تا دقايقي از هيچ طرف سخني نبود. تا آنكه رفعت گفت : مي داني شمسي... اين زندگي به دلم نمي چسبد . تبديل شده به يك دلهره مدام . يك كشمكش دروني . تكه تكه زندگي مي كنم. دل خوشي ام به چيزهاي موقتي است . هميشه به دنبال چيزي هستم تا سرنوشتي قطعي را به عقب بيندازم .
او مي دانست رفعت از چه صحبت مي كند. با خشم پرسيد:كدام سرنوشت را ؟
رفعت آرام و خونسرد گفت ما پير مي شويم . همه پير مي شوند . اما فقط زنها آن را حس مي كنند . پنجاه سالگي يعني مرگ . فرصت زيادي نمانده است .
شمس الضحي لحظه اي صورتش را با دست پوشاند . نمي خواست ببيند . نمي خواست بشنود .
- بيا راجع به چيز ديگري صحبت كنيم . اين حرف ها نگرانم مي كند . اين بي قراري هميشگي !
و آن وقت به او تكيه داد . تسليم بود.
رفعت گفت :اين بي قراري هميشگي بيشتر مثل يك نفرين است .
شمس الضحي گفت: هميشه خيال مي كني چيزي هست كه عاقبت تو را آرام خواهد كرد . اما هيچ وقت پيدايش نمي كني.
رفعت گفت: پس ذهنت تو را مي برد . مي برد به جاهايي كه هميشه برايت ممنوع بوده است . تو را به سراغ چيزهايي مي فرستد كه مصرفش برايت قدغن بوده است .
شمس الضحي گفت: به اين اميد كه تو را نجات خواهد داد.
و آهي كشيد: براي همين زندگي ات تكه تكه مي شود .
رفعت ايستاد . لب هاي خشك را از هم باز كرد . له له زنان گفت :من بايد خودم را مصرف كنم وگرنه ديوانه مي شوم.

                                                           "مهرگياه _ اميرحسن چهل تن"

قطعه بالا را كه خواندم نمي دانم چرا حس غريبي به من دست داد .از آن حس هايي  كه به ناگاه و ناخواسته مي آيد و نمي داني كه با آن چه كني. تنها كاري كه از دستت بر مي آيد اين است كه گوشه صفحه كتاب را خم كني و آن را در گوشه اي بگذاري و در خود غرق شوي . ذهنت را رها كني تا خودش به گذشته برگردد. به روزهايي كه گذشتند هر چند برخلاف ميل تو. به روزهاي زيباي بي خيالي. به ترديدهاي زيباي فلسفي و دغدغه هاي كودكانه زندگي. تو مي ماني و تمامي خاطرات غبارگرفته اي كه روزي با تو مي زيستند و اكنون فقط از دور تماشاگر تو هستند. و تو فقط حسرت روزهايي را مي خوري كه مي توانستند خيلي بهتر بگذرند اما...

 

/ 6 نظر / 2 بازدید
گزنه

بابا ايول؛ جنابعالي آپ هم مي كني و يه گوشه چشم خشك و خالي هم به اون آف لاين هاي لپ پرزده از نگراني من نمي اندازي؟ خب لابد سرت خيلي شلوغه. بگذريم. اينقدر به گذشته پيله نكن؛به نظرم آدم هميشه بايد از گذشته ناراضي باشه.آخه اگه قرار باشه گذشته بهترين روزهاي زندگيت رو تشكيل بده كه.........كاش هر روز بهترين روز زندگيت باشد.

کولی گل فروش

يه زمانی آپ ديت ميکردی يه خبر به ما می دادی ، در هر صورت انتخاب قشنگی بود

سید مهدی موسوی

سلام عزیز! با مطلبی تحت عنوان غزل کلاسيک، سکس/ غزل پست مدرن، اروتيسم به روزم در ضمن یک غزل جدید هم زده ام!! حتما سر بزن!!

::. قاصدك .::

سلام .... نوشته خیلی قشنگی بود ..... خوشحال میشم اگه بتونم یکی از دوستاتون باشم .....

سیاوشون

اتفاقا اين را من هم زياد تجربه کرده‌ام. اينکه: «گوشه صفحه كتاب را خم كني و آن را در گوشه اي بگذاري و ... ذهنت را رها كني تا خودش به گذشته برگردد.» قشنگ است ققنوس! نیست؟