20چونکه مستم کرده اي حدم مزن... شرع، مستان را نيارد حد زدن ...چون شدم هوشيار آنگاهم بزن...که نخواهم خود شدن هوشيار من

۱۳۸۳/۸/٢۸

با ما از مهر سخن بگو.



در زندگي لحظاتي هست كه آدم بي خودي دلش مي گيرد. وقتي تنها نشسته باشيد و مشغول كار خاصي نيستيد . در چنين لحظاتي احساس مي كنيد كه براي روح خودتان بايد كاري بكنيد. احساس مي كنيد كه روحتان به فرياد درآمده است.

مدتي هست اين قدر فكر و ذهنم را به مسايل گوناگون مشغول كرده ام كه كمتر فرصت اين را پيدا كرده ام كه به روح خودم هم سر بزنم.احساس مي كنم غرق شدن در كتابهايي كه آنها را فقط براي آنكه خوانده باشم مي خوانم ، فكر و ذهنم را به كلي تعطيل كرده است . درست مثل اينكه غذايي را بخوريد كه دوست نداريد. ممكن است سير بشويد، اما لذت نمي بريد. مثلا كتاب پاييز پدرسالار(پاييز پيشوا) اثر گابريل گارسيا ماركز كه خود نويسنده آن را حتي بيشتر از صدسال تنهايي قبول دارد. اين كتاب را اصلا نتوانستم تا آخر بخوانم و در همان اوايل كتاب عطايش را به لقايش بخشيدم.البته شايد ذهن ققنوسي من در اين حد نباشد كه بخواهد با غول هاي ادبيات جهان دست و پنجه نرم كند.
احساس مي كنم اين روح خسته شده است. هر وقت مي خواسته خواهش هاي خودش را بيان كند . به او نهيب زده ام كه ساكت . تو چه مي داني كه خوب چيست و بد چيست. نمي دانم چه نيرويي در وجودم است كه در تقابل و تضاد با روح قرار دارد ، و من مدتي هست كه او را بر اين روح ترجيح داده ام.روح من از اين يكنواختي ، از اين بي توجهي، از اين پرداختن به مسايل پيش پا افتاده زده شده است . نياز به طغيان دارد. نياز به ورزش ، تحرك و انقلاب دارد. نياز به انديشه اي زيبا و كلماتي زيبا.

"اين دل ها همانند تن ها خسته مي شوند. براي نشاط آن به سخنان تازه

حكيمانه روي بياوريد." *


آنگاه الميترا گفت با ما از مهر سخن بگو.
پس او سر برداشت و مردمان را نگريست. وسكوت آنها را فرا گرفت.

 و او به صداي بلند گفت:
هنگامي كه مهر شما را فرا مي خواند، از پي اش برويد.
اگر چه راهش دشوار و ناهموار است.

و چون بال هايش شما را در بر مي گيرند، وا بدهيد.
اگر چه شمشيري در ميان پرهايش نهفته باشد و شما را زخم برساند.
و چون با شما سخن مي گويد او را باور كنيد،
اگر چه صدايش روياهاي شما را بر هم زند، چنانكه باد شمال باغ را ويران مي كند.

زيرا كه مهر در همان دمي كه تاج بر سر شما مي گذارد،  شما را مصلوب مي كند.
همچنان كه مي پروراند، هرس مي كند.
همچنان كه از قامت شما بالا مي رود،
و نازك ترين شاخه هاتان را در آفتاب مي لرزاند،نوازش مي كند.

به ريشه هاتان كه در خاك چنگ انداخته اند، فرود مي آيد و آنها را تكان مي دهد.

...

همه اين كارها را مهر با شما مي كند تا رازهاي دل خود را بدانيد،
و با اين دانش به پاره اي از دل زندگي مبدل شويد.

اما اگر از روي ترس فقط در پي آرام مهر و لذت مهر باشيد،
پس آنگاه بهتر آن است كه تن برهنه خود را بپوشانيد و از خرمن كوبي مهر دور شويد.
و به آن جهان بي فصلي برويد كه در آن مي خنديد،
اما نه خندهء تمام را ،
و مي گرييد اما نه تمام اشك را.

