20چونکه مستم کرده اي حدم مزن... شرع، مستان را نيارد حد زدن ...چون شدم هوشيار آنگاهم بزن...که نخواهم خود شدن هوشيار من

۱۳۸٤/٤/۱۱

دو رکعت عشق

 

طعنه!

 

ميگفت اگر قبل تو مردم ، هرگاه

 

بردند مرا بهشت ، حتي آن گاه

 

آنجا دم در منتظرت مي مانم...

 

گفتم که : (( چه با معرفتي...ايوالله!!!))

 

"رها"

 

 

سوال..!

 

- رفته بودند جواب بياورند

- رفته بودند جواب بياورند

و آن روز . . .

استاد رياضي ، نمي خواست حرف بزند .

انگار از اين همه معادلات و نامعادلات دلش گرفته بود . . .

از زندگي

چند سکوت که گذشت . . .

نگاه آرام استاد را ديديم

که در هياهوي آن طرف پنجره گم مي شد .

- رفته بودند جواب بياورند

- رفته بودند جواب بياورند..!

آسمان ابري بود...

و گياهي ، آن طرف تر

نماز باران مي خواند..!

و مي شد ميان گير و دار ابر و گياه

عشق را لمس کرد .

ولي دست هاي ما حس لامسه نداشت !!!

نمي دانستيم نماز باران چند رکعت است ؟!!

(( کجا مي شد ميان نامعادلات کلاس هاي رياضي ،

دو رکعت عشق خواند ؟!! ))

و خيابان را که ديديم :

(( - دختري پياله اي خالي به دست داشت

و عشق گدائي مي کرد !!! ))

و نگاه استاد که به او افتاد...

دخترک خجالت نکشيد !

چون پول نداشت عشق بخرد...!!!

- عشق هاي پولي...پول هاي عشقي !

و استاد...

- که همه نامعادلات رياضي را از بر داشت -

خجالت کشيد !

...

و چند پسر را ديديم که ميان اين همه هياهو

عشق را به مسخره مي گرفتند..!

و بعد . . .

ما به اشاره استاد

دفترها را باز کرديم. . .

او گفت ، ما نوشتيم :

که آيا انسان ، منهاي عشق ، مي شود صفر؟

و او گفت : به عنوان راهنائي بنويسيد :

(( عشق بي نهايت است

و

انسان هم بي نهايت !

حالا اصلا چطور مي شود انسان را از عشق کم کرد

اما عشق را از انسان نه ! ))

...

و ما فهميديم

مسئله اشکال بزرگي دارد که چشم هاي کوچک ما آن را نمي بيند .

ميان آن (( خدا )) گم است!!!

و گفت :

 

(( من در راه آمدنم ، آدم هايي را ديدم

که وقت نداشتند آب بخورند...

اما ، ليوان مي خريدند !!! ))

 

- و چند نفر در آخر کلاس صداي خنده آرامشان مي آمد.

اما...

ته چشم استاد

خيس تر شد !

...

و چند سکوت آن طرف تر...

انگار حباب ته ذهن استاد پکيده باشد

برگشت و سراسيمه از در رفت بيرون !

... فردا که آمديم

استاد رياضي نيامده بود .

و روي تخته سياه نوشته شده بود :

 

(( اي سوخته سوخته سوختني

عشق آمدني بود...نه آموختني !!! ))

 

و من آخر نفهميدم

از من ، تا..............عشق

يعني مي شود

چقدر خدا....؟؟؟؟!!!!!!

 

                                      يا حق!

 

                                                                با تشكر از وبلاگ "رها"

 

 

 



ققنوس



خانه
آرشيو

e-mail
پروفایل کاربر
ققنوس

دربارهء من:
پروفایل ققنوس




..........

در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف
در متن ادراك یك كوچه
تنهاترم
بیا تا برایت بگویم
چه اندازه
تنهایی من بزرك است
بیا تا برایت بگویم
كه تنهایی من
شبیخون حجم تو را
پیش بینی نمی كرد

search by google


کتاب هایی که من می خوانم

:همسايه ها

شور و شر

سياوشون

توكاي مقدس

كتابلاگ

روح تكاني

عاقلانه

سپينود

جامعه شناسي زير زميني

زن نوشت

از جنوب غربی

_/_// شعر \\_\_

شاعرانه ها

غزلكده

غزل پست مدرن

مثل کسی که کیست

غزل بگو

شیطان ترین فرشته

آدمک

نهانجا

خنده های حباب در باران




سايت هاي خبري

بازتاب
فردا نيوز
عصر ايران
پايگاه خري تحليلي فرارو
روزنامه اعتماد
روزنامه روز

سايت هاي ادبي

لوح
دوات
پندار
فروغ
قا بيل
بلوط
کوچه
سخن
كتابان
خوابگرد
ماندگار
آدم و حوا
ماني ها
شرقيان
هارمجیدون
والس ادبی
ليلا صادقي
آي آي کتاب
داستان كوتاه
كتاب در خانه
الواح شيشه اي
رادیو زمانه
دیباچه
كتابهاي رايگان فارسي


سايت هاي هنري

خانه هنرمندان ایران
موسيقي هنري ايران
ماهنامه هنر موسيقي
خبرنامه موسيقي ايران
پارس موزيك
گلهاي رنگارنگ
ايران كليپ

اشخاص
.

وبنوشت
مسعودبهنود
دكتر سروش
محسن كديور
داريوش آشوري
هادي تونسي
حميد عجمي
مخملباف
نزار قباني
حسين پاكدل
ناصر غياثي
عباس معروفی
مصطفی مستور

ديگر

باران
يك كتاب
هفت ها
پرده ناتمام
كافه ناصري
مجله اينترنتي فصل نو
انجمن جامعه شناسي ايران
خرده ریزها

FEED