20چونکه مستم کرده اي حدم مزن... شرع، مستان را نيارد حد زدن ...چون شدم هوشيار آنگاهم بزن...که نخواهم خود شدن هوشيار من

۱۳۸۳/٤/٢٤

 

مدتيه كه تلفنم قطع شده و از اينترنت دورم. دوري از بعضي دوستان در اين مدت سخت كلافم كرده. از طرفي سرم اون قدر شلوغه كه فرصت نمي كنم بيام كافي نت. امروز فرصتي دست داد سري به اين وبلاگ بزنم . از تمامي دوستاني كه در اين مدت كه نبودم برام كامنت گذاشتند صميمانه تشكر مي كنم.قطعه شعر زير رو هم چون ديدم مناسب وضع و حال اين روزاي منه  اينجا نوشتم . البته كل شعر رو  حفظ نيستم . اون جاهايي روكه ازحفظ بودم نوشتم . چه كنيم ديگه حافظه ما هم اين روزا قفل كرده

 

 

رفتار من عادي است

 

رفتار من عادي است

اما نمي دانم چرا

اين روزها از دوستان و آشنايان

هر كس مرا مي بيند

از دور مي گويد:

            اين روزها انگار

            حال و هواي ديگري داري!

 

اما

من مثل هر روزم

با آن نشاني هاي ساده

وبا همان امضا ،همان نام

وبا همان رفتار معمولي

مثل هميشه ساكت و آرام

 

اين روزها تنها

حس مي كنم گاهي كمي گنگم

گاهي كمي گيجم

حس مي كنم از روزهاي پيش قدري بيشتر

اين روزها را دوست دارم

كاهي

از تو چه پنهان

با سنگ ها آواز مي خوانم

وقدر بعضي لحظه ها را خوب مي دانم

اين روزها گاهي

از روز و ماه و سال، از تقويم

از روزنامه بي خبر هستم

 

حس مي كنم گاهي كمي كمتر

گا هي شديداً بيشتر هستم

حتي اگر مي شد بگويم

اين روزها گاهي خدا را هم

  يك جور ديگر مي پرستم.

 

گاهي براي يادبود لحظه اي كوچك

يك روز كامل جشن مي گيرم

گاهي

صد بار در يك روز مي ميرم

حتي

يك شاخه از محبوبه هاي شب

يك غنچه مريم هم براي مردنم كافي است.

 

گاهي نگاهم در تمام روز

با عابران ناشناس شهر

احساس گنگ آشنايي مي كند

گاهي دل بي دست و پا و سر به زيرم را

آهنگ يك موسيقي غمگين

                                    هوايي مي كند

 

اما

غير از همين حس ها كه گفتم

و غير از اين رفتار معمولي

و غير از اين حال و هواي ساده و عادي

حال و هواي ديگري

                        در دل ندارم

 

رفتار من عادي است.

 

                 قيصر امين پور

 



ققنوس



۱۳۸۳/٤/۱٥

 

بانو!
اين روزها مرا چه شده است؟
                       كه هر آنچه مي خوانم
                                    هر آنچه مي نويسم
                                             همه سبز مي شوند

حتي واژگان
         حتي اسم ها
                   فعل ها
                         همزه ها
                                 فتحه ها
                                       ضمه ها
هماهنگي آوازها
وعروض شعر
همه سبز مي شوند!

چه چيزي رنگ ها را در نگاه هامان به هم مي آميزد

وقتي با تلفن صحبت مي كنيم
                    صدا سبز مي شود

وقتي حيران بر بلوارهاي اندوه
                       تكيه داده ايم
                          رنگ اندوهمان سبز مي شود

وقتي در قهوه خانه ايم
                  خدمتكار
                     از عطر تو سبز مي شود

آه اي بانوي آب ها!
كه مرا به سرچشمه ها مي بري
وبه من ستارگان را و انگور را و صنوبر را

                               سوغات مي دهي.

هزار سپاس از داده هايت
                ...كه من عمري را
                        در بيابان گمراهي سر كردم
            
                           وبه ياري عشق
                                        سبز گشتم!



ققنوس



۱۳۸۳/٤/۱۱

 

 

ولك ، كارون چرا مي نالد !؟

حرف اول

شرجي بيداد مي كند . خيس مي شوي از بارش شبنمي آسماني و چشم هايت در غروب آفتاب گم مي شود .

