20چونکه مستم کرده اي حدم مزن... شرع، مستان را نيارد حد زدن ...چون شدم هوشيار آنگاهم بزن...که نخواهم خود شدن هوشيار من

۱۳۸٤/٥/٢٤

در انتظار هيچ

 

چند وقت پيش نمايشنامه اي خواندم از  ساموئل بكت(1989-1906) نوسنده ايرلندي، تحت عنوان در انتظار گودو. داستان ماجراي دو ولگرد است كه در تمام طول نمايش در منطقه اي در خارج از شهر منتظر شخصي به نام گودو هستند . و اين در حالي است كه آنها هرگز گودو را نديده اند بلكه فقط اسمش را شنيده اند. آنها با صحبت كردن درباره موضوعاتي كه بي مقدمه و بي نتيجه شروع مي شود سعي مي كنند وقت خود را بگذرانند. گاهي از كتاب مقدس و داستان عيسي مسيح حرف مي زنند و گاهي بحث را به شلغم و هويج مي كشانند.
آنها هيچ دلخوشيي در زندگي ندارند و تمام اميدشان به اين است كه گودو بيايد و آنها را از اين بلاتكليفي نجات دهد . اما آنها خود هيچ كاري هم نمي كنند و تنها منتظرند.  گودو نمي آيد و هيچ وقت نمي آيد چرا كه اصلا گودويي وجود ندارد. گودو هيچ است. و آنها در انتظار هيچ به سر مي برند. 
در انتظار گودو شايد انتظار موقعيتي است كه اي كاش بيايد و ما را از اين بلاتكليفي نجات دهد. شايد هم انتظاري است كه فقط براي وقت گذراني باشد . تا با توسل به انواع دغل بازي ها و رندبازي ها، وقت را كشت و سر خود را با چيزي گرم كرد. گودو هيچ وقت نمي آيد و حتي اگر مطمئن باشيم كه نمي آيد باز هم روز بعد سر قرار هميشگي حاضر مي شويم و همان مكررات روزهاي قبل را تكرار مي كنيم.
بكت در اين نمايشنامه موقعيت انسان و پرت شدن او را به اين عالمي كه خودش هم نمي داند چيست به تصوير كشيده است. انساني كه شب را به روز مي رساند و روز را به شب. انسان رها شده اي كه هميشه دنبال آنست كه به چيزي  برسد كه خودش هم نمي داند چيست. انساني كه خلائي در زندگي خود حس مي كند و سعي در پر كردن اين خلاء دارد. اما نمي داند چگونه؟؟؟



ققنوس



۱۳۸٤/٥/۱۸

ابتدای عاشقی

sometime it takes adverse conditions
For people to reach out to one another

sometime it takes bad luck
For peaple to understand their goals better

sometime it takes a storm
For people to appreciate the calm

sometime it takes being hurt
For people to be more sensitive to feeling

sometime it takes doubt
For people to trust one another

sometime it takes seclusion
For people to find out who they realy are

sometime it takes disillusionment
For people to become informed

sometime it takes feeling nothing
For people to feel every thing

sometime it takesour emotions and feeling
To be completely penetrated
For people to open up to love

گاه انسان بايد در سختي باشد
تا به ديگري دست ياري دهد.

گاه انسان بايد با بخت بد روبرو شود
تا هدفش را بهتر بشناسد

گاه به طوفان نياز دارد
تا او قدر آرامش بداند

گاه بايد به او آسيبرسد
تا با احساس تر شود

گاه بايد در شك و ترديد باشد
تا به ديگري اطمينان كند

گاه بايد در گوشه اي تنها بماند
تا واقعيت وجود خود را بهتر بشناسد

گاه بايد از شيفتگي رها شود
تا به آگاهي برسد

گاه بايد كاملاً بي احساس باشد
تا بتواند همه چيز را حس كند

گاه بايد در اوج شور و احساس بود
تا به قلب او راه يافت
و او به روي عشق در بگشايد

 

؛سوزان پوليس شوتز؛



ققنوس



۱۳۸٤/٥/۱٢

 

روحم اندرز داد و ملامتم كرد كه با اظهار اين سخن، زمان را اندازه بگيرم:

         "ديروز بود و فردايي خواهد بود."

