تقدیم به کودکی آدم بزرگ ها:
                 
                   به آرین و نوشته های زیبایش
                           و به فرهاد و شعرهای ناگفته اش

                       ***********************************


بابا آب داد .

بابا نان داد .
                 ا_ب

یادتان می آید. دوران کودکی. چه دورانی بود.دورانی که از تمام زرق و برق دنیا عشقمان را به یک قلک خلاصه می کردیم. به یک توپ فوتبال.به شیطنت های ظهر وقتی همه خواب بودند. ظهرهای گرم تابستان.
 دوران مدرسه.(یادش به خیر از معلم کلاس اول چقدر می ترسیدم.).جایی که به ما یاد دادند آب را می توان نوشت . نان را می توان نوشت. و ما سرمست از اینکه نان و آبی را که تا دیروز فقط می خوردیم امروز داریم می نویسیم.

 از مدرسه که بر می گشتیم سریع مشق هایمان را می نوشتیم تا زودتر به کوچه بزنیم. کوچه کودکی های ما را هنوز به خاطر دارد.
پایان کلاس ها و آغاز فصل تعطیلی، یعنی سلام کوچه ها، سلام دیوارها ، سلام زمین های خاکی، سلام رودخانه ها.... ما آمدیم که تا سه ماه در کنار شما باشیم.
آن روزها زندگی را جور دیگر معنی می کردیم. آب برای ما معنای دیگری داشت . نان برای ما حرمت دیگری داشت.آن روزها عشق را فقط دوست داشتن معنی می کردیم . خدا... خدا فقط برای ما خدا نبود. خدا برای ما پدر بود. مادر بود.حسین بود وقتی با هم از درخت بالا می رفتیم تا جوجه ها را از لانه برداریم. خدا برای ما همه چیز بود. یاد آن روزها به خیر. آخ که چقدر دوست دارم به آن روزها برگردم.  

امروز نمی دانم چه شد که به یاد آن روزها افتادم.شاید کودکم را دیدم . لحظه ای که مشغول بازی با کامپیوتر بود. نگاه کن با چه شور و شوقی ماشین را می راند! تمام معصومیت های کودکانه را می توان در حرکات و نگاه او دید.پسرم کودکی های من است ولی از نوع مدرن در عصر مدرنیته.

پسرم! اگر به جای خدا من برای تو تصمیم می گرفتم، می گفتم در همین سن بمان. 3 سالگی . باور کن زندگی ما آدم بزرگ ها حتی ارزش این را ندارد که به آن فکر کنی.زندگی ما آدم بزرگ ها یعنی نان، یعنی پول ، یعنی قدرت. بگذار از این نان و پول و قدرت همین معنی کودکانه در ذهنت باقی بماند.

باور کن شیرینی این لحظات را هرگز از یاد نخواهی برد.

27 سال گذشت . شاید کمتر شاید هم بیشتر کسی چه می داند. و من هنوز  یاد آن لحظه ای می افتم که بادبادک من  بالاتر از همه بادبادک ها در آسمان به پرواز در آمده بود.

                یادش به خیر.

 

/ 8 نظر / 2 بازدید
الهه

باهات موافقم دوست خوبم زندگی واقعا ارزش بزرگ شدن نداه کاش منم تو همون ۳ سالگی نه ۳ ماهگی می موندم اصلا کاش به اين دنيا نميومدم..حالا تو بادبادکت بالای همه بادبادکا بود دلت يه جورايی بهش خوشه ولی اونی که باد بادک نداشت چی؟

کولی گل فروش

دوستم؟؟!! احساس می کنم متنتو قبلاْ تو وبلاگت ديدم البته شايدم اشتباه کنم ولی زيبا بود

دختر بهار

كودكي - كاش مي شد هميشه كودك بود - غصه ها مشق هاي ننوشته - شوق ها سكه هاي قلك بود - حيف از آن سالها كه زود گذشت - بودمان در غم نبود گذشت - لحظه ها قطره قطره آب شدند - عمرما باشتاب رود گذشت

saideh

سلام...ممنون که سر زدين...راستشو بخواين به روز کردم ولی فعلآ که خبری نيست...وب تون زيباست...بازم سر می زنم ...منتظرم.

xl90

آره کاش هميشه همون ۳ ساله بمونی؟...منظورت و از ترسيدن نفهميدم؟!

شيطان صفت

دلتنگی؛گهگداری دل آدم تنگ می شود؛برای........کودکيش؛برای معصوميتش؛برای سرمستی بی دغدغه اش؛برای.........خودش.دلتنگی به وسعت ۲۲سال........زندگی.

شيطان صفت

اوونقدرشرمنده ام که فکرمی کنم سکوت بهترين کارباشه؛بابت لطفت برای اين نوشته زيبات برای اینکه فراموش نم ی کنی برای بدقولی هام برای.........همه چيز.بهم فرصت بده.بازم بااين خودم درگيرشدم.آپ می کنم بزودی اماتااون موقع .......فقط می تونم بگم: شرمنده ام.

فري

سلام و عرض ارادت. آقا يک دنيا ممنون که چنين متن زيبا و خاطره انگيزی را تقديم به ما کردين. يک دنيا ممنون.