20چونکه مستم کرده اي حدم مزن... شرع، مستان را نيارد حد زدن ...چون شدم هوشيار آنگاهم بزن...که نخواهم خود شدن هوشيار من

۱۳۸۳/۳/٢۸

 

سلام .

پيرو صحبت بعضي از دوستان كه گلگي كرده بودن كه:“ تازگيا زياد واسه اينور اونور نامه مينويسيی چه خبره؟‏” بايد خدمتتون عرض كنم كه،دليل داره. اما دليلشو الان نمي گم. حالا هم به خاطر روي گل اين دوستان تصميم گرفتم ديگه نامه اي ننويسم . (باز جاي شكرش باقيه كه فقط دو تا نامه تو وبلاگم اوردم !!!) من بعد نوشتن هر گونه نامه اي در اين وبلاگ در حكم محاربه با دوستان عزيز تر از جان تلقي بشه .

واما بعد!

از اونجايي كه اين روزا به دليل تعطيلي مدارس بنده بيش از حد بيكار شدم(البته قبلش هم خيلي سرم شلوغ نبود). شب و روزم داره با كامپيوتر و اينترنت مي گذره.دو تا كتاب توپ گرفتم در زمينه كامپيوتر و اينترنت دارم مطالعه مي كنم (آموزش html و flash mx ) كه اميدوارم به زودي نتيجه مطالعاتم رو ببينيد.

ودر آخر!

براي اينكه فكر نكنيد بيخودي وقت صرف كردين تا اين خزعبلات رو بخونيد ،يه غزل مي ذارم كه مطمئنم از خوندن اون پشيمون نمي شيد.

 

همين كه لطف خداوندگار شامل شد

شناسنامه ابليس لغو و باطل شد

سرشت خاكي ما را ملايكه آن شب

چقدر اين در و آن در زدند تا گل شد

سپس خدا كمي احساس روي آن پاشيد

يكي دو روز گذشت و نهايتاً دل شد

به پاس اين همه خوبي جناب آدم نيز

به سمت معصيتي ناگوار مايل شد

و از گليم بهشتش كه پا فراتر برد

ميان خود و خدايش كناه حايل شد

تب گناه به بعد از خودش سرايت كرد

نتيجه آنكه پسرها يكيش قاتل شد

تمام عالم و آدم اسير وسوسه بود

به اين دليل كه زن قاطي مسائل شد

سيد مهدي موسوي- قم

من هيچ نظري در مورد اين شعر ندارم بدم . به من هم هيچ ربطي نداره.           يا حق!



ققنوس



۱۳۸۳/۳/٢٥

 

نامه اي به آسمان

سلام .نيازي به معرفي نيست تو مرا مي شناسي. تو همه را مي شناسي . آه كه چقدر غروب ها خود را به تو نزديكتر مي بينم . چقدر فاصله هايمان كم وكم تر مي شود .ديروز كمي ناراحت به نظر مي رسيدي .سياهي مختصري را بر گونه هايت احساس كردم ، مثل اينكه باز هم ميهمان ناخوانده اي داشتي ولي تو كه صبوري تو كه محكمي ، تو كه هميشه با تمام ابن حوادث بعد از مدتي مي شوي عين اولت ،آبي و زلال وصاف . صافِ صاف.

خوش به حالت چقدر قدرت تحملت بالاست . از آن بالا همه چيز را مي بيني همه نامردمي هارا مي بيني، ولي خم به ابرو نمي آوري . ولي نه تو هم گاهي اوقات مي شكني،چشمهاي تو هم بي مهري را تحمل نمي كنند .چشم هاي تو هم عاشق مي شوند ، چشم هاي تو هم گريه مي كنند . واي كه چقدر از گريه كردنت دلم مي گيرد . وقتي تو گريه مي كني ، مي آيم زير اشكهايت مي ايستم ،تا شانه هايم را پاك كني . احساس مي كنم با اشكهايت تولدي دوباره مي يابم. نمي دانم چه رازي بين اشكهاي تو وشانه هاي من وجود دارد كه هميشه تشنه اشك هايت هستم.