مهر چيزي نمي دهد مگر خود را،
و چيزي نمي گيرد مگر از خود.
مهر تصرف نمي كند، و به تصرف در نمي آيد،
زيرا كه مهر بر پايهء مهر پايدار است.

هنگامي كه مهر مي ورزيد مگوييد "خدا در دل من است، "
بگوييد : "من در دل خدا هستم"
و گمان مكنيد كه مي توانيد مهر را راه ببريد،
زيرا مهر اگر شما را سزاوار بشناسد،
شما را راه خواهد برد.

مهر خواهشي جز اين ندارد كه خود را تمام سازد.
اما اگر مهر مي ورزيد و شما را بايد كه خواهشي داشته باشيد،
زنهار كه خواهش ها اين ها باشند:

آب شدن چونان جويباري كه نغمه اش را از براي شب مي خواند.
آشنا شدن با درد مهرباني بسيار.
زخم برداشتن از دريافتي كه خود از مهر داريد و خون دادن از روي رغبت و با شادي.
بيدار شدن در سحرگاهان با دلي آماده پرواز،
و به جا آوردن سپاس يك روز ديگر براي مهر ورزي.
آسودن به هنگام نيمروز و فرو شدن در خلسه مهر.
بازگشتن با سپاس به خانه در پسينگاهان.
و آنگاه به خواب رفتن با دعايي در دل براي كساني كه دوستشان مي داريد.

با نغمه ستايشي بر لب.


                                             جبران خليل جبران_ پيامبر


توضيح : شايد بهتر باشد به جاي كلمه  "مهر"  از كلمه  "عشق"  استفاده كنيد.

* نهج البلاغه



ققنوس



۱۳۸۳/۸/٢٢

"در حقيقت زيستن"

برگي از رمان بار هستي اثر ميلان كوندرا

توضيح : فرانز مرد جوان و متاهلي است كه عاشق زني به نام سابينا شده است.

"در حقيقت زيستن"

اين عبارتي است كه "كافكا" در دفتر خاطرات يا يكي از نامه هايش نوشته است. فرانز دقيقاً چيزي به خاطر نمي آورد كه آن را كجا ديده، ولي فريفته آن شده بود. معناي "در حقيقت زيستن" چيست؟به سادگي مي توان يك تعريف منفي از آن ارايه داد : دروغ نگفتن، پنهان كاري نكردن، و هيچ چيزي را مخفي نكردن، در حقيقت زيستن است. از وقتي با سابينا آشنا شده در دروغ زندگي مي كند. با زنش از كنگره آمستردام و گفتگوهاي مادريد _ كه هرگز برگزار نشده بود _ سخن مي گويد، از گردش با سابينا در خيابان هاي شهر هراسان است. دروغ گفتن و پنهان كاري او را سرگرم مي كند زيرا هرگز اين كار را نكرده است. مانند شاگرد اول كلاس كه سرانجام تصميم به ولگردي مي گيرد، از اين كار احساس قلقلكي مطبوع مي كند .
به نظر سابينا در حقيقت زيستن _ به خود و ديگران دروغ نگفتن _ تنها در صورتی امكان پذير است كه انسان با مردم زندگي نكند. به محض اينكه بدانيم كسي شاهد كارهاي ماست، خواه ناخواه خود را با آن چشمان نظاره گر، تطبيق مي دهيم، و ديگر هيچ يك از كارهايمان صادقانه نيست. با ديگران تماس داشتن و به ديگران انديشيدن، در دروغ زيستن است.
سابينا ادبياتي را كه در آن نويسنده همه زواياي خلوت انس خويش و دوستانش را آشكار مي كند، حقير مي شمرد. سابينا بر اين باور است كه هر كس خلوت انس خويش را از كف مي دهد، همه چيزش را باخته است و كسي كه با كمال رغبت از آن چشم پوشي مي كند، غولي بيش نيست. بدين ترتيب سابينا از اينكه بايد عشق خود را پنهان سازد، رنج نمي برد. بالعكس، اين تنها راهي است كه به او امكان مي دهد "در حقيقت" زندگي كند.اما فرانز اطمينان دارد كه سرچشمه هر دروغي در تفكيك زندگي به دو حوزه ي خصوصي و عمومي نهفته است:ما همان آدميزادي كه در زندگي خصوصي هستيم در زندگي عمومي نيستيم. به نظر فرانز، " در حقيقت زيستن" از ميان برداشتن مرز ميان زندگي خصوصي و عمومي است. او با كمال ميل گفته ي "آندره برتون" را نقل مي كند كه مي گويد:"بهتر است در يك خانه شيشه اي زندگي كنيم، جايي كه هيچ چيز پوشيده نيست و همه چيز بر همه نگاه ها آشكار است. "
...
فرانز مشغول بستن چمدان خود بود كه كه ماري كلود( همسرش) وارد اتاق شد. فرانز مدتي به او نگاه كرد و سپس گفت:
_ در رم كنفرانس ندارم.
ماري كلود متوجه نشد:
_ پس چرا به آنجا مي روي؟
_ از هفت يا هشت ماه پيش يك معشوقه گرفته ام، چون نمي خواهم او را در ژنو ببينم، اين همه به مسافرت مي روم. فكر كردم بهتر است بداني.
...
كمي ديرتر در فرودگاه به سابينا پيوست. هواپيما در حال صعود بود و او بيش از پيش احساس سبكي مي كرد. و به خود مي گفت كه بار ديگر پس از گذشت نه ماه سرانجام "در حقيقت" زندگي مي كند.

