با این حساب فرض کنیدم که مرده ام

هر طور می خواهم ذهنم را به یک موضوع خاص متمرکز کنم و درباره آن مطلبی بنویسم ، نمی توانم. باز هم مدتی است دچار همان احساسی شده ام که گاه و بیگاه به سراغم می آید و دنیایم را فلج می کند. همان دغدغه های تمام نشدنی و حرص خوردن های بی دلیل . و بدتر از آن اینست که مجبورم تمامی این دغدغه ها و حرص خوردن ها را درون خودم نگاه دارم و چهره ام را همیشه با خنده هایی تصنعی خشنود نگاه دارم.در حضور آنها سعی می کنم خودم نباشم . یعنی آنگونه که هستم نشان ندهم تا شاید بتوانم خودم را و آنها را اینگونه راضی کنم که زندگی شیرین است و ارزش این را دارد که با صدای بلند خندید. در حضور آنها می خواهم تمام وسعت زندگی را در اتاق کوچکی محصور کنم.در یک سه تار گوشه اتاق آویزان کنم یا در یک نوار موسیقی در ضبط صوت بگذارم...راستش را بخواهید این کارها مرا نیز سر ذوق می آورد و باعث می شود که کمتر به مسایلی که فکر و ذهنم را مشغول کرده اند بیندیشم....اما تنها که می شوم...بگذریم .

این روزها (با وجود این آشفتگی ذهنی)مشغول خواندن کتاب دیگری از هرمان هسه هستم به نام گرگ بیابان. سه چهار روزی هست که این کتاب دستم است ولی هنوز نصف آن را هم نخوانده ام. قصد این را هم نداشتم که درباره آن مطلبی بنویسم چرا که نمی خواهم این وبلاگ صفحه ای برای معرفی کتاب ها باشد . از اول هم این تصمیم را نداشتم . ولی می بینم که دارم به این سمت متمایل می شوم. برای خروج از این حالت این بار سخنم را با یک غزل خاتمه می دهم .( به دلیل وضعیت موجود ممکنه پست بعدی کمی طول بکشه که جا داره از تمامی دوستان خوبی که همیشه با حضورشون کلی منو شرمنده می کنن معذرت خواهی کنم. پس تا بعد...)


روزی به این نتیجه رسیدم که مرده ام
از کوچک و بزرگ شنیدم که مرده ام

جا خوردم آنچنان که دلم ذره ذره شد
با ترس و لرز نعره کشیدم که مرده ام

یک اتفاق بود که منجر به مرگ شد
بعد از وقوع حادثه دیدم که مرده ام

مردم سیاه بر تنشان کرده اند و من
فهمیدم از لباس سفیدم که مرده ام

یک عده گفته اند که تو خواب دیده ای
با این حساب فرض کنیدم که مرده ام

         
*********

این جا دوتا جنازه پیاپی شناورند
مانند پلک خسته هر از گاه می پرند

این جا دوتا جنازه به روی طناب دار
با بالهای چوبی خود چون کبوترند

ای سرنوشت تیره چه کردی که این دو تن
دورند از زمین و ولی خاک بر سرند

این چهره های سخت ورم کرده ی کبود
حتی ز کفش چرمی ِشان قهوای ترند

این جا دوتا جنازه عاشق برای هم
با اینکه مرده اند ولی هدیه می خرند


هردو شعر از : سید مهدی موسوی - قم

/ 14 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
saideh

سلام...ديگه خبر نمی دين به روز کردين؟...غزل زيبايی رو انتخاب کرده بودين دستتون درد نکنه...راستی معرفی کتاب کار خيلی خوبيه کنارش نگذارين وایندفعه من ميخوام يه کتاب بهتون معرفی کنم البته اگه تا حالا نخونده باشين :سمفونی مردگان از آقای عباس معروفی ...مطمئنم که پشيمون نميشين !...موفق باشيد ...فعلا

jeyran

اينروزها همه همين حال را دارند ... روزهای غريبی ست !

گزنه

هر کاری می کنی بکن اما نقش بازی نکن اونم برای............نمی دونم شايد خيلی ايده اليستی دارم حرف می زنم شايد زندگی چيزی جز همين نقش ها و ماسک ها تمام نشدنی نبوده و نيست اما...........من دلم تنگ ميشه برای خودت اون خود بدون نقش و بدون ماسک.

ارتفاع

سلام به شما...رواق منظر چشم من آشيانه ی توست/کرم نما و فرودآکه خانه خانه ی توست...وبلاگ جديد¤خرامه¤منتظر شما و نظراتتون هست ...منتظريم ...ياحق

بارون

مردی که با تو ندارد جنگ از حمله نگاه تو خواهد مرد...!شب چله خوش بگذره!!!

مصطفي كارگر ـ شعر گراش

سلام. زبان نثر شما منو مجذوب شما کرده. به همين خاطر سيو ميکنم هميشه و با خيال راحت می‌خونم. به من هم سر بزنيد. به زودی دارم لينک اضافه می‌کنم

کولی گل فروش

من شرمند ه ام که به دليل مشغله يه مدت طولانيه که اينجا نيومدم :(

فري

سلام بزرگوار. شعرها بسيار خواندنی بودند و حرفهايت هم!

mohammad

سلام دوست عزیز من هم از قم هستم شعرت جالب وجدید بود من هم یه چیزایی میگم دوست داشتی بشنوی برام اف بذار شاد باشی