کلام اول:
غزل ، شعر، زندگي، مرگ، حادثه،نفرت ،عشق،خستگي،باز هم خستگي،کلمه ،قلم،جنون ، آتش ، خدا، کتاب ، کلاس ، روح ، زمان،...

مي خواستم در عرض يک دقيقه هر کلمه اي را که به ذهنم برسد يادداشت کنم. اينها شد که مي بينيد. الان که خوب دقت مي کنم مي بينم که بسياري از اين کلمات ، کلماتي هستند که در زندگيم واقعا نقشي داشتند .
 هميشه از اينکه خود را اسير کلمات ببينم ، نفرت داشتم . هيچ وقت دوست نداشتم زندگي من با چند کلمه تعريف شود (خلاصه شود.). اما  چه کنم که اين کلمات کتاب زندگي ما را تشکيل مي دهند.(واز اين ناراحتم که بسياري از اين کلمات مقدس و ناب را از کتاب زندگيم حذف کرده ام.حذف که نه . پنهان کرده ام. دليلش بماند.).

 بسياري از شعرها (خصوصا غزل)  مرا تا اوج جنون بالا مي برد.
هيچ حادثه اي آنقدر تکانم نداد که به ياد مرگ بيفتم. و مرگ همواره برايم سکانس آخر نمايش زندگي بوده است . نه يک حادثه. نه يک اتفاق ناخوشايند. و شايد به همين خاطر است که در هيچ نمايشي من به سکانس آخر فکر نمي کنم ، بلکه منتظرش مي مانم تا خود برسد و مرا به يک خلسه ببرد . يک شوک که در بيشتر نمايش ها اتفاق مي افتد. 

همواره عشق و نفرت را با هم اما نه در کنار هم داشته ام.
 عشق آري عشق ، مرا تا عرش خدا بالا مي برد . و من تمامي ملکوت را از عرش خدا نظاره مي کردم . و در آنجا من و خدا براي تنهايي خود گريه مي کرديم.
و نفرت را فقط براي اينکه زيبايي عشق را با آن نيالايم ياد گرفتم.

اشخاص بسياري در شکل دادن به زندگيم نقش داشته اند. اشخاصي که در حصار زمان نمي گنجند. و زمان براي آنها فقط يک حضور فيزيکي است.روح بزرگ اين اشخاص هميشه با من است. در خانه، در کلاس درس، در خيابان، در همه جا. و من خود را مديون آنها مي دانم .

دوم کلامم خطاب به يک دوست است. دوستي که فکر مي کند از آزادي خدادادي خود آنطور که شايد وبايد استفاده نکرده است. دوستي که فکر مي کند بيان زيباي انديشه هايش و بيان انديشه هاي زيبايش باعث شده است ، تجسم اصيل استيصال باشد. دوستي که به قول خودش مي خواهد آزاد باشد. آنقدر آزاد که حتي آزادي را به قل و زنجير بکشد....(ادامه مطلب به خاطر رفع برخي از سوءتفاهم ها حذف شد.از اين دوست عزيز بي نهايت شرمنده ام . ولي مي دانم که او اهالي جنوب را به سادگي و صداقتشان خواهد بخشيد )

براي از تو سرودن بهانه كم دارم

پر از سكوت بهارم، ترانه كم دارم

كوير فصل خزان در دلم غزل خوان است

براي فصل شكفتن جوانه كم دارم

در اين زمانه كه بودن حقيقتي تلخ است

اسير زندگي ام شاعرانه كم دارم

اگر چه شعر و غزل را اسير خود كردم

براي كشتن غم تازيانه كم دارم

عزيز من، غزل عاشقانه مي خواهي ؟

غزل چگونه بگويم ؟ بهانه كم دارم

بگو به گوش صدف هاي ساحل زيبا

براي پاكي دريا ترانه كم دارم

                                                      يا حق

/ 15 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
hojat bodaghi

ققنوس! تا آتش بر پا نکنی باورت نخواهم داشت. به والس بيا و رقصيدن را به آتش بر پا کن. اگر پيرامون جهانی شدن برای والس مطلب بفرستی شادمان کرده ای. درود.

setare

چه قدر کلمه های زندگيت زيادن.راستی اگه بازم رفتی به عرش قربونتم کمی سفارش مارو هم به خدا بکن.

