با ما از مهر سخن بگو.



در زندگي لحظاتي هست كه آدم بي خودي دلش مي گيرد. وقتي تنها نشسته باشيد و مشغول كار خاصي نيستيد . در چنين لحظاتي احساس مي كنيد كه براي روح خودتان بايد كاري بكنيد. احساس مي كنيد كه روحتان به فرياد درآمده است.

مدتي هست اين قدر فكر و ذهنم را به مسايل گوناگون مشغول كرده ام كه كمتر فرصت اين را پيدا كرده ام كه به روح خودم هم سر بزنم.احساس مي كنم غرق شدن در كتابهايي كه آنها را فقط براي آنكه خوانده باشم مي خوانم ، فكر و ذهنم را به كلي تعطيل كرده است . درست مثل اينكه غذايي را بخوريد كه دوست نداريد. ممكن است سير بشويد، اما لذت نمي بريد. مثلا كتاب پاييز پدرسالار(پاييز پيشوا) اثر گابريل گارسيا ماركز كه خود نويسنده آن را حتي بيشتر از صدسال تنهايي قبول دارد. اين كتاب را اصلا نتوانستم تا آخر بخوانم و در همان اوايل كتاب عطايش را به لقايش بخشيدم.البته شايد ذهن ققنوسي من در اين حد نباشد كه بخواهد با غول هاي ادبيات جهان دست و پنجه نرم كند.
احساس مي كنم اين روح خسته شده است. هر وقت مي خواسته خواهش هاي خودش را بيان كند . به او نهيب زده ام كه ساكت . تو چه مي داني كه خوب چيست و بد چيست. نمي دانم چه نيرويي در وجودم است كه در تقابل و تضاد با روح قرار دارد ، و من مدتي هست كه او را بر اين روح ترجيح داده ام.روح من از اين يكنواختي ، از اين بي توجهي، از اين پرداختن به مسايل پيش پا افتاده زده شده است . نياز به طغيان دارد. نياز به ورزش ، تحرك و انقلاب دارد. نياز به انديشه اي زيبا و كلماتي زيبا.

"اين دل ها همانند تن ها خسته مي شوند. براي نشاط آن به سخنان تازه

حكيمانه روي بياوريد." *


آنگاه الميترا گفت با ما از مهر سخن بگو.
پس او سر برداشت و مردمان را نگريست. وسكوت آنها را فرا گرفت.

 و او به صداي بلند گفت:
هنگامي كه مهر شما را فرا مي خواند، از پي اش برويد.
اگر چه راهش دشوار و ناهموار است.

و چون بال هايش شما را در بر مي گيرند، وا بدهيد.
اگر چه شمشيري در ميان پرهايش نهفته باشد و شما را زخم برساند.
و چون با شما سخن مي گويد او را باور كنيد،
اگر چه صدايش روياهاي شما را بر هم زند، چنانكه باد شمال باغ را ويران مي كند.

زيرا كه مهر در همان دمي كه تاج بر سر شما مي گذارد،  شما را مصلوب مي كند.
همچنان كه مي پروراند، هرس مي كند.
همچنان كه از قامت شما بالا مي رود،
و نازك ترين شاخه هاتان را در آفتاب مي لرزاند،نوازش مي كند.

به ريشه هاتان كه در خاك چنگ انداخته اند، فرود مي آيد و آنها را تكان مي دهد.

...

همه اين كارها را مهر با شما مي كند تا رازهاي دل خود را بدانيد،
و با اين دانش به پاره اي از دل زندگي مبدل شويد.

اما اگر از روي ترس فقط در پي آرام مهر و لذت مهر باشيد،
پس آنگاه بهتر آن است كه تن برهنه خود را بپوشانيد و از خرمن كوبي مهر دور شويد.
و به آن جهان بي فصلي برويد كه در آن مي خنديد،
اما نه خندهء تمام را ،
و مي گرييد اما نه تمام اشك را.

مهر چيزي نمي دهد مگر خود را،
و چيزي نمي گيرد مگر از خود.
مهر تصرف نمي كند، و به تصرف در نمي آيد،
زيرا كه مهر بر پايهء مهر پايدار است.

هنگامي كه مهر مي ورزيد مگوييد "خدا در دل من است، "
بگوييد : "من در دل خدا هستم"
و گمان مكنيد كه مي توانيد مهر را راه ببريد،
زيرا مهر اگر شما را سزاوار بشناسد،
شما را راه خواهد برد.

مهر خواهشي جز اين ندارد كه خود را تمام سازد.
اما اگر مهر مي ورزيد و شما را بايد كه خواهشي داشته باشيد،
زنهار كه خواهش ها اين ها باشند:

آب شدن چونان جويباري كه نغمه اش را از براي شب مي خواند.
آشنا شدن با درد مهرباني بسيار.
زخم برداشتن از دريافتي كه خود از مهر داريد و خون دادن از روي رغبت و با شادي.
بيدار شدن در سحرگاهان با دلي آماده پرواز،
و به جا آوردن سپاس يك روز ديگر براي مهر ورزي.
آسودن به هنگام نيمروز و فرو شدن در خلسه مهر.
بازگشتن با سپاس به خانه در پسينگاهان.
و آنگاه به خواب رفتن با دعايي در دل براي كساني كه دوستشان مي داريد.

با نغمه ستايشي بر لب.


                                             جبران خليل جبران_ پيامبر


توضيح : شايد بهتر باشد به جاي كلمه  "مهر"  از كلمه  "عشق"  استفاده كنيد.

* نهج البلاغه

/ 21 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سحر

سلام. من اين کتاب رو تا حالا سه بار خوندم و هر دفعه يه چيزی ياد گرفتم. مرسی که ازش مينويسين.

saideh

سلام ...دلتنگی های آدمی را باد با خود ترانه ای می خواند / رويا هايش را آسمان پر ستاره ناديده می گيرد/و هر دانهی برفی به اشکی نريخته می ماند/(احمد شاملو) ...به روزم و منتظر ...فعلآ

sara

دلا خو کن به تنهايی که از تنها بلا خيزد

اسماعیل

سلام. جای عجیبیه. یه لحظه فکر کردم گم شدم. قشنگ مینویسی. وقت کردی به ما هم یه سر بزن. از اونجا به سیب بلاگ هم یه نیگا بنداز و چن تا سیب بچین. مرسی.

دریا

سلام.چرا نمیدونی چی بگی؟؟؟؟؟؟؟/

سید حمید شریف نیا

سلام.به روز م و زنده بودنم در دست توست.که بيامدت شهری را هزار واره می کند و نيا مدت اندوه .چشم به راه شما هستم با خنجری از پو لاد

بهار نارنج

سلام...مثل هميشه زيبا نوشته ايد...شاد و موفق باشيد.