كدام يك به "در حقيقت زيستن" نزديك تر بودند؟ سابينا يا فرانز؟



ققنوس



۱۳۸۳/۸/۱٩

سگ سفيد

 

نمي دانم کتاب سگ سفيد اثر رومن گاري را خوانده ايد يا نه.کتابي است که به يک بار خواندن مي ارزد .( هر کتابي ارزش يک بار خواندن را دارد) گاري در اين کتاب جامعه سياهان آمريکا و مبارزه آنان با تبعيض نژادي را در قالب داستاني زيبا و تاثير گذار بيان کرده است . هر چند کش و قوس دادن به برخي وقايع دهه شصت ميلادي در اين کتاب ، باعث شده است تا حدودي فضاي کسل کننده اي را در برخي مقاطع  اين رمان شاهد باشيم. اما نثر زيبا و استفاده از جملات قصار در اين کتاب اين کسالت را تا حدودي کاهش داده است .در اين کتاب سگ سفيدي وجود دارد که از بدو تولد براي مبارزه با سياهان و حمله به آنها آموزش داده مي شود. به طوري که هرجا سياهپوستي ببيند به سمت او يورش مي برد و سعي در لت و پار کردن او را  دارد. تا اينکه شخص سياه پوستي به نام کيز (فکر کنم اسمش همين بود) تصميم مي گيرد اين رفتار او را اصلاح کند و اينقدر در اين کار جديت به خرج مي دهد که اين رفتار سگ(رفتاري که جزء خوي و منش او شده بود)نه تنها اصلاح مي شود بلکه سگ سفيد به يگ سگ ضد سفيد پوستان تبديل مي شود و در آخر داستان وقتي صاحب خود را که يک سفيد پوست است مي بيند به او حمله مي کند .

 داشتم با خودم فکر مي کردم که آيا مي توان يک عادت بد يا خصلتي را که ساليان دراز در وجود يک انسان رشد کرده و جزئي از شخصيت او شده است را تغيير داد . کار بسيار مشکلي است .متاسفانه بسياري از ما عادتهاي بدي داريم که حتي از وجود آن ها بي خبريم . يعني آن قدر اين عادات در رفتار و شخصيت ما رسوخ کرده اند که حتي حاضر به پذيرش آنها به عنوان عادات بد نيستيم .

