیدم. پر از روشنایی و پر از تاریکی بود. روشنایی‌اش فقط مردم بودند. اما به هر تاریکی گذر می‌کردی، شبحی عربده‌کشان خودش را یله‌ی می‌کرد که راه بر آدم ببندد، و با صدایی موحش بر کار خود بخندد. بعد کارد زنگ‌زده‌اش را بر در و دیوار می‌خراشید و باز لخ‌لخ‌کنان در تاریکی گم می‌شد.

آدم وقتی می‌افتد توی دست بازجوها، و مثل توپ پاسکاری‌اش می‌کنند، مثل این است که پشت دیوار مردم جا مانده، صداها و شور گنگ زندگی را می‌شنود، اما انگار کور و کر در تونل تاریکی به مقصدی نامعلوم برده می‌شود. تونلی که سرنوشت آدم‌هاست، و هر کدام سر به راهی دارد.

زمانی این وضعیت غم‌انگیز می‌شود که زیر نگاه بی‌تفاوت و سرزنشگر دیگران از تنهایی و درد سرت را به دیوار بکوبی. به آنان بگویی که زنجیر این سرنوشت به گردن همه‌تان خواهد آویخت، این شتر بر در سرای همه‌تان خواهد خوابید، و باز بر تو بخندند و حساب خود را سوا کنند. حالی که تو می‌بینی و به یادگار برایشان می‌نویسی: «مغولی در بیابانی به جماعتی رسید که می‌رفتند. گفت کجا می‌روید با این شتاب؟ همین‌جا صبر کنید تا من بروم شمشیرم را بیاورم. آنها ایستادند. مغول رفت شمشیرش را آورد و آن جماعت را گردن زد.» و می‌گذری.

تونل من، مقصدش آلمان بود. قصد سفر نداشتم، سرم به کار خودم بود ولی نشد. در ایران هر کس بخواهد سرش را بیندازد پایین و به کار خودش مشغول باشد، یا گردنش را می‌شکنند، یا چنین وضعیتی محال است. و امروز همه‌ی مردم به این ناخواسته گرفتار آمده‌اند. همه گرفتار شده‌ایم.

حالا تو به شهر من آمده‌ای. از فاصله‌ی چند هزار کیلومتری آن کوه سربلند کنارت، از دور بهت خوشامد می‌گویم. به شهر من خوش آمدی. از پنجره‌ی خانه‌ی خدای من، چتر نگاهت را بر سر شهر باز کن، بخشی از هستی و نیستی ما برابرت می‌رقصد شعله‌های آتش. می‌بینی‌و نمی‌بینی، می‌شنوی و نمی‌شنوی؛

همیشه هر شهری دو چهره دارد؛ زشت و زیبا. تو زیبایی‌ها را تماشا کن، چشم به سرسبزی بگردان، و به این فکر کن که هنوز جا دارد سبزتر شود؟ هر جا که دود و غبار راه نگاهت را بست، یا هروقت ریا و دروغ و خشونت، شاعر درونت را مچاله کرد، و یا اگر زشتی روزگار به گریه‌ات انداخت، برگرد به او نگاه کن و لبخند بزن. کارش را بلد است، در کمال آرامش تصویرت را عوض می‌کند، همانجور که ایمان و اعتماد را جرعه جرعه باورم داد، از من چنین آدمی ساخت که دوری را  مثل خاک زنده‌به‌گوری با امید مزه مزه کنم و با خاطراتش سر پا بمانم؛ به  هیئت آن سنگ منتظر، مجسمه‌ی دلتنگی.

* * *

باران خون خیابان را شست

من اما احساس عمیق کودکی‌ام را

فراموش نکرده‌ام

خاطره‌های دیروز

یادم نمی‌رود

لبخند او

در چشم‌های بارانی‌ام

دشت سبز را

شقایق‌های پرپر

چراغانی می‌کنند.

 

* از وبلاگ شخصی عباس معروفی

/ 0 نظر / 32 بازدید