بگذريم ! امروز صبح كه به تو سلام كردم ، به نظرم رسيد از من رو برگرداندي . نكند از دست من ناراحتي . باور كن اين روزها آنقدر درگير ساعت ، جيب،كار و نان هستم كه تا مي آيم نگاهت كنم ،به سرخي مي رسي . خودم هم خوب مي دانم كه چشمهاي پر از خونت از دست بي توجهي هاي من خوني شده اند . ولي ولي حالا به التماس آمده ام . نگاه زيبايت را از من مگير . بگذار تا در چشمهاي آبي سرمه كشيده ات نگاه كنم. بگذار صداي ميهمانان خوش آوازت را بشنوم. آخر مدتي است ،آنها را هم نمي بينم. بگذار تصوير خنده هاي شفافت تمام حجم قلبم را به تپش وا دارد . بگذار تا به عشقت زندگي كنم. بگذار تا اين اميد زنده ،اين اميد به دستهاي مهربانت ، در پس اين سقف هاي سيماني در من نميرد. بگذار تا تصوير نگاه تو تنها گنجينه ذهنم باشد . پس با من بخند .

 

 



ققنوس



۱۳۸۳/۳/٢٠

 

نامه ای به خدا

سلام .این اولین نامه ایست که برایت می نویسم . ولی بدان و می دانی که آخرین نامه نیست . دلیل نوشتن این نامه را هم خودت خوب می دانی. دیشب در تنهای خودم تو را حس کردم وبرای لحظه ای دریافتم که به راستی تو از رگ گردن به من نزدیک تری.می خواهم با تو صادقانه صحبت کنم .آدم اگر با خدای خودش صادق نباشد پس صداقت به چه کارش می آید.

خدای من امروز نماز صبحم قضا نشد. خوب می دانم که خواسته خودت بود . می خواستی حالی به من بدهی که دادی.

راستی خدای من چرا بعضی وقت ها تو را فراموش می کنم .. یا بهتر بگویم ، چرا بعضی وقتها خودم را فراموش می کنم، آخر من روح تو هستم ،خود تو هستم . من به واسطه احساسی زنده ام و زندگی می کنم که در وجود تو ریشه گرفت.(می خواستم شناخته شوم،پس انسان را آفریدم تا شناخته شوم.) پس حالا که من خود تو هستم چرا گاهی اوقات اینقدر از هم دور می شویم ، که من فراموش می کنم کی هستم. حتی دیشب که تو را نزدیک خودم حس کردم،انکار برایم غریبه بودی . آخر خیلی وقت بود ندیده بودمت.برای همین نشناختمت. شاید آخرین باری که تو را نزدیک خودم دیده بودم به بیش از ده سال پیش باز می گردد. یادت می آید چه صمیمانه با هم دوست بودیم. تو برایم قرآن می خواندی، ومن گریه می کردم. آری گریه می کردم و چقدر از این گریه خوشحال می شدم. مدرسه که می رفتم ، تو هم کنارم بودی و چه عاشفانه شعر زندگی می سرودیم. حتی یک بار به خاطر تو در کلاس تنبیه شدم . یادت می آید بعد از آن اتفاق چقدر خندیدیم . آخر معلممان فکر می کرد ،من دیوانه شده ام وبا خودم حرف می زنم .آخر او که تو را نمی دید. !پس چه شد که یک دفعه اینقدر بین ما فاصله افتاد که حتی الان که دیدمت نشناختمت. تو بزرگتر ...؟ اما نه تو بزرگتر بودی . این را من بارها اقرار کرده بودم.(الله اکبر)این منم که به خیال خود بزرگتر شده ام و فکر کردم که برای خود مرد شده ام و خودم می توانم تصمیم بگیرم . به هر حال خدای من متشکرم که برای من کامنت گذاشتی و مرا به یاد دوستی های گذشته مان انداختی. دیگر باید بروم ، اما این بار قول می دهم که تو را همیشه در کنار خود داشته باشم. قول می دهم.