نخل هاي جنوب يكسر برت مي گرداند به چندين و چند سال پيش كه تمام جنوب را نفس كشيدي وزندگي كردي . آن روزها كه ترانه هاي بندر ،مارش حمله بود وزيتوني پوش ها يكي يكي پرنده مي شدند . هنوز صدايي در هوا سرگردان است .

  1. ميثم !ميثم ! ما خودي هستيم .به بچه ها بگو روي سر ما نقل نپاشند .
  2. اين خاك خوب بوي خدا مي دهد .از كنار كارون مي گذري .غريبانه مي نالد واز كنارت مي گذرد . بغض غربت گلويت را مي فشارد .زير لب زمزمه مي كني :ولك!كارون چرا مي نالد ؟ جوابي نمي شنوي .

     آنها آن بالا چه كار مي كنند ؟!

    براي يك لحظه قلبت از تپش مي ماند. نفست تنگ مي شود . دو جوان در ارتفاع چند ده متري روي دستك بلند پل كارون ايستاده اند . بوي خودكشي مي آيد. رهگذري را صدا مي كني و نشانشان مي دهي .مي خندد ومی رود !روي دستك پل بالا مي روند . گاهي حتي همانجا مي خوابند . يك بار با چشمهاي خودم ديدم كه يك موتور سوار ازروي دستك رد شد! ازچشمهايش پيداست كه لاف نمي زند . به دو جوان ايستاده بر بلندي خيره مي شوي .كمكم مي فهمي كه كارون چرا مي نالد .بيكاري در خوزستان از مرز نگران كننده رد شده است .جوانان سرزمين من به بالاي دستك پل پناه مي برند . روي زمين (كار ) پيدا نمي شود (رفيش آباد ) از روز خماري خميازه مي كشد . گرد سپيد و سم سياه (رفيش آباد ) را به خوابي ابدي كشانده اند . (اينجا بهار ، بيني خود را مي گيرد ).

    صدايي از دور دست ها شنيده مي شود : ميثم ! ميثم ! جواب بده ! ما در كمين خودي ها افتاده ايم ! خودي ها در اتومبيل ها نشسته اند و ( ميثم ) ها پياده روهاي داغ جنوب را پياده طي مي كنند . خودي ها اصلا ميثم را به ياد نمي آورند . ميثم ديگر جواب نمي دهد . بي سيم در گوشه اي از خاكريز افتاده است .

    اينجا شيلنگ آباد است

    بنويس ما غريبيم آقا !بنويس شايد كسي به دادمان برسد .بنويس ما ديگر ناي فرياد زدن هم نداريم . اينجا شيلنگ آباد است. آبادي غريب اهواز كه در گوشه اي از تاريخ جا مانده است. عقربه ها متوقف شده اند . از بازار شيلنگ آباد كه بگذري بوي تعفن بی هوشت مي كند ماهي فروش ها سينه هاي پر از ماهي را زير آفتاب داغ گذاشته اند كله پاچه فروش ها بساط خود را در شرجي شيلنگ آباد پهن كرده اند چشمهايت را از اين جماعت مي دزدي وبه آسمان نگاه مي كني . آسماني كه آبي نيست كه قشنگ نيست كه ستاره ندارد . اينجا شيلنگ آباد است. درمانگاه شيلنگ آباد با خانم دكتري فداكار كه محروميت رابه آغوش كشيده است . پاي درد دلش كه بنشيني حتماً به تو خواهد گفت :خيلي ها اينجا را از ياد برده اند . درمانگاه در حال فروريختن است . حتي آبسردكن ندارد . دريغ از يك سيستم ساده خنك كننده در گرم ترين روزهاي سال جنوب ! اينجا شيلنگ آباد است . محله اي كه بالا ترين رشد جمعيت را در اهواز دارد . خانم دكتر از آمار تنظيم خانواده حرف مي زند وتو كمي آرام مي شوي . اين محله تكه اي از خاك خوب سرزمين من كارون

    دو جوان جنوبي هنوز روي دستك پل كارون ايستاده اند. هنوز يك نفر در بي سيم داد مي زند:

    ميثم ! ميثم ! ما در محاصره هستيم ! فرشته بفرستيد !