واما حديثي ديگر:

مي دانم خواهي گفت : خيلي مغروري (و اي کاش به همين يک جمله بسنده مي کردي). ولي راست مي گويي . آخر چند سالي است خودم را زيادي آدم حسابي حساب کرده ام. از آن آدم هايي که خيلي قربان صدقه خودشان مي روند.آدم هايي با ادا و اطوارهاي روشنفکرانه. آدم هايي که فکر مي کنند ديگر بزرگ شده اند .آدم هايي که چپ و راست اين و آن را نصيحت پدرانه مي کنند.آدم هايي به غايت تهوع آور. خودم هم از اين وضع خسته شده ام . از اينکه براي بيان يک جمله يا بيان خواستهاي دروني خودم هزار بار کلمات را مي جوم (نشخوار مي کنم) و در نهايت آنها را به صورت انشاي يک دانش آموز دبستاني بيرون مي دهم . راستش را بخواهي گفتن بعضي حرف ها برايم بسيار سخت است . يعني اصلا عادت به گفتن آنها ندارم . مي فهمي که؟  تصميم گرفته ام که ديگر با خودم روراست باشم . فريب دادن ديگران کار سختي نيست . ولي اينکه دايم خودت را فريب دهي کار سختي ست. قول مي دهي که تحملم کني؟



ققنوس



۱۳۸۳/۸/۱٢

فزت و رب الکعبه

تنها در منزل نشسته ام . حوصله بيرون رفتن ندارم . صداي سنج و دمام را مي شنوم . وسوسه مي شوم که بروم . فقط براي تماشا. ولي اصلاً حوصله بيرون رفتن ندارم . فرصت خوبيست تا بنشينم کمي فکر  کنم. چنين خلوتي کمتر گير آدم مي آيد .خانه خلوت و بارش نم نم باران . ياد سال ها پيش افتادم . چنين شبهايي را مگر مي توانستيم در خانه بمانيم . اول شب را به تماشاي دسته هاي عزاداري مي رفتيم و بعد از آن تا سحر در مساجد به دعا و نماز مي گذرانديم . دعاي جوشن کبير ، قرآن بر سر گذاشتن ، صد رکعت نماز و ..... يادش به خير .هر چند در بين انجام اين مراسم وقت استراحتي به خود مي داديم و بچگيمان را فراموش نمي کرديم . و شايد هم دلمان به اين شيطنتهاي بچه گانه خوش بود.
تا اين که از بد روزگار زد و ما بزرگ شديم . و ديگران ما را آدم حساب کردند . کم کم اين شبهاي قدر براي ما خاطره شد . گاهي اوقات با ياد اين خاطره ها اشک مي ريزيم و هزارن بار از خود مي پرسيم که چه شد ؟ چه بر سر ما آمد ؟

چقدر دلم براي آن گريه هاي بچه گانه تنگ شده است .

امشب که شب قرآن بر سر نهادن است بر سر قرآن ناطق شمشير فرود مي آورند . ما قرآن ناطق را فراموش کرده ايم جلد قرآن را بر سر مي گذاريم ؟ ( نمي دانم ..نکند باز هم حرف هاي به اصطلاح روشنفکرانه بدون فکر مي زنم . خدايا مرا ببخش.)

سخت مستاصلم . علي جان ! تو بگو امشب را من چه کنم ؟ امشب را چگونه به صبح برسانم ؟

گريه کنم ؟ اشک بريزم؟ مويه کنم؟  يا مثل سال هاي پيش باز هم بخوابم ؟
                
نمي دانم .

فقط اين را مي دانم که سخت دلم گرفته است  .

هنوز هم حرف هايت را درگوشم حس مي کنم .

"دانا کسي است که قدر خود را بشناسد و در ناداني انسان اين بس که ارزش خويش نداند .  بدترين افراد نزد خدا کسي است که خدا او را به حال خود واگذاشته ، تا از راه راست منحرف گردد ، و بدون راهنما برود . اگر به محصولات دنيا دعوت شود تا مرز جان تلاش کند ، اما چون به آخرت و نعمت هاي گوناگونش دعوت شود ، سستي ورزد .گويا آنچه براي آن کار مي کند ، بر او واجب ، وآنچه نسبت به آن کوتاهي و تنبلي مي کند، از او نخواسته اند  . "

نمي دانم .