 



ققنوس



۱۳۸۳/۳/۱٧

 

مي خواهم كتاب جهالت ميلان كوندرا را بخوانم . به سكوت احتياج دارم . لطفا در را ببنديد. پنجره ها را هم.آخ كه اينجا چقدر شلوغه . بابا من تمركز ندارم . چرا كسي به حرفام گوش نمي ده . اون تلويزيون رو خاموش كن . تو هم برو بيرون سه تار بزن. خوشم مياد ولي الان وقتش نيست . خوبه . الان خوبه .آرامش لازمه شروع هر كاريه. شروع كنم به خوندن .

-« هنوز كه اينجايي ؟چه كار مي كني؟» لحن سيلوي بد نبود ، اما مهربان هم نبود ؛ عصبي بود .

ايرنا پرسيد :«مگر بناست كجا باشم؟»...



ققنوس



۱۳۸۳/۳/۱٤

 

هنگام وبگردی به وبلاگی برخورد کردم به نام  داتیکی  . وبلاگ قشنگیه با یه قالب زیبا و مطالب بعضا خواندنی.  ولی اون چه که منو مجذوب خودش کرد کتابخانه این وبلاگه.  کتابخانه ای کوچک با کتابهایی زیبا و خواندنی . مطلب زیر رو از یکی از کتابهای این مجموعه انتخاب کردم.(کتاب نکته های کوچک زندگی)

 

پسرم چگونه می توانم کمکت کنم که ببینی ؟

بیا تو را روی دوشم بنشانم

آنوقت دورتر از من می بینی.

آنوقت به جای هردومان می بینی .

حالا تو به من بگو چه می بینی؟

 

هر روز به سه نفر اظهار ادب کن.

دست کم سالی یک بار طلوع آفتاب را تماشا کن.

نواختن یک ساز را یاد بگیر .

در حمام آواز بخوان.

اتومبیل ارزان قیمت سوار شو اما بهترین خانه ای را که در توان داری بخر.

کتاب های خوب را بخر حتی اگر نخوانی.

به هیچ علت خاصی بگذار بهت خوش بگذرد.

بعضی اوقات به دیگران یاد بده .

بعضی اوقات از دیگران یاد بگیر.

فرق میان موسیقی شوپن .موتسارت و بتهوون را یاد بگیر.

دوستان تازه پیدا کن اما دوستان قدیمی را عزیز بدار.

بی درنگ برای دیگران یادداشت تشکر بفرست.

بعد از مصرف در خمیر دندان را ببند.

عزیزان خود را با یک هدیه کوچک غیر مترقبه شاد کن.

یک دوره عکاسی ببین.

شجاع باش حتی اگر قلباً شجاع نیستی.به آن تظاهر کن . هیچ کس تفاوتش را نخواهد فهمید.

یاد بگیر چیز زیبایی را با دست بسازی.

همیشه چیزی زیبا پیش رو داشته باش. حتی اگر یک شاخه گل مینا در یک لیوان آب باشد.

 

.............

 

وبسیاری مطالب دیگه در این کتاب که واقعاً ارزش خوندن دارند. دوستانی که مایل به خوندن این کتاب هستند به آدرس زیر سری بزنند:

 

http://www.datiki.com/fa/library.htm

 

 



ققنوس



۱۳۸۳/۳/۱۱

 

   فرد وجامعه

 

اگر از شما پرسیده شود در صورت مرگ تمامی مردم کره زمین شما چه کار می کنید. چه جوابی می دهید؟

 

انسان موجودی اجتماعی است که رشد ونمو او در اجتماع صورت می گیرد و  به تبع آن تاثیرات زیادی هم از اجتماع می پذیرد . وزندگی و شخصیت او در همین اجتماع است که شکل می گیرد .سوالی که این روزها  در ذهن من ایجاد شده است این است که  کدام یک از طرفین بیشتر به یکدیگر نیاز دارند  فرد به اجتماع یا اجتماع به فرد.

