20چونکه مستم کرده اي حدم مزن... شرع، مستان را نيارد حد زدن ...چون شدم هوشيار آنگاهم بزن...که نخواهم خود شدن هوشيار من

۱۳۸٤/٥/٩

باز هم دو رکعت عشق

من گنجي را دوست دارم.نه به خاطر اينكه او تنها اصلاح طلبي است كه خود خواسته تا پاي مرگ پيش مي رود. و نه به خاطر اينكه حقيقتي را بيان مي كند كه ديگران از گفتن آن بيم دارند. و نه به خاطر اينكه او آزادي واقعي را آزادي عقيده مي داند و بر آن اصرار دارد.هر چند كه مي توانم او به خاطر تمامي اين موارد دوست بدارم.
من گنجي را دوست دارم چرا كه او به چيزي كه مي گويد ايمان دارد. و به خاطر اين ايمان حاضر است جان خود را نيز فدا كند. او را دوست دارم چرا كه او را مردي مي دانم كه در بين ما و با آگاهي از تمامي خطراتي كه او را تهديد مي كردند از ابراز عقيده خود دست نشست.

مقاله زير را از ابراهيم نبوي بخوانيد:


می خواست بگوید عدالت چیزی است بزرگتر از این بازی که آغاز کرده اید. گفتیم حقیقت چیزی است که گفتنش را نمی توان، هم گوش ها نمی شنوند، هم دهان ها نمی گویند، هم جان ها طاقت نمی آورند.

گفت من بی گفت این حقیقت که در جان من است آرام نمی توانم گرفت. گفتیم کلام هرگز به اندازه جان بزرگ نبوده است، چرا که کلام را همیشه در جان می توان نهان کرد تا روزی دیگر که بگوئیش بر سربازاری که کلام را خریداران فراوانند.

گفت این کلام که در من است خریدار نمی جوید، کودکی است، آنرا زاده ام نه برای فروختن و اینک طاقت نهان کردنش را ندارم. گفتیم جانت را چه می کنی، اگر که کلامت، جان را فدیه کند یا آنرا گواه و شاهد خویش بخواهد؟

گفت: من بی گفت این کلام بودن را تاب نمی آورم و جز گفتن آن هر آبی در دشت جان من سراب است. گفتیمش ما چنین نمی توانیم که تو می توانی و چنین نمی پنداریم که تو در پنداری.

گفت بودن را نمی خواهم که حقیقت همان است که در من به کلمه آمده است و من کلمه را می خواهم که باشد حتی اگر بودن را تاوان گفتن بدهم. گفتیم اگر تو نباشی کلمه ای دیگر نخواهد بود و تو مرد کلماتی و مرد باید باشد تا کلام باشد.

گفت: می خواهم که کلماتم باشد و خویشتن را در کلام خویش بگذارم. خویش را بدین گونه بود که فریاد کرد در کلمه و جان را از خویش به کلمه درآورد. جانش از آن پس کوچک تر و کوچک تر و کوچک تر شد و کلماتش از آن پس بزرگ تر شدند و بزرگ تر شدند و بزرگ تر شدند.

رفت که برود، صدایی شد و کلماتی، تا صدایش و کلمه اش بماند . صدایش ماند و کلمه اش ماند . اکنون صدایی دیگر از او نمی شنوی ، بدنش به سکوت می رود و کلمه هایش پر طنین تر و پر طنین تر و پر طنین تر می شود.

در بازاری که مردمان سر به زیر انداخته اند و به سرعت از سرمای سکوت می گریزند، صدایی ناگزیرگوش و جان و قلب آدم ها را نشانه می گیرد ، هرچه صدا بلند تر می شود طپش قلبش آرام تر می شود، قلبش به سکوت می رود ، ساکت می شود. می ایستد . منحنی سبز بی رحم به خطی بدل می شود.

عابران می روند . می گذرند و گروهی می مانند.
ما بر سر بازار خویش ایستاده ایم، صدایش از انکار هر کس بزرگ تر است و هر که باشی جز احترام کاری برایش نمی توانی بکنی.

تنها می شود به چشمان مردمان خیره شد وگفت: او گفته است که قیمت جانم را مردمان خواهند گرفت . آیا مردمان قیمت جانش را خواهند گرفت؟

 



ققنوس



خانه
آرشيو

e-mail
پروفایل کاربر
ققنوس

دربارهء من:
پروفایل ققنوس




..........

در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف
در متن ادراك یك كوچه
تنهاترم
بیا تا برایت بگویم
چه اندازه
تنهایی من بزرك است
بیا تا برایت بگویم
كه تنهایی من
شبیخون حجم تو را
پیش بینی نمی كرد

search by google


کتاب هایی که من می خوانم

:همسايه ها

شور و شر

سياوشون

توكاي مقدس

كتابلاگ

روح تكاني

عاقلانه

سپينود

جامعه شناسي زير زميني

زن نوشت

از جنوب غربی

_/_// شعر \\_\_

شاعرانه ها

غزلكده

غزل پست مدرن

مثل کسی که کیست

غزل بگو

شیطان ترین فرشته

آدمک

نهانجا

خنده های حباب در باران




سايت هاي خبري

بازتاب
فردا نيوز
عصر ايران
پايگاه خري تحليلي فرارو
روزنامه اعتماد
روزنامه روز

سايت هاي ادبي

لوح
دوات
پندار
فروغ
قا بيل
بلوط
کوچه
سخن
كتابان
خوابگرد
ماندگار
آدم و حوا
ماني ها
شرقيان
هارمجیدون
والس ادبی
ليلا صادقي
آي آي کتاب
داستان كوتاه
كتاب در خانه
الواح شيشه اي
رادیو زمانه
دیباچه
كتابهاي رايگان فارسي


سايت هاي هنري

خانه هنرمندان ایران
موسيقي هنري ايران
ماهنامه هنر موسيقي
خبرنامه موسيقي ايران
پارس موزيك
گلهاي رنگارنگ
ايران كليپ

اشخاص
.

وبنوشت
مسعودبهنود
دكتر سروش
محسن كديور
داريوش آشوري
هادي تونسي
حميد عجمي
مخملباف
نزار قباني
حسين پاكدل
ناصر غياثي
عباس معروفی
مصطفی مستور

ديگر

باران
يك كتاب
هفت ها
پرده ناتمام
كافه ناصري
مجله اينترنتي فصل نو
انجمن جامعه شناسي ايران
خرده ریزها

FEED