بغض گلويم را گرفته است .
هميشه با تو که صحبت مي کنم اينطور مي شوم .
ربطي به امشب ندارد .
اين شبها بهانه هايي بيش نيستند.
بهانه هايي براي کساني که سالي يک بار به يادت مي افتند
 و در سوگ دل مرده خود مي گريند .

تو معناي کدام واژه اي که تمامي صفات خوب در تو معنا ميشوند .

بگو امشب را چه کنم؟


خوشا به حال آنان که  هر شب جمعه
در خلوت خودشان
 همنوا با کميلت مي شوند
و تمامي گريه هايشان را نثارت مي کنند ؟

مي بيني که آسمان هم در سوک تو به گريه و شيون نشسته است.
بغض گلوي آسمان را گرفته است .
ضجه هايش را مي شنوي؟

امشب را من روي در محراب دوست
 سر به سجده مي گذارم
و خداي تو را صدا مي زنم .
همان خدايي که تو هميشه با او دوستانه صحبت مي کردي.
"خدايا به عزتت سوگند که در تمام احوال نسبت به من مهربان و بر تمام امور نسبت به من مهر بورز "

 



ققنوس



۱۳۸۳/۸/۸

 

حرفي براي گفتن ندارم . اين ها که مي نويسم بهانه هاي بودنم هستند . بهانه هايي براي با شما بودن . حضور دوستانه شما مي تواند مرا از اين يکنواختي برهاند .

بعضي اوقات پشت ميز کامپيوتر مي نشينم ، کامپيوتر را روشن مي کنم و همين طور به صفحه مانيتور زل مي زنم . بدون اينکه بدانم چرا کامپيوتر را روشن کرده ام . هميشه دنبال اين هستم که خودم را به کاري مشغول کنم که زياد فکر نکنم. نمي دانم اين دلتنگي هاي بي خودي من کي تمام مي شود . اين حرف ها و دلتنگي هاي هميشگي !!! گاهي اوقات فکر مي کنم به سني رسيده ام که ديگر نبايد از اين حرف ها بنوسيم .باور کنيد دست خودم نيست . ناخواسته به سراغم مي آيند . هر چند اين روزها سلام دوباره يک دوست مقدار زيادي از بار اين دلتنگي ها را کم کرده است .

نمي دانم داستان مسخ کافکا را خوانده ايد يا نه . بيش از يک ماه است که آن را خوانده ام ولي هنوز هم روزي نيست که به آن فکر نکنم. نمي دانم چرا . شايد به خاطر حرفايي باشد که بعد از داستان شنيدم . شايد هم به نوعي من هم در حال مسخ شدن باشم .شايد هم  ....نمي دانم . فقط اين را مي دانم که مدتي هست سخت ذهنم را به بازي گرفته است.

بازهم فضاي اين وبلاگ به قول يک دوست"کمي تاريک واندوهناک" شد.اصلابي خيال.

 ياد شعري از دوست خوبم فرهاد صفريان افتادم . مي دانم تکراريست ولي آنقدر زيبا هست که به چند بار خواندن مي ارزد . فکر کنم قبلا نيز اين شعر را اينجا نوشته بودم .  نمي دانم . شايد .


باچتر آبيت به خيابان كه آمدي
حتماً بگو به ابر به باران كه آمدي
نم نم بيا به سمت قراري كه درمن است
از امتداد خيس درختان كه آمدي!
امروز روز خوب من و روز خوب توست
با خنده روئيت بنمايان كه آمدي
فواره هاي يخ زده يكباره واشدند
تا خورد بر مشام زمستان كه آمدي
شب مانده بود و هيبتي از ناگهان تو
مانند ماه تا لب ايوان كه آمدي
زيبايي رها شده در شعر هاي من!
شعرم رسيده بود به پايان كه آمدي
...پيش از شما خلاصه بگويم ـ ادامه ام
نه احتمال داشت نه امكان كه آمدي
...گنجشکها ورود تو را جار مي زنند
آه اي بهار گمشده ...اي آنكه آمدي!

