يک بوس کوچولو

ديشب فرصتي دست داد تا يک بار ديگر به تماشاي فيلم يک بوس کوچولو بنشينم. از آنجايي که من در هر اثر هنري سعي مي کنم  به جاي پرداختن به  اشکالات و نقاط ضعف آن، از زيبايي هاي اثر لذت ببرم (و اين کار را به منتقديني بسپارم که اتفاقاً لذت بردن آنها نقد يک اثر با بيان ضعف هاي آن است)  اين فيلم را هم با معيارهاي زيباشناختي خودم فيلمي بسيار زيبا ديدم که در اين دوران افول و مرگ روشنفکران در سال هاي اخير(احمد محمود، شاملو، مشيري و...) ياد دوباره اي از آنها خالي از لطف نيست.
 يک بوس کوچولو درباره دو گروه از روشنفکران ايراني است . گروهي که از ايران مهاجرت کرده اند و پس از تحمل سال ها غربت اکنون برگشته اند تا سال هاي آخر عمر را در وطن بگدرانند و گروهي که ماندند و اين سال هاي آخر عمر را به خودکشي فکر مي کنند(!)
فيلم جداي از اينکه يک فيلم ديالوگ محور است و اين ديالوگ شخصيت هاي اصلي فيلم است که بر زيبايي فيلم مي افزايد صحنه هاي زيبايي هم دارد که واقعاً به دل مي نشيند (مثلاً صحنه میدان نقش جهان اصفهان و گریه کردن سعدی به خاطر شلاق خوردن اسب که شاید به نوعی تداعی کننده نیچه باشد)
فرمان آرا در جایی در پاسخ به این سوال که موضوع فیلم در مورد چیست و آیا باز هم شما مقوله مرگ را دستاویزی برای ساخت فیلمتان قرار داده اید می گوید:"خیلی مشكل است كه بخواهم یك خط داستانی مشخص برای «یك بوس كوچولو» تعریف كنم. چرا که در واقع، دو سه تا داستان با هم تقاطع پیدا می كند. یعنی دو تا شخصیت واقعی داریم كه دو تا نویسنده قدیمی هستند كه با هم سفری را آغاز می كنند و دو تا شخصیت هم هستند كه از داستان های یكی از این ها آمدند بیرون (چون داستان را ناتمام گذاشته)، یعنی با شخصیت ها به وجود آمده و جلو می روند. در نتیجه نمی توانم خط مستقیمی برای آن تعریف کنم...می گویند« یک بوس کوچولو» اپیزد آخر تریلوژی مرگ است و اغلب از من می پرسند چرا درباره مرگ فیلم می سازم، باید بگویم به عقیده من مرگ جزو زندگی است."

من کاری به این ندارم که هر یک از این شخصیت ها یادآور کدام یک از روشنفکران ایرانی است و اینکه این فیلم  پاسخ فرمان آرا به کتاب نوشتن با دوربین ابراهیم گلستان است یا نه،(هر چند که شنیده ام ایده ساخت این فیلم ماهها قبل از چاپ کتاب  نوشتن با دوربین بوده است) تنها به این فکر می کنم که تماشای چنین فیلم هایی در این قحطی بازار فیلم های خوب ایرانی خود غنیمتی است که نباید از دست داد.

/ 5 نظر / 7 بازدید
حوا

سلام. با نظرت راجع به اين فيلم موافق نيستم به هيچ وجه. به نظرم بيش از حد ظرفيت يک فيلم کليشه ای و خطابه وار بود. کارگردان آنچنان نظرات شخصي دستمالی شده اش رو با کليشه های نخ نما شده تو چشم تماشاگر فرو می کرد که انگار با يه مشت بچه عقب مونده طرفه.اين از اين.

حوا

بساط وبلاگ رو هم دوباره جمع کردم چون باز چند تا ادم علاف بيکار فضول سرک می کشيدن توش. البته اين آخريا فهميده بودم. برام خيلی مهم نبود. پست آخر رو هم فقط برای دل خودم نوشتم. هیچ مخاطب خاصی هم نداشت. يعنی کلا از اين موش و گربه بازی خسته شدم.

حوا

می خوام يه وب بزنم توش به اسم و رسم خودم بنويسم. از موضوعات اجتماعی جدی گرفته تا نقد کتاب و غر غر های شخصی. دنبال یه حرفه ای می گردم یه قالب درست و حسابی و البته منحصر به فرد برام طراحی کنه. و البته تو فکر یه اسم باحال هم هستم. گرچه عجله ای برای راه انداختنش ندارم. به هر حال خوش باشی. فیلمای بهتر از بوس کوچولو هم گیرت بیاد.تا بعد.

سيد مهدي موسوي

سلام عزيز! با مطلبي تحت عنوان « رقص بندري با هايديگر» ، يك شعر و چند لينك جالب به روزم حتما سر بزنيد... منتظرم!!

سيد مهدي موسوي

در ضمن به نظر من با آنهمه اشاره به پسرش و فروغ و سوئیس و... عجیب است کسی نفهمد که منظور از آن شخصیت گلستان است!! کلا از فیلم بسیار کمتر از خانه ای روی آب لذت بردم...