20چونکه مستم کرده اي حدم مزن... شرع، مستان را نيارد حد زدن ...چون شدم هوشيار آنگاهم بزن...که نخواهم خود شدن هوشيار من

۱۳۸۳/٧/۱

 

فقط برای خالی نبودن عریضه

تصمیم گرفتم این ساعات اولیه فصل پاییز را مطلبی بنویسم. مانده ام که چه بنویسم. بعضی وفتها  نوشتن واقعا سخت میشود . مخصوصا اگر هوس نوشتن بکنی. کتاب مسخ کافکا جلوی رویم است. چند صفحه ای از کتاب را بیشتر نخواندم تقریبا نصف کتاب . قصدم این بود که تابستان را با کافکا تمام کنم , ولی تابستان تمام شد و کافکا هنوز به پایان نرسیده است .دیروز که شروع به خواندن کتاب کرده بودم , تصمیمم این بودم که تا شب تمامش کنم ولی آنقدر سرم شلوغ بود که فرصت نشد تمامش کنم .کتاب مسخ کتاب جالبی است .شروعش را بخوانید:"یک روز صبح , همین که از گره گوار سامسا از خواب آشفته ای پرید, در رختخواب خود به حشره تمام عیار عجیبی مبدل شده بود."همان اوایل داستان یک شوک به خواننده وارد می شود . داستان درباره جوانی است که یک روز صبح از خواب که بیدار می شود خود را به هیئت یک حشره می بیند. و زندگی او به یک زندگی حیوانی تبدیل می شود. آدم های اطراف او که تا دیروز او را دوست داشتند کم کم از او گریزان می شوند .و او را از یاد می برند. 
شاید به نوعی داستان روایت زندگی امروزه ماست . انسان هایی که  تا زمانی که هستند و تا زمانی که مثمر ثمر باشند محبوب و مقبول جامعه اند . اما همین که از کار افتاده و درمانده شدند . دیگر تبدیل به یک حشره می شوند.و باید دور رانده شوند.
بهتر است قبل از هر گونه پیش داوری درباره کتاب بروم بقیه داستان را بخوانم. نمی دانم این جوان تا آخر حشره می ماند یا نه. تا یادم نرفته این را بگویم که اگر می خواستید این کتاب را بخوانید حتما ترجمه صادق هدایت را بخوانید . یا حق.



ققنوس



۱۳۸۳/٦/٢٩

 

بارها اين سوال را از خود پرسيده ام كه در اين جهان به اين وسعت ، جايگاه من كجاست؟
يعني اگر تمام مردم دنيا را با توجه به لياقت و شايستگي آنها ، استفاده از ميزان استعدادهاي خدادادي و يا ميزان فايده و سودي كه به بشريت رسانده اند.  طبقه بندي كنند ، من در كدام طبقه قرار مي گيرم. اصلا آيا به من نيز طبقه اي تعلق مي گيرد يا نه؟
نمي دانم. شايد بهتر باشد همين خانواده كوچك خود را اداره كنم و اصلاً به فكر طبقه بندي نباشم.  مطمئنم كه اداره درست همين خانواده كوچك مي تواند مرا تا طبقات بالا بكشاند.
.
.
.
.

من غلام قمرم غير قمر هيچ مگو
پيش من جز سخن شمع و شكر هيچ مگو
سخن گنج مگو جز سخن رنج مگو
ور از اين بي خبري رنج مبر هيچ مگو.

دوش ديوانه شدم عشق مرا ديد و بگفت:
"آمدم نعره مزن جامه مدر هيچ مگو "
گفتم: "اي عشق من از چيز دگر مي ترسم."
گفت:" آن چيز دگر نيست دگر، هيچ مگو
من به گوش تو سخن هاي نهان خواهم گفت
سر بجنبان كه بلي ، جز كه به سر هيچ مگو."

گفتم:" اين روي فرشته ست عجب يا بشر است."
گفت: "اين غير فرشته ست و بشر هيچ مگو."
گفتم: "اين چيست؟ بگو زير و زبر خواهم شد."
گفت: "مي باش چنين زير و زبر، هيچ مگو
اي نشسته تو در اين خانه پر نقش و خيال
خيز ازاين خانه برو ، رخت ببر ، هيچ مگو."