فرهاد صفاريان


 ..........................

اين شعر را هم از شاعر همشهريمان بخوانيد :


درون التهاب سخت دنيايي زمستاني
تو را ترسيم مي کردم که داري شعر مي خواني

تمامش مي کني و باز مي خواني از آغازش
و گويي سخت مي لرزي از آن مصراع پاياني

گمانم گفتنش دور از ادب باشد... ولي آخر
تو از اين بيت و مصراع و غزل هايم... چه مي داني؟

چرا اين مصرعم را زود مي خواني؟ دليلش را
بگو تا من بگويم قصه اين درد پنهاني

ولي شايد نگويم- يک صدا آمد - نمي گويم
و مي دانم دليلش را خودت هم خوب مي داني

سپيده ناصري

 

حرف آخر که شايد بهتر بود اول گفته مي شد : 

 عيدتان مبارک



ققنوس



۱۳۸۳/۸/٦

چراغ ها را من خاموش می کنم .

 
 مدتي هست که هيچ حال و حوصله نوشتن ندارم . عوضش تا دلت بخواهد کتاب مي خوانم . شايد دليل کم نوشتنم همين باشد . بعضي کتاب ها را وقتي مي خوانم احساس شرمندگي مي کنم  . شرمنده از اينکه من نيز گاهي اوقات مي نويسم . کتاب هايي هست که وقتي مي خواني تو را با خود به فضاي داستان مي برد و تو خود را جزيي از شخصيت هاي داستان مي پنداري . حتي پس از پايان کتاب هنوز در همان حال و هوا باقي مي ماني . کتاب "چراغ ها را من خاموش مي کنم" از اين گونه کتاب هاست . نمي دانم چرا اين کتاب را قبلا نخوانده بودم . شايد به خاطر ذهنيت بدي است که از نويسنده هاي زن داشتم.(اسم نمی برم . خودتان حدس بزنید.)که البته الان ديگر اين ذهنيت تا حدودي تغيير کرده است . وراي تمام نقدها و بحث هايي که درباره اين کتاب شده است، اين کتاب بد جوري به دلم نشسته است . شخصيت پردازي و نثر زيباي خانم پيرزاد واقعاً تحسين برانگيز است .رمان های خانم پیرزاد از آن رمان های عامه پسندی است که به دل خواص نیز می نشیند . (این روزا اصطلاح عامه پسند اونقدر بد به کار برده می شه که دلم نیومد از اون استفاده کنم ، ولی کلمه بهتری رو نتونستم جای اون بیاورم . گناه این کلمه چیه؟)
 چراغ ها.... داستان زندگیست . زندگیی که گاهی اوقات آنقدر خسته کننده می شود که آدم را به یاد کودکی هایش می اندازد . کودکی هایی که در آن ها هیچ وقت خستگی وجود ندارد . خاطرات بودن در کنار پدر و نه مادر(به روایت داستان) تنها خاطراتی است که کلاریس در هنگام ناراحتی یا شادی به سراغش می آید . کلاريس نمونه اي از يک زن ايراني ست که در عين بيزاري از خانه داري ، به خوبي وظيفه اش را انجام مي دهد . زني که هميشه ورهاي ذهنش در کشمکش با يکديگرند . و با وارد شدن عشقي جديد در زندگيش تغييري ظاهري در زندگي خود ايجاد مي کند . فرار از یکنواختی . مشکلی که امروزه بد جور بر زندگی ما خیمه زده است . نمی خواهم زیاد درباره این رمان بنویسم . اگر تا حالا نخوانده اید حتما به فکر خواندن آن باشید . 2250 تومان ارزش آن را دارد که یک شب تا صبح چراغ اتاقتان روشن بماند و بعد خودتان چراغ را خاموش کنید .