اصولا دو نوع تفکر در مورد رابطه فرد با جامعه وجود دارد.گروهی معتقدند که فرد در برقراری ارتباط با جامعه در پی برآوردن نیازهای شخصی خویش است.این گروه معتقدند که تمامی کارهایی را که یک فرد در جامعه انجام می دهد فقط بخاطر کسب لذت های شخصی  است ودر حقیقت فرد جامعه را وسیله ای برای رسیدن به اهداف خود می داند. اگر از چنین شخصی پرسیده شود که در صورت مرگ تمامی افراد کره زمین چه عکس العملی از خود نشان خواهد داد به سردی پاسخ خواهد داد که :هیچ .به تنهایی به زندگی خود ادامه خواهم داد.

واما گروه دیگر معتقدند که زندگی وحیات فرد به جامعه بستگی دارد . و یک فرد زندگی را فقط در حضور جمع می تواند ادامه دهد . از دید چنین تفکری فرد جامعه را نه فقط به خاطر برآوردن نیازهایش قبول دارد بلکه جامعه را به عنوان جزئی از زندگی خود می پذیردو .  اگر از چنین شخصی همان سوال قبلی پرسیده شود .احتمالا پاسخ خواهد داد که :من نیز خودکشی خواهم کرد.

 

راستی اگر از هر کدام از ما پرسیده شود که در صورت مرگ تمامی افراد کره زمین چه کار می کنیم . چه پاسخی خواهیم داد؟باید بیشتر فکر کنم.

 



ققنوس



۱۳۸۳/۳/۸

 

به نظرم تا وقتی کتابی مثل دنیای صوفی هست ما نباید دنبال کتاب دیگه ای بگردیم.
این کتاب رو باید بارها خوند. می گید نه. خودتون بخونید تا ببینید چه خبره . 

 

آتش سوزان بزرگی رادر شب تصور کن که جرقه های آن به هر جهت می پرد پرتو آتش
 در شعاعی پهناور از زمین های اطراف شب رابه روز مبدل می سازد ولی شعله آتش

از چند فرسنگی هم به چشم می آید .اگر از این هم فراتر برویم می بینیم خال کوچک روشنی
همانند چراغ از راه دور در تاریکی سوسو می زند . واگر دور ودورتر برویم در نقطه ای نور
 دیگر به ما نمی رسد . و اشعه های نور در شب محو می شود . و چیزی جز تاریکی محض
 نمی بینیم . دیگر نه شبحی به چشم می آید و نه سایه ای .
حال فرض کن هستی چیزی شبیه این آتش است . آنچه نور می افشاند خداست و  تاریکی
فراسو ماده سردی است . که انسان وحیوان از آن ساخته شده اند . این نور را می توان در
کلیه موجودات جاندار دید . حتی گل سرخ یا سنبل کوهی هم تابش ملکوتی دارد .
زمین و آب وسنگ از همه دورتر به خدای زنده اند.
           
                                                                     دنیای صوفی - یوستین گوردر


سوالهای هر کس بیش از جواب هایش او را می شناساند .   (ولتر)


یا خاموش باش یا حرفی بزن که از خاموشی بهتر باشد.                   (فیثاغورث)



ققنوس



۱۳۸۳/۳/۸

 

 

میتونی سیگار رو ترک کنی اما آخر می میری .
دور مواد را خط بکشی اما آخر می میری .
خودت را از خوردن غذاهای چرب و سرخ کردنی منع کنی
و در سلامت کامل باشی اما باز می میری .
می گساری هم نکنی  باز می میری .
دور کارهای خلاف را خط بکشی باز می میری .
از نوشیدن قهوه صرف نظر کنی واصلا به سمتش نری
باز می میری . آخرش می میری .