گفتم: " اي دل ، پدري كن ، نه كه اين وصف خداست؟"
گفت: "اين هست، ولي جان پدر، هيچ مگو."


شعر از : مولوي 



ققنوس



۱۳۸۳/٦/٢٧

دنيای زهرماری

يادت مي ياد يا نه؟

فكر نكنم يادت بياد.

اون روز  تو خواستي گريه كني .

من بهت گفتم الان گريه نكن. بزار برا فردا صبح.

حيفه الان كه كنارتم حرومشون كني.

اما تو نتونستي جلوي خودتو بگيري و زدي زير گريه.

هر جي هم التماست رو كردم فايده اي نداشت.

روز بعد تو ديگه نبودي.

ببينم اون روز صبح رو گريه كردي يا نه ؟

آخه من ديگه نديدمت.

اصلا خاطره من تا صبح تو ذهنت موند يا نه.

مي دوني چرا اينو مي گم.

اخه ديروز كه بعد از سال ها دوباره ديدمت.

(خيلي تعجب كردم.آخه تو كجا اينجا كجا.)

خيلي عوض شده بودي.

اونقدر كه اصلا منو نشناختي.

اما من شناختمت.

با اينكه از دور ديدمت ولي شناختمت.

آخه تو عادت داري موقع راه رفتن پشت سرت رو زياد نگاه كني .

(بارها بهت گفته بودم اين كارُ نكن.)

امروز هم همين كارُ مي كردي.

به من كه رسيدي سلام كردم.

يه نگاه بهم انداختي

چند ثانيه همينطور فقط نگام كردي.

بعد خنديدي و رد شدي .

من هم ديگه چيزي بهت نگفتم.

الان دو روزه دارم به اين فكر مي كنم كه تو به چي خنديدي .

مي دونم كه زمونه زمونه خنده داريه

اما تو عادت نداشتي به اون بخندي.

هميشه مي گفتي :" اگه به زمونه بخندي ناراحت مي شه

و بد جوري حالتو مي گيره. "

من فراموشت كرده بودم.

اما امروز......

اي كاش نمي ديدمت.

.

.

.

نمي دونم چرا ياد داستاني از حسن قريبي افتادم:

 

