دو رکعت عشق

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

طعنه!

 

ميگفت اگر قبل تو مردم ، هرگاه

 

بردند مرا بهشت ، حتي آن گاه

 

آنجا دم در منتظرت مي مانم...

 

گفتم که : (( چه با معرفتي...ايوالله!!!))

 

"رها"

 

 

سوال..!

 

- رفته بودند جواب بياورند

- رفته بودند جواب بياورند

و آن روز . . .

استاد رياضي ، نمي خواست حرف بزند .

انگار از اين همه معادلات و نامعادلات دلش گرفته بود . . .

از زندگي

چند سکوت که گذشت . . .

نگاه آرام استاد را ديديم

که در هياهوي آن طرف پنجره گم مي شد .

- رفته بودند جواب بياورند

- رفته بودند جواب بياورند..!

آسمان ابري بود...

و گياهي ، آن طرف تر

نماز باران مي خواند..!

و مي شد ميان گير و دار ابر و گياه

عشق را لمس کرد .

ولي دست هاي ما حس لامسه نداشت !!!

نمي دانستيم نماز باران چند رکعت است ؟!!

(( کجا مي شد ميان نامعادلات کلاس هاي رياضي ،

دو رکعت عشق خواند ؟!! ))

و خيابان را که ديديم :

(( - دختري پياله اي خالي به دست داشت

و عشق گدائي مي کرد !!! ))

و نگاه استاد که به او افتاد...

دخترک خجالت نکشيد !

چون پول نداشت عشق بخرد...!!!

- عشق هاي پولي...پول هاي عشقي !

و استاد...

- که همه نامعادلات رياضي را از بر داشت -

خجالت کشيد !

...

و چند پسر را ديديم که ميان اين همه هياهو

عشق را به مسخره مي گرفتند..!

و بعد . . .

ما به اشاره استاد

دفترها را باز کرديم. . .

او گفت ، ما نوشتيم :

که آيا انسان ، منهاي عشق ، مي شود صفر؟

و او گفت : به عنوان راهنائي بنويسيد :

(( عشق بي نهايت است

و

انسان هم بي نهايت !

حالا اصلا چطور مي شود انسان را از عشق کم کرد

اما عشق را از انسان نه ! ))

...

و ما فهميديم

مسئله اشکال بزرگي دارد که چشم هاي کوچک ما آن را نمي بيند .

ميان آن (( خدا )) گم است!!!

و گفت :

 

(( من در راه آمدنم ، آدم هايي را ديدم

که وقت نداشتند آب بخورند...

اما ، ليوان مي خريدند !!! ))

 

- و چند نفر در آخر کلاس صداي خنده آرامشان مي آمد.

اما...

ته چشم استاد

خيس تر شد !

...

و چند سکوت آن طرف تر...

انگار حباب ته ذهن استاد پکيده باشد

برگشت و سراسيمه از در رفت بيرون !

... فردا که آمديم

استاد رياضي نيامده بود .

و روي تخته سياه نوشته شده بود :

 

(( اي سوخته سوخته سوختني

عشق آمدني بود...نه آموختني !!! ))

 

و من آخر نفهميدم

از من ، تا..............عشق

يعني مي شود

چقدر خدا....؟؟؟؟!!!!!!

 

                                      يا حق!

 

                                                                با تشكر از وبلاگ "رها"

 

 

 

/ 1 نظر / 6 بازدید
نجوا كاشاني

سلام ، تنها می توانم گفت زیباست کارتان ، ( به روز گشته گلستان و دوستان گلم / هنوز گام محبت دریغ می دارند ) به امید دیدار