دنيای زهرماری

يادت مي ياد يا نه؟

فكر نكنم يادت بياد.

اون روز  تو خواستي گريه كني .

من بهت گفتم الان گريه نكن. بزار برا فردا صبح.

حيفه الان كه كنارتم حرومشون كني.

اما تو نتونستي جلوي خودتو بگيري و زدي زير گريه.

هر جي هم التماست رو كردم فايده اي نداشت.

روز بعد تو ديگه نبودي.

ببينم اون روز صبح رو گريه كردي يا نه ؟

آخه من ديگه نديدمت.

اصلا خاطره من تا صبح تو ذهنت موند يا نه.

مي دوني چرا اينو مي گم.

اخه ديروز كه بعد از سال ها دوباره ديدمت.

(خيلي تعجب كردم.آخه تو كجا اينجا كجا.)

خيلي عوض شده بودي.

اونقدر كه اصلا منو نشناختي.

اما من شناختمت.

با اينكه از دور ديدمت ولي شناختمت.

آخه تو عادت داري موقع راه رفتن پشت سرت رو زياد نگاه كني .

(بارها بهت گفته بودم اين كارُ نكن.)

امروز هم همين كارُ مي كردي.

به من كه رسيدي سلام كردم.

يه نگاه بهم انداختي

چند ثانيه همينطور فقط نگام كردي.

بعد خنديدي و رد شدي .

من هم ديگه چيزي بهت نگفتم.

الان دو روزه دارم به اين فكر مي كنم كه تو به چي خنديدي .

مي دونم كه زمونه زمونه خنده داريه

اما تو عادت نداشتي به اون بخندي.

هميشه مي گفتي :" اگه به زمونه بخندي ناراحت مي شه

و بد جوري حالتو مي گيره. "

من فراموشت كرده بودم.

اما امروز......

اي كاش نمي ديدمت.

.

.

.

نمي دونم چرا ياد داستاني از حسن قريبي افتادم:

 

بعدازظهر دم‌كرده‌ي يكي از روزهاي تابستان بود كه قرار بازي را گذاشتيم. ده... بيست... سي... چهل... پنجاه... شصت... بازي شروع شد. من گرگ شدم و تو بايد پنهان مي‌شدي.
عصر تابستان بود و من رو به ديواري كه جزئياتش را به‌خاطر ندارم، چشم‌هايم را بستم و خيلي آرام پشت‌سرهم شمردم. يك... دو... سه... چهل... پنجاه‌وسه... شش‌صدونودوهفت... هزاروسيصدوهشتادويك... هزاروسيصدوهشتادودو...
زمان با توصيفي شبيه خودش گذشت و اگر اشتباه نكنم الان دقيقاً سي‌ويك سال و يازده ماه و دوازده روز است كه من چشم‌هايم را بسته‌ام و تنها كارم شمردن اعداد است. به‌ترتيب و آرام.
تو رفتي و پنهان شدي و من هنوز همان گرگ آن بازي ناتمامم. تو رفتي و لابه‌لاي اعداد، پشت پرچين‌هاي رازآلود، پنهان شدي و من هم‌چنان گرگي كه بايد چشم مي‌گذاشت.
ده... بيست... سي... چهل... پنجاه... شست... هفتاد... هشتاد... نود... صد.
«تو گرگي.» اين آخرين حرف تو بود. من گرگ شدم و بايد چشم مي‌گذاشتم. با همين ترتيب موزون اعداد و شعرگونه‌اي كه آخرين خاطره‌ي من و تو در كنار هم بود. وقتي من هنوز گرگ نبودم اين قاعده‌ي بازي بود؛ من چشم گذاشتم و تا خيلي خيلي شمردم. به‌ترتيب و آرام.
تقريباً هشت ـ نه‌ساله بودم كه وسوسه شدم كه از لابه‌لاي انگشتانم نگاهي بيندازم. ديوار همان ديوار بود اگرچه روي آن شعارهايي نوشته‌بودند كه از آن‌ها چيزي سر درنياوردم و چند جاي كف دست خوني كه معني خوبي نداشت. ولي ديوار همان ديوار بود. كوچه پهن شده‌بود. اين را فقط از طولاني‌تر شدن سوز آفتاب بر پشتم حس كردم. بااين‌حال چيزي پيدا نبود كه به جر زدنش بيرزد.
و اين‌چنين بود كه سال‌هاي بدون تو و روبه‌ديوار گذشت. من گرگ بودم و بايد چشم مي‌گذاشتم. اين قاعده‌ي بازي است.
شماره‌ها بيش‌تر و بيش‌تر مي‌شد و من گرگ‌تر و گرگ‌تر. دست و پاهايم موهاي خاكستري پُرپُشت درآورند، ناخن‌هايم تيز و بلند شد. از ظاهر دندان‌هايم راضي نبودم، براي تميز كردن خودم از زبانم استفاده مي‌كردم. اگرچه طعم كثيفي داشت ولي تنها هم‌چون وقت‌هايي بود كه مي‌توانستم پشت سرم را هم ببينم. گرچه چيزي پيدا نبود كه به جر زدنش بيرزد.
روبه‌رويم، همان ديوار كه آفتاب شعارها را كم‌رنگ كرده‌بود وتنها چيزي كه جلب نظر مي‌كرد جاي حفره‌هاي سياه و دودآلود روي آن بود و پشت سر پنجره‌ي رنگ‌ورورفته‌اي با چند گوني شن كه روي آن نوشته‌بود: برنج طارم عسكري صددرصد خالص.
سال‌ها با همين وضع گذشته‌است و من تقريباً به اين بازي عادت كرده‌ام و تو نبايد نگران چيزي باشي. همه‌چيز طبق روال پيش مي‌رود همان‌طور كه اول بازي قرار گذاشتيم.
اما تنها نكته‌اي كه مرا كمي خسته كرده‌است اين است كه تو پنهان شده‌اي و تا امروز دقيقاً سي‌ويك سال ويازده ماه و دوازده روز است كه از تو خبري نيست. همه‌ي نامه‌هايم بي‌جواب مانده‌اند، گرچه اعتراضي ندارم اما اين را به‌خاطر خودت مي‌گويم.
به‌هرحال توپنهان شدي و دوست داري بيايند و پيدايت كنند! حتماً در طول اين سال‌ها خيلي انتظار كشيده‌اي كه من بيايم و بگويم: تو خوردي! سُك‌سُك! اصلاً بازي را به‌همين‌خاطر شروع كرديم. اما نكته‌اي كه مرا كمي خسته كرده‌است اين است كه تو يادت رفت بگويي و من هم يادم رفت از تو بپرسم كه من تا چند بايد بشمرم و بيايم پيدايت كنم. به‌هرحال تا يك اتفاق ساده‌ي ديگر و تا نامه‌ي بعدي خداحافظ.

/ 2 نظر / 4 بازدید
مژده غضنفری

سلام.اميدوارم با دوباره ديدنش کنار بيای.وبلاگت خوب بود.شاداب باشی.

ژوکر

من گم شدم، می خواستم حسابی دنبالم بگردی و بعد..........اما هم خودم را گم کردم هم تو را؛ از آن وقت به بعد به روی همه گرگها لبخند زدم ، هر کس دندانی زد، چنگی کشید و..............رفت، از ان زمان تاحالا لابد خیلی گذشته است،آنقدر گذشته است که دیگر حسابش از دستم در رفته است اما من هنوز هم پشت سرم را نگاه می کنم و به روی همه گرگها لبخند می زنم تا شاید روزی تو بیایی و پیدایم کنی مرا که پیدا کنی آنوقت نوبت منست که گرگ شوم.