تا آن ساعت گذشته را طنيني مي انگاشتم كه محو و فراموش مي شود،
 و آينده را عصري مي پنداشتم كه احتمالاً به آن نخواهم رسيد.

اما اكنون آموخته ام كه در زمان كوتاه اكنون،همه زمان ها،
با هر آنچه كه در زمان وجود دارد،
در دسترس است و
تحقق مي يابد.
                                     "جبران خليل جبران"

امروز روز تولدم بود. يك سال ديگر هم گذشت. . روزها چه سريع مي گذرند.
 هميشه برايم اين سوال بوده است كه چرا مردم روز تولدشان را جشن مي گيرند. شايد به اين خاطر باشد كه يك سال از عمرشان كم شده است. چرا كه هر سال كه به سن ما اضافه مي شود ، در حقيقت يك سال از عمرمان كم مي شود(!)
هميشه روز تولدم برايم يك روز كاملاً عادي بوده است. اما امروز يعني 12 مرداد 84 يك روز عادي نبود. امروز خاتمي رفت و احمدي نژاد آمد.در اصل بايد بگويم يك تفكر پويا و زنده ، يك انديشه بزرگ و انسان مدارانه رفت و به جاي آن يك انديشه متحجرانه ،‌يك انديشه فاشيستي روي كار آمد.



ققنوس



۱۳۸٤/٥/٩

باز هم دو رکعت عشق

من گنجي را دوست دارم.نه به خاطر اينكه او تنها اصلاح طلبي است كه خود خواسته تا پاي مرگ پيش مي رود. و نه به خاطر اينكه حقيقتي را بيان مي كند كه ديگران از گفتن آن بيم دارند. و نه به خاطر اينكه او آزادي واقعي را آزادي عقيده مي داند و بر آن اصرار دارد.هر چند كه مي توانم او به خاطر تمامي اين موارد دوست بدارم.
من گنجي را دوست دارم چرا كه او به چيزي كه مي گويد ايمان دارد. و به خاطر اين ايمان حاضر است جان خود را نيز فدا كند. او را دوست دارم چرا كه او را مردي مي دانم كه در بين ما و با آگاهي از تمامي خطراتي كه او را تهديد مي كردند از ابراز عقيده خود دست نشست.

مقاله زير را از ابراهيم نبوي بخوانيد:


می خواست بگوید عدالت چیزی است بزرگتر از این بازی که آغاز کرده اید. گفتیم حقیقت چیزی است که گفتنش را نمی توان، هم گوش ها نمی شنوند، هم دهان ها نمی گویند، هم جان ها طاقت نمی آورند.

گفت من بی گفت این حقیقت که در جان من است آرام نمی توانم گرفت. گفتیم کلام هرگز به اندازه جان بزرگ نبوده است، چرا که کلام را همیشه در جان می توان نهان کرد تا روزی دیگر که بگوئیش بر سربازاری که کلام را خریداران فراوانند.

گفت این کلام که در من است خریدار نمی جوید، کودکی است، آنرا زاده ام نه برای فروختن و اینک طاقت نهان کردنش را ندارم. گفتیم جانت را چه می کنی، اگر که کلامت، جان را فدیه کند یا آنرا گواه و شاهد خویش بخواهد؟

گفت: من بی گفت این کلام بودن را تاب نمی آورم و جز گفتن آن هر آبی در دشت جان من سراب است. گفتیمش ما چنین نمی توانیم که تو می توانی و چنین نمی پنداریم که تو در پنداری.

گفت بودن را نمی خواهم که حقیقت همان است که در من به کلمه آمده است و من کلمه را می خواهم که باشد حتی اگر بودن را تاوان گفتن بدهم. گفتیم اگر تو نباشی کلمه ای دیگر نخواهد بود و تو مرد کلماتی و مرد باید باشد تا کلام باشد.