بعدازظهر دم‌كرده‌ي يكي از روزهاي تابستان بود كه قرار بازي را گذاشتيم. ده... بيست... سي... چهل... پنجاه... شصت... بازي شروع شد. من گرگ شدم و تو بايد پنهان مي‌شدي.
عصر تابستان بود و من رو به ديواري كه جزئياتش را به‌خاطر ندارم، چشم‌هايم را بستم و خيلي آرام پشت‌سرهم شمردم. يك... دو... سه... چهل... پنجاه‌وسه... شش‌صدونودوهفت... هزاروسيصدوهشتادويك... هزاروسيصدوهشتادودو
...
زمان با توصيفي شبيه خودش گذشت و اگر اشتباه نكنم الان دقيقاً سي‌ويك سال و يازده ماه و دوازده روز است كه من چشم‌هايم را بسته‌ام و تنها كارم شمردن اعداد است. به‌ترتيب و آرام
.
تو رفتي و پنهان شدي و من هنوز همان گرگ آن بازي ناتمامم. تو رفتي و لابه‌لاي اعداد، پشت پرچين‌هاي رازآلود، پنهان شدي و من هم‌چنان گرگي كه بايد چشم مي‌گذاشت
.
ده... بيست... سي... چهل... پنجاه... شست... هفتاد... هشتاد... نود... صد
.
«
تو گرگي.» اين آخرين حرف تو بود. من گرگ شدم و بايد چشم مي‌گذاشتم. با همين ترتيب موزون اعداد و شعرگونه‌اي كه آخرين خاطره‌ي من و تو در كنار هم بود. وقتي من هنوز گرگ نبودم اين قاعده‌ي بازي بود؛ من چشم گذاشتم و تا خيلي خيلي شمردم. به‌ترتيب و آرام
.
تقريباً هشت ـ نه‌ساله بودم كه وسوسه شدم كه از لابه‌لاي انگشتانم نگاهي بيندازم. ديوار همان ديوار بود اگرچه روي آن شعارهايي نوشته‌بودند كه از آن‌ها چيزي سر درنياوردم و چند جاي كف دست خوني كه معني خوبي نداشت. ولي ديوار همان ديوار بود. كوچه پهن شده‌بود. اين را فقط از طولاني‌تر شدن سوز آفتاب بر پشتم حس كردم. بااين‌حال چيزي پيدا نبود كه به جر زدنش بيرزد
.
و اين‌چنين بود كه سال‌هاي بدون تو و روبه‌ديوار گذشت. من گرگ بودم و بايد چشم مي‌گذاشتم. اين قاعده‌ي بازي است
.
شماره‌ها بيش‌تر و بيش‌تر مي‌شد و من گرگ‌تر و گرگ‌تر. دست و پاهايم موهاي خاكستري پُرپُشت درآورند، ناخن‌هايم تيز و بلند شد. از ظاهر دندان‌هايم راضي نبودم، براي تميز كردن خودم از زبانم استفاده مي‌كردم. اگرچه طعم كثيفي داشت ولي تنها هم‌چون وقت‌هايي بود كه مي‌توانستم پشت سرم را هم ببينم. گرچه چيزي پيدا نبود كه به جر زدنش بيرزد
.
روبه‌رويم، همان ديوار كه آفتاب شعارها را كم‌رنگ كرده‌بود وتنها چيزي كه جلب نظر مي‌كرد جاي حفره‌هاي سياه و دودآلود روي آن بود و پشت سر پنجره‌ي رنگ‌ورورفته‌اي با چند گوني شن كه روي آن نوشته‌بود: برنج طارم عسكري صددرصد خالص
.
سال‌ها با همين وضع گذشته‌است و من تقريباً به اين بازي عادت كرده‌ام و تو نبايد نگران چيزي باشي. همه‌چيز طبق روال پيش مي‌رود همان‌طور كه اول بازي قرار گذاشتيم
.
اما تنها نكته‌اي كه مرا كمي خسته كرده‌است اين است كه تو پنهان شده‌اي و تا امروز دقيقاً سي‌ويك سال ويازده ماه و دوازده روز است كه از تو خبري نيست. همه‌ي نامه‌هايم بي‌جواب مانده‌اند، گرچه اعتراضي ندارم اما اين را به‌خاطر خودت مي‌گويم
.
به‌هرحال توپنهان شدي و دوست داري بيايند و پيدايت كنند! حتماً در طول اين سال‌ها خيلي انتظار كشيده‌اي كه من بيايم و بگويم: تو خوردي! سُك‌سُك! اصلاً بازي را به‌همين‌خاطر شروع كرديم. اما نكته‌اي كه مرا كمي خسته كرده‌است اين است كه تو يادت رفت بگويي و من هم يادم رفت از تو بپرسم كه من تا چند بايد بشمرم و بيايم پيدايت كنم. به‌هرحال تا يك اتفاق ساده‌ي ديگر و تا نامه‌ي بعدي خداحافظ.



ققنوس



۱۳۸۳/٦/٢۳

تابستان

امروز مطلبي از يه دوست خوندم كه باعث شد اينارو بنويسم.

تابستون داره تموم ميشه

با تمام اتفاقات خوشايند و ناخوشايندش

ديگه تموم شد اون همه ساعاتي كه پشت ميز كامپيوتر مي نشستي و فراموش مي كردي كه بابا زندگي هنوز جريان داره.

تموم شد اون همه خواب هاي طولاني كه تا لنگ ظهر ادامه داشت

تموم شد اون همه روزها و هفته هاي تكراري

روزها و هفته هايي كه يا با اينترنت مي گذشت يا با كتاب يا تماشاي فيلم يا گوش دادن به موسيقي

بعضي روزا هم كه هوس مي كردي بري پارك ، بيرون رو كه نگا مي كردي پشيمون مي شدي . اينجا تابستون يعني خونه نشيني.

با تمام اين حرفا تابستون امسال براي من يكي خوب بود.

تابستون تموم شده ولي من كه تموم نشدم.

تابستون براي من تعطيلي آخر هفته و مسافرت آخر هفته نيست كه تموم بشه و برگردم سرجاي اولم.

