مطلب زیر را از اینجا برداشتم . خیلی از اون خوشم اومد حیفم اومد اونو تو وبلاگم نیارم.

 

 

با همه خستگی ات برايم بخوان((خسته ام...خسته از اين صدا ... زندگی بيزار از توام...))گويا در اين ديار بايد تا ابد به فکر يک سقف باشيم ((يک سقف بی روزن... سقفی که تنپوش هراس ما باشه تو سردی شبها لباس ما باشه))
خوشا به حال ما که روزهای هفته خاکستری ات وصف حال اين زمانه ماست و بدا به حال ما که در روز بی حوصلگی نمی شود غزلی تازه گفت. می دانم به حالمان غبطه می خوری اگر بشنوی همه عصرهايمان شده عصر چهارشنبه.ما مدام خوشبختی را در آغوش گرفته ايم و فصل سردمان را با جان سختی به سر می کنيم . هنوز جمعه حرف تازهای برايمان ندارد به تو اقتدا می کنيم و هم صدا می گوييم ((هر چه بود پيشتر از اينها گفته بود))
بيا و ما را در کودکانه هايت شريک کن ما عمری ست در حسرت ((بوی عيدی))و..((بوی ياس جانماز ترمه مادر بزرگ ))هستيم.هنوز ((هوس يک آبتنی توی جوی لاجوردی)) آن کوچه قديمی داريم . ما ديگر شب جمعه هايمان را گم کرده ايم. گم شدن کودکان پی فانوسهای رنگ و وارنگ و رسيدن به نوری در تاريکی شب به ما جرأت می داد. از دل اين کودکانه تا متن التهاب راهی نيست. شهر غبار گرفته ما هفته های خاکستری را می پوشاند و حادثه را اخطار می دهد. ما ((تا دم سحر)) با هم بوديم و ((شهيدان شهر))مان را با بغض بدرقه کرديم از فانوس کودکی مان به ((فانوس خون)) رسيديم. هم صدا و هم نوا با هم توی خيابونا و سر ميدونا جار کشيديم : ((عمو يادگار مرد کينه دار مستی يا هشيار خوابی يا بيدار)). در غيبت جانکاه تو از مستان و هوشياران شهر سر شماری می کنيم و ميزان خواب و بيداری شان را می سنجيم. چه سخت است ايمان آوردن به آغاز فصل سرد فصلی که((در شهر يکی کس را هشيار نمی بينی هر يک بتر از ديگر شوريده و ديوانه))
آوازه خوان غمگين آدمهای پياده رو باز هم بخوان! با سفر نا بهنگامت ما را خاکستر نشين شهر خاطره ها کردی ما که می خواستيم خورشيد را در دستانمان بگيريم ما که نتوانستيم ((به اندازه ما هم شده با هم باشيم)) حالا چشمان اشکبارمان را از آسمان بریده ایم و کلام تو را در خلوت اندوهبارمان زمزمه می کنیم ((روزا با همدیگه فرقی ندارن بوی کهنگی میدن تمومشون))
آوازه خوان هجرانی ها بیا آخرین نقطه آرمانی ام باش از آن ((تک درخت بید شاد و پر امید)) بگو و عاشقانه بخوان که ((یه شب ماه میاد...)). هنوز پرچم عدالت را با صدای تو در شهر از نفس افتاده بر افراشته نگه می دارم و غریبانه ((والا پیامبرت)) را فرا می خوانم و رو به قبله می ایستم و با ایمان می گویم ((الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم)<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

/ 4 نظر / 3 بازدید
ParsX

اول سلام ! از انجايي كه من عادت دارم به هر وبلاگي كه سر ميزنم يه كامنتي اثري چيزي از خودم بزارم وگرنه اگه نزارم اونشب خوابم نميبره ! گفتم يه كامنتي بزارم لااقل خودم رو معرفي كنم . اگه دوست داشتي به من يه سر بزن اگه خوشت امد بگو تبادل لينك كنيم با هم تو كامنت بهم بگو . راستي اگه دوست داشتي ياهو ايدي من اينه parsics من رو ادد كن تا بيشتر با هم اشنا شيم . اخر سر هم يه چيز بگم خواستي دات كام شي بيا پيش خودم سه سوته دات كامت ميكنم اگه خواستي به ادرس ايميلم ايميل بزن . در اخر هم هيچي ديگه هر چي بود گفتم ! نه ؟

mostafa

خوب کاری کردبی ولی چه جاتب بعضی از دوستان يک متن رو برميدارن برای همه کپی ميکنن بدون اينکه بخونن منظورم اين بالايي هست ز اما خوب كاري

nancy

سلام .......... خسته ام خسته از او که گفت هستم ولی نبود ... از او که گفت با توام ولی با ديگری بود ....... خسته ام خسته ............. پيشه نانسی هم بيااااااااا..........ديدی من اومدمممممممم

jeyran

همونقد که تو خوشت اومد منم خوشم اومد ... قلمش طلا ...