20چونکه مستم کرده اي حدم مزن... شرع، مستان را نيارد حد زدن ...چون شدم هوشيار آنگاهم بزن...که نخواهم خود شدن هوشيار من

۱۳۸٦/۱٢/۱۳

نان
"همان واژه ی مناسب کافی بود ، مرا که به هیچ وجه تصویر نفرت آوری در ذهنم از او نداشتم، متنفر کند. چون من از واژه ی" قیمت مناسب " نفرت داشتم. پدرم هم از روزگاری تعریف میکرد که نیم کیلو کره یک مارک و اجاره یک اتاق مبلمان شده با صبحانه ده مارک بود؛ زمان هاییکه آدم با سی فینیک در جیب می توانست با دختری به رقص برود، و در ارتباط با چنین حکایت هایی از آن زمان، واژه ی مناسب با چنین آهنگ شکوه آمیزی بیان می شد که گویی شنونده ی قصه گناهکار است که کره حالا چهار برابر شده است. وقتی به عنوان کار آموزی شانزده ساله، آن هم تنها به شهر آمدم ، مجبور بودم که قیمت همه ی چیزها را بدانم . چون توان پرداخت آنها را نداشتم. گرسنگی قیمت ها را به من یاد داد؛ فکر نان تازه مرا کاملاً از خود بی خود می کرد، و من غروب ها ساعت های متمادی بی هدف در شهر پرسه می زدم و به هیچ چیز دیگر فکر نمی کردم به جز نان.چشم هایم می سوخت، زانوهایم از ضعف خم می شد و حس می کردم چیزی مثل گرگ درنده در وجودم هست. نان." . ........................ هاینریش بل - نان سال های جوانی ......................


ققنوس



۱۳۸٦/۱٢/٧

کرکس - کافکا
کرکسی به پاهایم منقار می کوبید. پیشاپیش چکمه ها و جورابهایم را جرواجر کرده بود، حالا به خود پاها منقار می زد. بارها به آنها زد، سپس چند بار بی قرار دورم گشت. آقایی گذشت، مدتی تماشا کرد، سپس ازم پرسید چرا کرکس را برمی تابم. گفتم: «درمانده ام. وقتی آمد و بنای تاختن بهم گذاشت، البته کوشیدم پس برانمش، حتی خفه اش کنم، ولی این حیوانات بسیار نیرومندند، کم مانده بود به صورتم بجهد، اما ترجیح دادم پاهایم را فدا کنم. حالا آنها تقریبا تکه و پاره شده اند.» آقا گفت: «عجیب است که می گذارید این طور شکنجه تان کنند. یک گلوله تفنگ دخل کرکس را می آورد.» گفتم: «راستی؟ و شما حاضرید آن کار را بکنید؟» آقا گفت: «با کمال میل. برگردم خانه و تفنگم را بردارم. نیم ساعتی منتظر می مانید؟» جواب دادم: «چه عرض کنم؟»، و لحظه ای درد زده ایستادم. سپس گفتم: «خواهش می کنم به هر حال این کار را بکنید.» آقا گفت: «باشد، به زودی برمی گردم.» در طی این گفت و گو کرکس آرام گوش می داد و گاه به من و گاه به آقا می نگریست. اکنون پی بردم که همه چیز را فهمیده است؛ پر کشید، کوس بست، و سپس، مانند نیزه اندازی، منقارش را از میان دهنم تا اعماقم فرو برد. واپس افتان، آسوده خاطر احساس کردم در خونم غرق می شود که هر گودی را می آکند و هر کرانه ای را زیر خود می برد.


ققنوس



خانه
آرشيو

e-mail
پروفایل کاربر
ققنوس

دربارهء من:
پروفایل ققنوس




..........

در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف
در متن ادراك یك كوچه
تنهاترم
بیا تا برایت بگویم
چه اندازه
تنهایی من بزرك است
بیا تا برایت بگویم
كه تنهایی من
شبیخون حجم تو را
پیش بینی نمی كرد

search by google


کتاب هایی که من می خوانم

:همسايه ها

شور و شر

سياوشون

توكاي مقدس

كتابلاگ

روح تكاني

عاقلانه

سپينود

جامعه شناسي زير زميني

زن نوشت

از جنوب غربی

_/_// شعر \\_\_

شاعرانه ها

غزلكده

غزل پست مدرن

مثل کسی که کیست

غزل بگو

شیطان ترین فرشته

آدمک

نهانجا

خنده های حباب در باران




سايت هاي خبري

بازتاب
فردا نيوز
عصر ايران
پايگاه خري تحليلي فرارو
روزنامه اعتماد
روزنامه روز

سايت هاي ادبي

لوح
دوات
پندار
فروغ
قا بيل
بلوط
کوچه
سخن
كتابان
خوابگرد
ماندگار
آدم و حوا
ماني ها
شرقيان
هارمجیدون
والس ادبی
ليلا صادقي
آي آي کتاب
داستان كوتاه
كتاب در خانه
الواح شيشه اي
رادیو زمانه
دیباچه
كتابهاي رايگان فارسي


سايت هاي هنري

خانه هنرمندان ایران
موسيقي هنري ايران
ماهنامه هنر موسيقي
خبرنامه موسيقي ايران
پارس موزيك
گلهاي رنگارنگ
ايران كليپ

اشخاص
.

وبنوشت
مسعودبهنود
دكتر سروش
محسن كديور
داريوش آشوري
هادي تونسي
حميد عجمي
مخملباف
نزار قباني
حسين پاكدل
ناصر غياثي
عباس معروفی
مصطفی مستور

ديگر

باران
يك كتاب
هفت ها
پرده ناتمام
كافه ناصري
مجله اينترنتي فصل نو
انجمن جامعه شناسي ايران
خرده ریزها

FEED