رامین

سلام ... غزل زيبا بود .... ايول ... بقیه نوشته ها رو آف میخونم..... راستی من هم با يک غزل به روزم سر بزن .... منتظرم

maryam farrokhnia

وبلاگ زيبا و فوق العاده ای داريد.از جملاتتان استفاده کردم .غزل هم بسيار زيبا بود .به من هم سر بزنيد

فری

سلام رفيق. به ياد اين غزل خودم افتادم: دلــم برای سرودن، بهانــه کم دارد/ و دفتــــرم غزلِ عاشقانـــه کم دارد/ قبول کن! دل مجنون من! که دیوانم،/ هنوز هم دو سه دفتــر ترانه کم دارد/ تمام تازه به دوران رسیده ها گفتند:/ "که باغ یخ زده ی من جوانه کم دارد"/ ولی چگونه بخوانم به گوش این گنجشک/ حیاط ما نه درخت و نه لانه کم دارد؟!/ و با چه لهجه بگویم به این همه کرکس/ درخت خانه ی ما آشیانه کم دارد؟!/ اگر چه دست عجولم هنوز هم خالی است/ هزار تخته اگر چه، زمانه کم دارد،/ بیا بیا برسانم به آن حقیقت خیس/ که عشق حادثه ای جاودانه کم دارد. (1)/م.فق باشی

0shanbeh

دوست جون سلام ..مطلب جالبی بود....به ديدنم بيا ...منتظرم...

ايليا

دلتنگی های ساعت ۲۴ مرا بخوانيد

پگاه

ميدوني ادمايی که خيلی به نکات ريز توجه ميکنن و هر حرفی رو به منظور ميگيرن هم به خودشون ظلم ميکنن هم به ديگری چون تلاش ميکنن که حرفاشون متلک باشه واون گروهی که من جزوشم همونايين که بی‌ريا حرف ميزنن بدون اينکه قصد ناراحت کردن کسی رو داشته باشن حالا اگه کسی هم دلخور بشه خيلی راحت ميگن معذرت ميخوام دوست من به دل نگير اما من يبار با شما دچار سوءتفاهم شدم اينبار خواستم مثل هميشه مطلبتون رو بخونم بدون اينکه کامنت بذارم ولی فکر کردم بهتر بگم که سعی ميکنم کسی رو نرنجونم اگر کوتاهی کردم ببخشش همه چيز رو حل ميکنه. درضمن شما هم جزء همون دسته سومين و گرنه تلاش نمیکردین تا دل اون دوستی رو که ميدونم کیه بدست بیارین. جنوبی‌ها خونگرمن ميگن گروه خونشون اوی مثبته شما چی ؟ما همه توی زندگی هم نقش بازی ميکنيم درسته که هم رو نميبينيم ولی تاثير نوشته هامون تا ساعاتی بر روح و روانمون ميمونه البته با توجه به نوشتتون عرض کردم.

پگاه

منم دوباره سلام. عرض کنم که کامنت اولی که واسم گذاشتين حکايت از اين داشت که دسته اول آدمای نرمالی هستن. منهم من باب تکميل عرايض قبليم خواستم بگم نه اينطور نيست. در ضمن بازم ميگم که شما از ديد من البته از روی نوشته هاتون جزء سومی هستين و سوءتفاهم‌ها همچنان ادامه خواهد داشت مگر اينکه ما به نوع گفتار هم آشنايی پيدا کنيم. اميدوارم که بتونيم دوستان خوب و مفيدی برای هم باشيم. ممنون ميشم اگه به دل نگيرين و برادرانه اين خواهر کوچک رو هر جا لازم ديدين راهنمايی کنين. منهم به ديده منت میپذيرم. زياده عرضی نيست. نقطه سر خط. يه کم شوخی هم بد نيست. پاينده باشين دوست من.