شهري نيست كه توي مسافرت از كنارش عبور كنم و ديگه سراغش رو نگيرم.

بلكه شهريه كه كلي سوغاتي ازش اوردم

باعث شد تا دوستايي پيدا كنم كه برام يه دنيا ارزش داشته باشن.

دوستاني با احساس هاي پاك و شاعرانه

دوستاني با يك عالمه انديشه فلسفي كانت و هگل و خصوصا نيچه. با انجمني از فيلسوفان

دوستاني از جنس گل با فروشگاهي از گل

دوستاني از جنس غزل . غزل هاي ناب

دوستاني از سرزمين قدس.

باعث شد تجربه هايي كسب كنم كه كلي مي تونن برام مفيد باشن.

و مي خوام كه اين دوستان و اين تجربه ها در زندگي آيندم حضور داشته باشن.

خلاصه اينكه پايان تابستون يعني پايان يك فصل و آغاز فصلي جديد.

فصلي كه هم زيباييهاي خاص خودش رو داره

هم سختي هاي خاص خودش.

فصلي كه براي من سروكله زدن با يه عده دانش آموز درس نخونه.

فصل نشست و برخاست با يه عده معلم كه بحث روزانشون اينه كه اضافه حقوق چي شد ،كي مي خوان بُن بدن و از اين حرفاي خاله زنكي.

فصل زيبايي بايد باشه . نه؟

پس تا درودي ديگر

بدرود.

 

 

 

 



ققنوس



۱۳۸۳/٦/٢۱

 

 

 

 

 

 

 

 

گاهي اوقات بد جوري دلم مي گيرد.
گاهي اوقات دوست دارم تنها باشم.
كاهي اوقات دوست دارم آنقدر بخندم كه از چشمهايم اشك بيايد.
گاهي اوقات دوست دارم گريه كنم.
گاهي اوقات از خودم بدم مي آيد
گاهي اوقات از اطرافيانم  بدم مي آيد.
گاهي اوقات بي دليل بهانه مي گيرم.
گاهي اوقات با اينكه مي  دانم مقصرم ولي حق را به خودم مي دهم.
گاهي اوقات آنقدر حرف مي زنم كه شنيدن را فراموش مي كنم .
گاهي اوقات آنقدر مي شنوم كه حرف زدن را فراموش مي كنم.
گاهي اوقات كتاب مي خوانم .
گاهي اوقات كتاب مي خرم ،اما نمي خوانم.
گاهي اوقات بهتر است نگاهي به غروب خورشيد بيندازم. (مدتي است غروب خورشيد را نديده ام.)
گاهي اوقات نمي دانم ساعت چند است .
گاهي اوقات ساعتم را گم مي كنم.
گاهي اوقات احساس خوشبختي مي كنم .
گاهي اوقات حتي نمي توانم خوشبختي را تعريف كنم.
گاهي اوقات مي نويسم.
گاهي اوقات مطالب مسخره اي مي نويسم.
گاهي اوقات ....
                



ققنوس



۱۳۸۳/٦/۱٧

مترسك

مترسك

يك بار به مترسكي گفتم :"لابد از ايستادن در اين دشت خلوت خسته شده اي ."
گفت:"لذت ترساندن عميق و پايدار است . من از آن خسته نمي شوم. "
دمي انديشيدم و گفتم :درست است. چونكه من هم مزه اين لذت را چشيده ام."
گفت:"فقط كساني كه تنشان از كاه پر شده باشد اين لذت را مي شناسند."
آنگاه من از پيش او رفتم.وندانستم كه منظورش ستايش از من بود يا خوار كردن من.
يك سال گذشت و در اين مدت مترسك فيلسوف شد.
هنگامي كه باز از كنار او مي گذشتم، ديدم دو كلاغ دارند زير كلاهش لانه مي سازند.

