هم من از ریختش خسته شده بودم، هم او از ریخت من. آخرش تصمیم گرفتیم از هم جدا شویم. به صلاح هر دویمان بود. این اواخر که فهمیده بود دیگر جایی در دلم ندارد، برای تسریع این جدایی دائم بهانه دستم می داد.و مرا به نوعی در انجام این کار تشویق می کرد. بارها از چشمم افتاد. تا اینکه امروز صبح تصمیم گرفتم کار را یکسره کنم.
عینکم را می گویم.... آخر سه سالی می شد که فِر ِمش را عوض نکرده بودم. و از آنجایی که بدجور به عینک عادت کرده بودم ،در فاصله صبح تا بعد از ظهری که عینک نزده بودم حوصله انجام هیچ کاری را نداشتم.

مدتی است اينجا فقط درباره کتاب هايی که من می خوانم می نويسم.فرصت کرديد سری بزنيد

/ 3 نظر / 6 بازدید
مریم

آره ديديم..خيلی خوب بود..شهر خوبی داريد:)