گفت: می خواهم که کلماتم باشد و خویشتن را در کلام خویش بگذارم. خویش را بدین گونه بود که فریاد کرد در کلمه و جان را از خویش به کلمه درآورد. جانش از آن پس کوچک تر و کوچک تر و کوچک تر شد و کلماتش از آن پس بزرگ تر شدند و بزرگ تر شدند و بزرگ تر شدند.

رفت که برود، صدایی شد و کلماتی، تا صدایش و کلمه اش بماند . صدایش ماند و کلمه اش ماند . اکنون صدایی دیگر از او نمی شنوی ، بدنش به سکوت می رود و کلمه هایش پر طنین تر و پر طنین تر و پر طنین تر می شود.

در بازاری که مردمان سر به زیر انداخته اند و به سرعت از سرمای سکوت می گریزند، صدایی ناگزیرگوش و جان و قلب آدم ها را نشانه می گیرد ، هرچه صدا بلند تر می شود طپش قلبش آرام تر می شود، قلبش به سکوت می رود ، ساکت می شود. می ایستد . منحنی سبز بی رحم به خطی بدل می شود.

عابران می روند . می گذرند و گروهی می مانند.
ما بر سر بازار خویش ایستاده ایم، صدایش از انکار هر کس بزرگ تر است و هر که باشی جز احترام کاری برایش نمی توانی بکنی.

تنها می شود به چشمان مردمان خیره شد وگفت: او گفته است که قیمت جانم را مردمان خواهند گرفت . آیا مردمان قیمت جانش را خواهند گرفت؟

 



ققنوس



خانه
آرشيو

e-mail
پروفایل کاربر
ققنوس

دربارهء من:
پروفایل ققنوس




..........

در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف
در متن ادراك یك كوچه
تنهاترم
بیا تا برایت بگویم
چه اندازه
تنهایی من بزرك است
بیا تا برایت بگویم
كه تنهایی من
شبیخون حجم تو را
پیش بینی نمی كرد

search by google


کتاب هایی که من می خوانم

:همسايه ها

شور و شر

سياوشون

توكاي مقدس

كتابلاگ

روح تكاني

عاقلانه

سپينود

جامعه شناسي زير زميني

زن نوشت

از جنوب غربی

_/_// شعر \\_\_

شاعرانه ها

غزلكده

غزل پست مدرن

مثل کسی که کیست

غزل بگو

شیطان ترین فرشته

آدمک

نهانجا

خنده های حباب در باران




سايت هاي خبري

بازتاب
فردا نيوز
عصر ايران
پايگاه خري تحليلي فرارو
روزنامه اعتماد
روزنامه روز

سايت هاي ادبي

لوح
دوات
پندار
فروغ
قا بيل
بلوط
کوچه
سخن
كتابان
خوابگرد
ماندگار
آدم و حوا
ماني ها
شرقيان
هارمجیدون
والس ادبی
ليلا صادقي
آي آي کتاب
داستان كوتاه
كتاب در خانه
الواح شيشه اي
رادیو زمانه
دیباچه
كتابهاي رايگان فارسي


سايت هاي هنري

خانه هنرمندان ایران
موسيقي هنري ايران
ماهنامه هنر موسيقي
خبرنامه موسيقي ايران
پارس موزيك
گلهاي رنگارنگ
ايران كليپ

اشخاص
.

وبنوشت
مسعودبهنود
دكتر سروش
محسن كديور
داريوش آشوري
هادي تونسي
حميد عجمي
مخملباف
نزار قباني
حسين پاكدل
ناصر غياثي
عباس معروفی
مصطفی مستور

ديگر

باران
يك كتاب
هفت ها
پرده ناتمام
كافه ناصري
مجله اينترنتي فصل نو
انجمن جامعه شناسي ايران
خرده ریزها

FEED