    حصير آباد آبادي حصيرها

    من بچه جواديه ام/ من بجه اميريه،مختاري، گمرك/فرقي نمي كند /همه اين رودهاي خسته به راه آهن مي ريزند.

    اين شعر را زمزمه مي كني ودر همهمه بچه هاي جنوب از حصيرآباد مي گذري . شايد روزي ديگر كسي از همين خيابان ها بگذرد وزير لب زمزمه كند : من بجه شيلنگ آباد م / بچه حصيرآباد،رفيش آباد ،كوت عبدالله /فرقي نمي كند / همه اين بغض ها در رودخانه كارون مي تركند .

    حصيرآباد با جغرافياي مظلومش در حاشيه اهواز لم داده است آبادي بزرگي كه هنوز رهگذران را به ياد سالهاي جنگ مي اندازد . جوي آب جلوي درمانگاه ، جولانگاه پشه وجانوران موذي ديگر است . خانم دكتري كه مسئول درمانگاه است مي گويد : چند بار نامه نگاري كرديم كه لااقل براي اين جوي آب يك سرپوش ساده بگذارند اما …

    اينجا حصير آباد است . باران “اما” مي بارد .ميثم ها از ياد رفته اند . بي سيم ها در خاكريز ها غريب افتاده اند .

  3. ا لو ، ا لو ! ميثم ! خوابي ؟ جواب بده !
  4. ميثم ها جواب نمي دهند . ميثم ها تهديد مي شوند . ميثم ها بايد بسوزند و بسازند وچيزي نگويند . خانم دكتر كپسول خالي اكسيژن را نشانم مي دهد و مي گويد : آقا بنويس اين كپسول چهار ماه تمام خالي است . بنويس براي هيچ كس اهميت ندارد در حصير آباد چه مي گذرد . رسن محجوب درمانگاه سر به زير انداخته اند وچيزي نمي گويند . خانم دكتر بغضش را مي تركاند ومي گويد : بنويس اين بندگان خدا فداكاري مي كنند ودر اين هواي گرم جان مي كنند و آن وقت سالي پنج ساعت اضافه كاري مي گيرند . من تند و تند مي نويسم تا خودي ها فكري براي حصير آباد بكنند شايد “ميثم” از خواب بيدار شود وجواب آن طرف بي سيم را بدهد .جواب صدايي كه هنوز التماس مي كند : ميثم ! ميثم ! به بچه ها بگو ما خودي هستيم . بگو روي سر بچه هاي ما نقل نپا شند !

    كارون ديگر زيبا نيست

    كارون زيبا است . مثل ماري خوش خط وخال روي زمين مي لغزد و زيباييش چشم ها را خيره مي كند . غروب نارنجي خورشيد دلرباترش مي كند . عروس خواستني جنوب هنوز هم خواستگاران زيادي دارد . كارون قشنگ است . البته از طبقه هفتم هتل “آستوريا ” كه حالا فجر مي نامندش ! كارون روبروي فنجان قهوه اسپر سو زياست . كارون از چشم هاي دو جوان كه روي دستك پل نشسته اند اصلاً زيبا نيست . كارون به يادشان مي آورد كه در هفت آسمان يك ستاره هم ندارد . آنها صداي ناله كارون را مي شنوند . رودي كه براي دلتنگي وتنهايي فرزندان خود مي نالدو به سر وسينه مي كوبد .

    ميثم اسم شب را بلد است اما نمي تواند از خاكريز بگذرد . صداي ميثم كوچك است . صداي ميثم در هياهو شنيده نمي شود . ميثم دلش را به كارون سپرده تا در كدام ساحل امن آرام بگيرد . ميثم دلش گرفته است . مثل كارون كه سالهاي سال لايروبي اش نكرده اند . ميثم يكي از دو جواني است كه روي دستك پل كارون نشسته است وغروب آفتاب را تماشا مي كند .