و اما خانم پیرزاد  زویا پیرزاد
در سال 1330 در آبادان به دنيا آمد ، در همان جا به مدرسه رفت و در تهران ازدواج کرد و دو پسرش ساشا و شروين را به دنيا آورد. در سال 1370 ، 1376 ، 1377 سه مجموعه از داستانهاي خود را به چاپ رساند. " مثل همه عصرها ، طعم گس خرمالو و يک روز مانده به عيد پاک" مجموعه از داستانهاي کوتاهي بودند که با نثر متفاوتي خود مورد استقبال مردم قرار گرفتند. اولين رمان بلند زويا پيرزاد ، با نام : "چراغ ها را من خاموش مي کنم " در سال 1380 به چاپ رسيد . اين کتاب با نثر روان و ساده اي که داشت جايزه هاي بسياري را دريافت کرد .... از جمله : برنده جايزه بهترين رمان سال 1380 پکا ... برنده جايزه بهترين رمان 1380بنياد هوشنگ گلشيري و برنده لوح تقدير جايزه ادبي يلدا در سال 1380 و جايزه كتاب سال ايران در همين سال . داستان کوتاه " طعم گس خرمالو " هم برنده جايزه بيست سال ادبيات داستاني در سال 1376 شد. زويا پيرزاد دو کتاب هم ترجمه کرده است : " آليس در سرزمين عجايب " اثر لوييس کارول و کتاب " آواي جهيدن غوک " که مجموعه اي است از شعرهاي آسيا.... آخرین کتاب ایشان "عادت می کنیم نام دارد.



ققنوس



۱۳۸۳/۸/۱

...

مدتها بود که اینچنین تحت تاثیرحرف های کسی قرار نگرفته بودم . نه اینکه حرف های اینچنینی نشنیده بودم . شنیده بودم ولی مهم اینست که حرف ها را از چه کسی بشنوی . حرف هایی که می تواند زندگی یک شخص را زیر و رو کند .
از دست آدم هایی که این همه ادعای روشنفکری دارند خسته شده ام . همین دیروز با یکی از آنها بحث می کردم . قبل از شروع بحث عینکش را از روی چشمهایش برداشت و آن را روی میز، مقابل خود گذاشت . و زیر چشمی نگاهم کرد . (درست مثل فیلم ها) و بعد شروع کرد به حرف زدن . حرف زد و زد و زد . ومن فقط نگاهش می کردم و بعضی اوقات برای اینکه فکر کند دارم به حرف هایش گوش می  دهم، سری تکان می دادم . مردک فکر می کرد گفتن کلمات قصاری از نیچه و هگل و شریعتی و .. از او یک روشنفکر می سازد .
اینگونه انسانها برای من نه تنها روشنفکر نیستند بلکه به نظر من بسیار هم خاموش فکرند . آخر کسی که هیچ ایده و خلاقیت ذهنی نداشته باشد و دایم حرف های دیگران را به خورد این و آن می دهد را چگونه می توان روشنفکر دانست .  
گاهی وقتها وقتی که دلم می گیرد .بدون آنکه بدانم چرا ؛ نوای استاد شجریان است که مرا دلداری می دهد و مرا از این دلمردگی می رهاند . گاهی نیز نوشتن . آنقدر می نویسم و می نویسم و می نویسم ، که خسته می شوم و در آخر تمامی نوشته ها را پاره می کنم . اما الان مدتی است که  در چنین لحظاتی همان چند کلمه ای که گفتی ساعت ها با من حرف می زنند و بار دیگر به من امید می دهند . به من می گویند که زندگی چیزی نیست جز یک بازی . بازیی که نباید خیلی آن را جدی گرفت . حتی اگر گاهی اوقات بازنده این بازی باشیم .  به من می گویند تا می توانی برای زیبا سازی لحظه های زندگیت  موقعیت های زیبا خلق کن . اگر فکر می کنی زندگی گاهی اوقات تلخ می شود ، خودت معجونی درست کن تا آن را شیرین کنی . اصلا گاهی اوقات لازم ست خودت را فریب دهی .
 راست می گویی . زندگی بازی مسخره ای بیش نیست .
الان مدتی است  که سعی می کنم به چیزی فکر نکنم که فقط باعث خط خطی کردن اعصابم بشود . می خواهم فقط به چیزهای خوب فکر کنم . برای ین کار به حرف های خوب هم نیاز دارم . افسوس که تو دیگر نیستی تا باز هم از آن حرف ها با من بزنی .

