حرفي براي گفتن ندارم . اين ها که مي نويسم بهانه هاي بودنم هستند . بهانه هايي براي با شما بودن . حضور دوستانه شما مي تواند مرا از اين يکنواختي برهاند .

بعضي اوقات پشت ميز کامپيوتر مي نشينم ، کامپيوتر را روشن مي کنم و همين طور به صفحه مانيتور زل مي زنم . بدون اينکه بدانم چرا کامپيوتر را روشن کرده ام . هميشه دنبال اين هستم که خودم را به کاري مشغول کنم که زياد فکر نکنم. نمي دانم اين دلتنگي هاي بي خودي من کي تمام مي شود . اين حرف ها و دلتنگي هاي هميشگي !!! گاهي اوقات فکر مي کنم به سني رسيده ام که ديگر نبايد از اين حرف ها بنوسيم .باور کنيد دست خودم نيست . ناخواسته به سراغم مي آيند . هر چند اين روزها سلام دوباره يک دوست مقدار زيادي از بار اين دلتنگي ها را کم کرده است .

نمي دانم داستان مسخ کافکا را خوانده ايد يا نه . بيش از يک ماه است که آن را خوانده ام ولي هنوز هم روزي نيست که به آن فکر نکنم. نمي دانم چرا . شايد به خاطر حرفايي باشد که بعد از داستان شنيدم . شايد هم به نوعي من هم در حال مسخ شدن باشم .شايد هم  ....نمي دانم . فقط اين را مي دانم که مدتي هست سخت ذهنم را به بازي گرفته است.

بازهم فضاي اين وبلاگ به قول يک دوست"کمي تاريک واندوهناک" شد.اصلابي خيال.

 ياد شعري از دوست خوبم فرهاد صفريان افتادم . مي دانم تکراريست ولي آنقدر زيبا هست که به چند بار خواندن مي ارزد . فکر کنم قبلا نيز اين شعر را اينجا نوشته بودم .  نمي دانم . شايد .


باچتر آبيت به خيابان كه آمدي
حتماً بگو به ابر به باران كه آمدي
نم نم بيا به سمت قراري كه درمن است
از امتداد خيس درختان كه آمدي!
امروز روز خوب من و روز خوب توست
با خنده روئيت بنمايان كه آمدي
فواره هاي يخ زده يكباره واشدند
تا خورد بر مشام زمستان كه آمدي
شب مانده بود و هيبتي از ناگهان تو
مانند ماه تا لب ايوان كه آمدي
زيبايي رها شده در شعر هاي من!
شعرم رسيده بود به پايان كه آمدي
...پيش از شما خلاصه بگويم ـ ادامه ام
نه احتمال داشت نه امكان كه آمدي
...گنجشکها ورود تو را جار مي زنند
آه اي بهار گمشده ...اي آنكه آمدي!

فرهاد صفاريان


 ..........................

اين شعر را هم از شاعر همشهريمان بخوانيد :


درون التهاب سخت دنيايي زمستاني
تو را ترسيم مي کردم که داري شعر مي خواني

تمامش مي کني و باز مي خواني از آغازش
و گويي سخت مي لرزي از آن مصراع پاياني

گمانم گفتنش دور از ادب باشد... ولي آخر
تو از اين بيت و مصراع و غزل هايم... چه مي داني؟

چرا اين مصرعم را زود مي خواني؟ دليلش را
بگو تا من بگويم قصه اين درد پنهاني

ولي شايد نگويم- يک صدا آمد - نمي گويم
و مي دانم دليلش را خودت هم خوب مي داني

سپيده ناصري

 

حرف آخر که شايد بهتر بود اول گفته مي شد : 

 عيدتان مبارک

/ 6 نظر / 2 بازدید
sogol

سلام.اسم وبلاگتون خيلی خيلی خيلی قشنگه من هم اول اين اسم رو انتخاب کرده بودم اما ديدم ققنوس پرنده ای که اخر سر خودش رو اتيش می زنه درسته؟ ؛) براتون ارزوی موفقيت می کنم

گزنه

دلتنگي هاي بي پايان...خم شدن زير خروار خروار كسالت روزمرگي....اما.......اما من اگه يه كوچولو داشتم كه از ترك ديوار هم غش و ريسه مي رفت......نمي دونم اما به نظرم يه دلخوشكنك هايي داشتم.در مورد مسخ هم.......باشه برای بعد.

darya

سلام.خيلی قشنگ بود شعرا.خصوصا-با چتر آبيت...- ولی در کل هر دوش انقدر دلنشين بود که نميتونم دست به انتخاب بزنم...........منم آپ کردم.بياييها...

arshia

سلام ققنوس جان .... وبلاگ جالبيه ... بهتون تبريک ميگم ... به ما هم سری بزنيد ... فعلا خدا حافظ

elham

سلام به دلم ميشينه مدل نوشتنت خيلی زياد. يه سوال ميشه بگی چند سالته ؟