                                       جبران خليل جبران- از كتاب ديوانه

لطفا بنويسيد كه منظور نويسنده از اين نوشته چي بود؟
                                (به بهترين نظر جوايز نفيسي اهدا خواهد شد)



ققنوس



۱۳۸۳/٦/۱٢

 

بارها از خود پرسيده ام چرا بسياري از ما كه حتي اهل كتابخواني هم نيستيم و به ندرت سالي يك بار كتاب مي خوانيم ، از خواندن مطالب موجود در اينترنت و خصوصا وبلاگ لذت مي بريم و گاهي چنان در اين امر اغراق مي كنيم كه كار ما در اينترنت فقط به وبگردي و وبخواني منتهي مي شود.

دلايل مختلفي را مي توان براي اين امر برشمرد و هر كس مي تواند با توجه به برداشتي كه از يك موضوع مي كند،دليل خاصي داشته باشد .اما به اعتقاد من مهمترين دليل آن را مي توان اينگونه بيان كرد كه اين نوشته ها اول اينكه از اعماق جان نويسنده بر مي آيند دوم ارتباط نزديكي است كه بين نويسنده و خواننده وجود دارد .

تا قبل از ظهور اينترنت و پديده اي به نام وبلاگ، بسياري از ما ممكن است همين مطالب را در خلوت خود به گونه اي كه مخاطب خاصي نداشته باشند،مي نوشتيم. و چه بسا بسياري از ما هنوز هم اين نوشته ها را در گوشه كمد خود داشته باشيم.

با ظهور اينترنت اين نوشته ها كه قبلا بدون مخاطب بودند ،از گوشه كمد بيرون آمده ، خود را در معرض عموم قرار دادند. نويسنده همان نويسنده است ، با همان مطالب ،اما اين بار با نامي مستعار :ققنوس، كولي گل فروش، پاپتي و ...

بسياري از اين مطالب انعكاس زندگي روزمره يك شخص و بازگوكننده عقايد آن شخص است. و دليل محبوبيت آنها همين سادگي و روراست بودن آنهاست.

به هر حال به نظر من راز گيرايي اين مطالب سادگي آنهاست و اينكه اين نوشته ها جزئي از شخصيت نويسنده آنهاست . نظر شما چيه؟



ققنوس



۱۳۸۳/٦/۸

 

سلام

فردا تولد يك مرد است.
امشب مانده ام كه چه بنويسم.آخر نوشتن از علي برايم سخت است.
ابرمردي كه خود به تنهايي يك تاريخ است.تاريخي كه مي توان آن را خواند و از برگ برگ آن درس گرفت. 
.
.
.
.
نه نمي شود.
بهتر است قلم را به دست دكتر شريعتي بسپارم:

"يك روح در چند بعد.
          خداوند سخن بر منبر، خداوند پيكار در صحنه،خداوند وفا در كنار محمد، خداوند مسئوليت در جامعه، خداوند قلم در نهج البلاغه، خداوند پارسايي در زندگي، خداوند دانش در اسلام، خداوند انقلاب در زمان، خداوند عدل در حكومت ، خداوند پدري و انسان پروري در خانه و ...بنده خدا در همه جا ، همه وقت
."

                                                        علي جان تولدت مبارك

                                          روز پدر بر همه مادران مبارك باد.



ققنوس



۱۳۸۳/٦/۳

 

تقدیم به کودکی آدم بزرگ ها:
                 
                   به
آرین و نوشته های زیبایش
                           و به
فرهاد و شعرهای ناگفته اش

                       ***********************************


بابا آب داد .

بابا نان داد .
                 ا_ب

یادتان می آید. دوران کودکی. چه دورانی بود.دورانی که از تمام زرق و برق دنیا عشقمان را به یک قلک خلاصه می کردیم. به یک توپ فوتبال.به شیطنت های ظهر وقتی همه خواب بودند. ظهرهای گرم تابستان.
 دوران مدرسه.(یادش به خیر از معلم کلاس اول چقدر می ترسیدم.).جایی که به ما یاد دادند آب را می توان نوشت . نان را می توان نوشت. و ما سرمست از اینکه نان و آبی را که تا دیروز فقط می خوردیم امروز داریم می نویسیم.