  5. ا لو ! ا لو ! من از حصيرآباد صحبت مي كنم ! از شيلنگ آباد ، رفيش آباد ، كوت عبدالله ! من با دهن خوني ميثم – كه نمي تواند حرف بزند – حرف مي زنم . آقاي رييس چشم در چشم من مي دوزد و مي گويد من تكذيب مي كنم . همه دروغ مي گويند . امكانات از در وديوار درمانگاهها بالا مي رود . آقاي رييس چشم در چشم من مي دوزد ومي گويد : غير ممكن است درمانگاهي بدون آب سردكن باشد .! امكان ندارد كپسول اكسيژني خالي باشد ! اما من دروغ نمي گويم . من با دهان ميثم كه نمي تواند حرف بزند حرف مي زنم . من از اشكهاي … و … مي نويسم . من قسم مي خورم كه درمانگاه شيلنگ آباد آب سرد كن ندارد . سوگند مي خورم كه كپسو اكسيژن درمانگاه حصيرآباد خالي است . به دانشگاه مي روي . دكتر ممبيني - رييس دانشگاه علوم پزشكي اهواز- با گشاده رويي به دفتر كارش دعوتت مي كند . پيش از آنكه لب از لب باز كني به آرامش مي رسي . ممبيني روز خبرنگار را به تو تبريك مي گويد . تازه مي شوي . مي گويد خبرنگار بايد جوانمرد باشد . به تمثال مبارك مولا علي (ع) نگاه مي كني و آرامتر مي شوي . مي گويي :كتر چرا كسي به فكر اين همه آبادي محروم نيست .؟ دكتر كنار پنجره مي رود نفس عميقي مي كشد و به حرف مي آيد : سازمان مديريت وبرنامه ريزي با ما نامهربان است . ما حتي يك ريال بودجه براي بهداشت شهري نداشتيم و نداريم . كاري به درمان وآموزش پزشكي ندارم . از بهداشت حرف مي زنم .

دكتر ممبيني از ضعف بودجه وامكانات مي گويد و من به حصيرآبادي فكر ميكنم كه با زبان كاهگل سخن مي گويد . به رفيش آبادي فكر مي كنم كه اهوازي ها “ليانگ شامپو” مي نامندش ! كودكان بي روياي شيلنگ آباد را به ياد مي آورم و آن وقت در مي يابم كه چرا كارون به تلخي مي نالد . دكتر ممبيني از روزهاي روشن فردا سخن مي گويد . از مديران فردا كه چشم در چشم من نمي دوزند وتهمت نمي زنند . از كپسول هاي اكسيژني مي گويد كه به زودي پر مي شوند . از آب سردكن هايي كه در گرماي خفقان آور جنوب به داد بيماران مي رسد . حق با ممبيني است . از پنجره اتاقش به بيرون نگاه مي كني . آسمان آبي است . دلشوره هيچ پرنده اي آزارت نمي دهد . فردا به روشني آفتاب پشت پنجره است دلم مي خواهد از دستك پل كارون بالا بروم و به ميثم ودوستانش بگويم كه من رنگ فردا را مي شناسم .اما از اين پايين ميثم را مي بينم كه دستي به شانه دوستش مي زند و چيزي مي گويد . انگار مي گويد : ولك ! كارون چرا مي نالد ؟

عليرضا بندري- روزنامه فجر خوزستان مورخ 12/06/82

 



ققنوس



۱۳۸۳/٤/٤

 

اين يك نامه نيست!!!(قابل توجه بعضي ها)

باز كه اخم كردي . باز چي شده ؟چرا اينطور نگاه مي كني؟

يادت مي آيد ؟ آري حتماً يادت مي آيد.

آن روز ها را مي گويم. روز هاي كودكي.

رفاقتمان با يك نگاه شروع شد.و من اسير آن نگاه عاشقانه ات شدم. هر روز به مدرسه كه مي رفتم ،قبل از ان بابد سري به تو مي زدم. انگار تو جزيي از تكاليف مدرسه ام بودي كه بايد انجام مي دادم .

روز ها گذشت و من هنوز نتوانسته بودم با تو حتي كلمه اي حرف بزنم. تو نيز ساكت وخاموش بودي. و با هيچ كس صحبت نمي كردي .خوب مي دانم كه همزبان تو در شهر كوچك ما كم است. اما نه گاهي اوقات كه سر قرار هميشگيمان مي آمدم، تو را مي ديدم كه با يك نفر صحبت مي كردي و من مي ترسيدم از اينكه نكند انتظارت از هم صحبتي با من به سر آمده و هم صحبت ديگري پيدا كرده اي .آن شب ها را تا صبح خواب به چشمهايم نمي آمد،وصبح كه مي شد دوان دوان سر قرارمان مي آمدم ، وقتي تو را آنجا مي ديدم كه با لبخند به من نگاه مي كردي،باور كن كه جان تازه اي مي گرفتم.

