20چونکه مستم کرده اي حدم مزن... شرع، مستان را نيارد حد زدن ...چون شدم هوشيار آنگاهم بزن...که نخواهم خود شدن هوشيار من

۱۳۸۳/۸/۸

 

حرفي براي گفتن ندارم . اين ها که مي نويسم بهانه هاي بودنم هستند . بهانه هايي براي با شما بودن . حضور دوستانه شما مي تواند مرا از اين يکنواختي برهاند .

بعضي اوقات پشت ميز کامپيوتر مي نشينم ، کامپيوتر را روشن مي کنم و همين طور به صفحه مانيتور زل مي زنم . بدون اينکه بدانم چرا کامپيوتر را روشن کرده ام . هميشه دنبال اين هستم که خودم را به کاري مشغول کنم که زياد فکر نکنم. نمي دانم اين دلتنگي هاي بي خودي من کي تمام مي شود . اين حرف ها و دلتنگي هاي هميشگي !!! گاهي اوقات فکر مي کنم به سني رسيده ام که ديگر نبايد از اين حرف ها بنوسيم .باور کنيد دست خودم نيست . ناخواسته به سراغم مي آيند . هر چند اين روزها سلام دوباره يک دوست مقدار زيادي از بار اين دلتنگي ها را کم کرده است .

نمي دانم داستان مسخ کافکا را خوانده ايد يا نه . بيش از يک ماه است که آن را خوانده ام ولي هنوز هم روزي نيست که به آن فکر نکنم. نمي دانم چرا . شايد به خاطر حرفايي باشد که بعد از داستان شنيدم . شايد هم به نوعي من هم در حال مسخ شدن باشم .شايد هم  ....نمي دانم . فقط اين را مي دانم که مدتي هست سخت ذهنم را به بازي گرفته است.

بازهم فضاي اين وبلاگ به قول يک دوست"کمي تاريک واندوهناک" شد.اصلابي خيال.

 ياد شعري از دوست خوبم فرهاد صفريان افتادم . مي دانم تکراريست ولي آنقدر زيبا هست که به چند بار خواندن مي ارزد . فکر کنم قبلا نيز اين شعر را اينجا نوشته بودم .  نمي دانم . شايد .


باچتر آبيت به خيابان كه آمدي
حتماً بگو به ابر به باران كه آمدي
نم نم بيا به سمت قراري كه درمن است
از امتداد خيس درختان كه آمدي!
امروز روز خوب من و روز خوب توست
با خنده روئيت بنمايان كه آمدي
فواره هاي يخ زده يكباره واشدند
تا خورد بر مشام زمستان كه آمدي
شب مانده بود و هيبتي از ناگهان تو
مانند ماه تا لب ايوان كه آمدي
زيبايي رها شده در شعر هاي من!
شعرم رسيده بود به پايان كه آمدي
...پيش از شما خلاصه بگويم ـ ادامه ام
نه احتمال داشت نه امكان كه آمدي
...گنجشکها ورود تو را جار مي زنند
آه اي بهار گمشده ...اي آنكه آمدي!

فرهاد صفاريان


 ..........................

اين شعر را هم از شاعر همشهريمان بخوانيد :


درون التهاب سخت دنيايي زمستاني
تو را ترسيم مي کردم که داري شعر مي خواني

تمامش مي کني و باز مي خواني از آغازش
و گويي سخت مي لرزي از آن مصراع پاياني

گمانم گفتنش دور از ادب باشد... ولي آخر
تو از اين بيت و مصراع و غزل هايم... چه مي داني؟

چرا اين مصرعم را زود مي خواني؟ دليلش را
بگو تا من بگويم قصه اين درد پنهاني

ولي شايد نگويم- يک صدا آمد - نمي گويم
و مي دانم دليلش را خودت هم خوب مي داني

سپيده ناصري

 

حرف آخر که شايد بهتر بود اول گفته مي شد : 

 عيدتان مبارک



ققنوس



خانه
آرشيو

e-mail
پروفایل کاربر
ققنوس

دربارهء من:
پروفایل ققنوس




..........

در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف
در متن ادراك یك كوچه
تنهاترم
بیا تا برایت بگویم
چه اندازه
تنهایی من بزرك است
بیا تا برایت بگویم
كه تنهایی من
شبیخون حجم تو را
پیش بینی نمی كرد

search by google


کتاب هایی که من می خوانم

:همسايه ها

شور و شر

سياوشون

توكاي مقدس

كتابلاگ

روح تكاني

عاقلانه

سپينود

جامعه شناسي زير زميني

زن نوشت

از جنوب غربی

_/_// شعر \\_\_

شاعرانه ها

غزلكده

غزل پست مدرن

مثل کسی که کیست

غزل بگو

شیطان ترین فرشته

آدمک

نهانجا

خنده های حباب در باران




سايت هاي خبري

بازتاب
فردا نيوز
عصر ايران
پايگاه خري تحليلي فرارو
روزنامه اعتماد
روزنامه روز

سايت هاي ادبي

لوح
دوات
پندار
فروغ
قا بيل
بلوط
کوچه
سخن
كتابان
خوابگرد
ماندگار
آدم و حوا
ماني ها
شرقيان
هارمجیدون
والس ادبی
ليلا صادقي
آي آي کتاب
داستان كوتاه
كتاب در خانه
الواح شيشه اي
رادیو زمانه
دیباچه
كتابهاي رايگان فارسي


سايت هاي هنري

خانه هنرمندان ایران
موسيقي هنري ايران
ماهنامه هنر موسيقي
خبرنامه موسيقي ايران
پارس موزيك
گلهاي رنگارنگ
ايران كليپ

اشخاص
.

وبنوشت
مسعودبهنود
دكتر سروش
محسن كديور
داريوش آشوري
هادي تونسي
حميد عجمي
مخملباف
نزار قباني
حسين پاكدل
ناصر غياثي
عباس معروفی
مصطفی مستور

ديگر

باران
يك كتاب
هفت ها
پرده ناتمام
كافه ناصري
مجله اينترنتي فصل نو
انجمن جامعه شناسي ايران
خرده ریزها

FEED