 از مدرسه که بر می گشتیم سریع مشق هایمان را می نوشتیم تا زودتر به کوچه بزنیم. کوچه کودکی های ما را هنوز به خاطر دارد.
پایان کلاس ها و آغاز فصل تعطیلی، یعنی سلام کوچه ها، سلام دیوارها ، سلام زمین های خاکی، سلام رودخانه ها.... ما آمدیم که تا سه ماه در کنار شما باشیم.
آن روزها زندگی را جور دیگر معنی می کردیم. آب برای ما معنای دیگری داشت . نان برای ما حرمت دیگری داشت.آن روزها عشق را فقط دوست داشتن معنی می کردیم . خدا... خدا فقط برای ما خدا نبود. خدا برای ما پدر بود. مادر بود.حسین بود وقتی با هم از درخت بالا می رفتیم تا جوجه ها را از لانه برداریم. خدا برای ما همه چیز بود. یاد آن روزها به خیر. آخ که چقدر دوست دارم به آن روزها برگردم.  

امروز نمی دانم چه شد که به یاد آن روزها افتادم.شاید کودکم را دیدم . لحظه ای که مشغول بازی با کامپیوتر بود. نگاه کن با چه شور و شوقی ماشین را می راند! تمام معصومیت های کودکانه را می توان در حرکات و نگاه او دید.پسرم کودکی های من است ولی از نوع مدرن در عصر مدرنیته.

پسرم! اگر به جای خدا من برای تو تصمیم می گرفتم، می گفتم در همین سن بمان. 3 سالگی . باور کن زندگی ما آدم بزرگ ها حتی ارزش این را ندارد که به آن فکر کنی.زندگی ما آدم بزرگ ها یعنی نان، یعنی پول ، یعنی قدرت. بگذار از این نان و پول و قدرت همین معنی کودکانه در ذهنت باقی بماند.

باور کن شیرینی این لحظات را هرگز از یاد نخواهی برد.

27 سال گذشت . شاید کمتر شاید هم بیشتر کسی چه می داند. و من هنوز  یاد آن لحظه ای می افتم که بادبادک من  بالاتر از همه بادبادک ها در آسمان به پرواز در آمده بود.

                یادش به خیر.

 



ققنوس



خانه
آرشيو

e-mail
پروفایل کاربر
ققنوس

دربارهء من:
پروفایل ققنوس




..........

در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف
در متن ادراك یك كوچه
تنهاترم
بیا تا برایت بگویم
چه اندازه
تنهایی من بزرك است
بیا تا برایت بگویم
كه تنهایی من
شبیخون حجم تو را
پیش بینی نمی كرد

search by google


کتاب هایی که من می خوانم

:همسايه ها

شور و شر

سياوشون

توكاي مقدس

كتابلاگ

روح تكاني

عاقلانه

سپينود

جامعه شناسي زير زميني

زن نوشت

از جنوب غربی

_/_// شعر \\_\_

شاعرانه ها

غزلكده

غزل پست مدرن

مثل کسی که کیست

غزل بگو

شیطان ترین فرشته

آدمک

نهانجا

خنده های حباب در باران




سايت هاي خبري

بازتاب
فردا نيوز
عصر ايران
پايگاه خري تحليلي فرارو
روزنامه اعتماد
روزنامه روز

سايت هاي ادبي

لوح
دوات
پندار
فروغ
قا بيل
بلوط
کوچه
سخن
كتابان
خوابگرد
ماندگار
آدم و حوا
ماني ها
شرقيان
هارمجیدون
والس ادبی
ليلا صادقي
آي آي کتاب
داستان كوتاه
كتاب در خانه
الواح شيشه اي
رادیو زمانه
دیباچه
كتابهاي رايگان فارسي


سايت هاي هنري

خانه هنرمندان ایران
موسيقي هنري ايران
ماهنامه هنر موسيقي
خبرنامه موسيقي ايران
پارس موزيك
گلهاي رنگارنگ
ايران كليپ

اشخاص
.

وبنوشت
مسعودبهنود
دكتر سروش
محسن كديور
داريوش آشوري
هادي تونسي
حميد عجمي
مخملباف
نزار قباني
حسين پاكدل
ناصر غياثي
عباس معروفی
مصطفی مستور

ديگر

باران
يك كتاب
هفت ها
پرده ناتمام
كافه ناصري
مجله اينترنتي فصل نو
انجمن جامعه شناسي ايران
خرده ریزها

FEED