يادش به خير چه دوراني بود.

تا اينكه يك روز صبح تصميم گرفتم امروز سر صحبت را با تو باز كنم . ديگر نمي توانستم دوريت را تحمل كنم . مي خواستم هميشه در كنارم باشي.از دور كه به تو نزديك مي شدم،سراسر شور و شعف شده بودم. تمام وجودم تو را صدا مي كرد. آنروز فهميدم كه آري من عاشقت شده بودم. وقتي به تو رسيدم بي درنگ دستانت را در دستانم گذاشتي، ومن بر دست هاي تو بوسه زدم. از آن روز به بعد من وتو يار و دلدار هم شده بوديم .رفيق تنهايي هم شده بوديم. دور از چشم ديكران چقدر با هم صحبت مي كرديم. هميشه مواظب بوديم كسي ما را با هم نبيند. آخر شهر كوچك ما اين جور دوستي ها را نمي پذيرد. چه نغمه هاي عاشقانه اي رابا هم سروديم. يادت مي آيد.:مرغ سحر ناله سر كن داغ مرا تازه تر كن

 

اما الان مدتي است كمتر با هم صحبت مي كنيم. مدتي است كه تو از نشستن در گوشه اتاق خسته شده اي . مي دانم مقصر منم . ولي چه كنم ؟ تو خودت اوضاع را مي بيني. قول مي دهم اين كارم كه تمام شود دستي به سر و رويت بكشم . پرده هايت را تنظيم كنم و تو را كوك كنم .كوك دشتي .هماني كه دوست داري . آفرين سه تار قشنگم. ديگر اينطور اخم نكن . لبخند بزن .بخند



ققنوس



خانه
آرشيو

e-mail
پروفایل کاربر
ققنوس

دربارهء من:
پروفایل ققنوس




..........

در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف
در متن ادراك یك كوچه
تنهاترم
بیا تا برایت بگویم
چه اندازه
تنهایی من بزرك است
بیا تا برایت بگویم
كه تنهایی من
شبیخون حجم تو را
پیش بینی نمی كرد

search by google


کتاب هایی که من می خوانم

:همسايه ها

شور و شر

سياوشون

توكاي مقدس

كتابلاگ

روح تكاني

عاقلانه

سپينود

جامعه شناسي زير زميني

زن نوشت

از جنوب غربی

_/_// شعر \\_\_

شاعرانه ها

غزلكده

غزل پست مدرن

مثل کسی که کیست

غزل بگو

شیطان ترین فرشته

آدمک

نهانجا

خنده های حباب در باران




سايت هاي خبري

بازتاب
فردا نيوز
عصر ايران
پايگاه خري تحليلي فرارو
روزنامه اعتماد
روزنامه روز

سايت هاي ادبي

لوح
دوات
پندار
فروغ
قا بيل
بلوط
کوچه
سخن
كتابان
خوابگرد
ماندگار
آدم و حوا
ماني ها
شرقيان
هارمجیدون
والس ادبی
ليلا صادقي
آي آي کتاب
داستان كوتاه
كتاب در خانه
الواح شيشه اي
رادیو زمانه
دیباچه
كتابهاي رايگان فارسي


سايت هاي هنري

خانه هنرمندان ایران
موسيقي هنري ايران
ماهنامه هنر موسيقي
خبرنامه موسيقي ايران
پارس موزيك
گلهاي رنگارنگ
ايران كليپ

اشخاص
.

وبنوشت
مسعودبهنود
دكتر سروش
محسن كديور
داريوش آشوري
هادي تونسي
حميد عجمي
مخملباف
نزار قباني
حسين پاكدل
ناصر غياثي
عباس معروفی
مصطفی مستور

ديگر

باران
يك كتاب
هفت ها
پرده ناتمام
كافه ناصري
مجله اينترنتي فصل نو
انجمن جامعه شناسي ايران
خرده ریزها

FEED