 

تنهائيم درهمهء خيابانهاي شهر رسوب کرده
در ابتداي مرثيهء بي تو بودن هستم
پشيمانيهاي خرد و شکسته در مشت هايم
راهي بن بست هاي خالي از تسکينم يکراست
با تمام نااميدي هايم لجوج
بازهم تو را مي جويم ...

بر لبهايم همان زمزمه ايست که مي داني
تکيه داده ام به تير چراغ برق خيابان
دلداريم را باراني ست که با من مي بارد
نسيمي ديوانه در ميان موهايم
ميلرزم از تنهائي
باز هم تو را مي جويم ...
چه چيزها که براي فهميدن دارم،
اگر يکبار مي دانستي
درونم قيامت هاست خوابيده
خودم را تبعيد کرده ام
خوشبختي ام دير زماني ست که ورشکست شده
مي دانم، حق اعتراض ندارم
دفاع من به قرعهء تو افتاد
تو را مي جويم ...

مثل شهرهاي نصفه نيمه مانده ام هستي
در خاطرم انگار
کودکي هاي زندگي ناکرده ام هستي
آنگونه که بي تو ناقص ام
آنگونه که بي صاحب
حالا روي همهء اميدهايم چشم بسته ام، مي روم
مثل کودکان مي گريم
و بيا ببين که با هر قطره اشکم
بازهم تو را مي جويم*


*شعر از احمد سلکوک ايلکان
برگردان :نادر جبارپور



ققنوس



خانه
آرشيو

e-mail
پروفایل کاربر
ققنوس

دربارهء من:
پروفایل ققنوس




..........

در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف
در متن ادراك یك كوچه
تنهاترم
بیا تا برایت بگویم
چه اندازه
تنهایی من بزرك است
بیا تا برایت بگویم
كه تنهایی من
شبیخون حجم تو را
پیش بینی نمی كرد

search by google


کتاب هایی که من می خوانم

:همسايه ها

شور و شر

سياوشون

توكاي مقدس

كتابلاگ

روح تكاني

عاقلانه

سپينود

جامعه شناسي زير زميني

زن نوشت

از جنوب غربی

_/_// شعر \\_\_

شاعرانه ها

غزلكده

غزل پست مدرن

مثل کسی که کیست

غزل بگو

شیطان ترین فرشته

آدمک

نهانجا

خنده های حباب در باران




سايت هاي خبري

بازتاب
فردا نيوز
عصر ايران
پايگاه خري تحليلي فرارو
روزنامه اعتماد
روزنامه روز

سايت هاي ادبي

لوح
دوات
پندار
فروغ
قا بيل
بلوط
کوچه
سخن
كتابان
خوابگرد
ماندگار
آدم و حوا
ماني ها
شرقيان
هارمجیدون
والس ادبی
ليلا صادقي
آي آي کتاب
داستان كوتاه
كتاب در خانه
الواح شيشه اي
رادیو زمانه
دیباچه
كتابهاي رايگان فارسي


سايت هاي هنري

خانه هنرمندان ایران
موسيقي هنري ايران
ماهنامه هنر موسيقي
خبرنامه موسيقي ايران
پارس موزيك
گلهاي رنگارنگ
ايران كليپ

اشخاص
.

وبنوشت
مسعودبهنود
دكتر سروش
محسن كديور
داريوش آشوري
هادي تونسي
حميد عجمي
مخملباف
نزار قباني
حسين پاكدل
ناصر غياثي
عباس معروفی
مصطفی مستور

ديگر

باران
يك كتاب
هفت ها
پرده ناتمام
كافه ناصري
مجله اينترنتي فصل نو
انجمن جامعه شناسي ايران
خرده ریزها

FEED