بالاخره می میری .دست آخر می میری .
آخرش می میری .


می تونی نرمش کردن رو از سر بگیری .
اما وقتی موسیقی تموم بشه . می میری .
توی اتومبیل کمربند ایمنی هم ببندی باز می میری .
از نیکوتین فاصله بگیری باز می میری .

می تونی ورزش کتی تا چربی رانهایت آب بشه
خوش تیپ تر و تو دل بروتر میشی . اما باز می میری .
حموم آفتاب هم که نگیری باز می میری .

می تونی اون بالا تو آسمون پی بشقاب پرنده بگردی
شاید اونا تو رو به مریخ ببرن . اما اونجا هم بالاخره می میری .

بالاخره می میری . در نهایت می میری .
اخر یک زمانی میمیری .
با کفش های ریبوک و نایک وآدیداس
می تونی تو آسمونا سیر کنی .اما اونجا هم بالاخره می میری .

سر انجام در آخر کار می میری .
در نهایت خواه ناخواه می میری .
پس بهتره حالا که زنده هستی از زندگی لذت ببری
قبل از اینکه غزل خداحافظی رو بخونی .
چون بالاخره در آخر کار می میری .

                                                شل سيلوراستاين

 

 


 



ققنوس



۱۳۸۳/۳/٥

 

مطلب زیر را از اینجا برداشتم . خیلی از اون خوشم اومد حیفم اومد اونو تو وبلاگم نیارم.

 

 

با همه خستگی ات برايم بخوان((خسته ام...خسته از اين صدا ... زندگی بيزار از توام...))گويا در اين ديار بايد تا ابد به فکر يک سقف باشيم ((يک سقف بی روزن... سقفی که تنپوش هراس ما باشه تو سردی شبها لباس ما باشه))
خوشا به حال ما که روزهای هفته خاکستری ات وصف حال اين زمانه ماست و بدا به حال ما که در روز بی حوصلگی نمی شود غزلی تازه گفت. می دانم به حالمان غبطه می خوری اگر بشنوی همه عصرهايمان شده عصر چهارشنبه.ما مدام خوشبختی را در آغوش گرفته ايم و فصل سردمان را با جان سختی به سر می کنيم . هنوز جمعه حرف تازهای برايمان ندارد به تو اقتدا می کنيم و هم صدا می گوييم ((هر چه بود پيشتر از اينها گفته بود))
بيا و ما را در کودکانه هايت شريک کن ما عمری ست در حسرت ((بوی عيدی))و..((بوی ياس جانماز ترمه مادر بزرگ ))هستيم.هنوز ((هوس يک آبتنی توی جوی لاجوردی)) آن کوچه قديمی داريم . ما ديگر شب جمعه هايمان را گم کرده ايم. گم شدن کودکان پی فانوسهای رنگ و وارنگ و رسيدن به نوری در تاريکی شب به ما جرأت می داد. از دل اين کودکانه تا متن التهاب راهی نيست. شهر غبار گرفته ما هفته های خاکستری را می پوشاند و حادثه را اخطار می دهد. ما ((تا دم سحر)) با هم بوديم و ((شهيدان شهر))مان را با بغض بدرقه کرديم از فانوس کودکی مان به ((فانوس خون)) رسيديم. هم صدا و هم نوا با هم توی خيابونا و سر ميدونا جار کشيديم : ((عمو يادگار مرد کينه دار مستی يا هشيار خوابی يا بيدار)). در غيبت جانکاه تو از مستان و هوشياران شهر سر شماری می کنيم و ميزان خواب و بيداری شان را می سنجيم. چه سخت است ايمان آوردن به آغاز فصل سرد فصلی که((در شهر يکی کس را هشيار نمی بينی هر يک بتر از ديگر شوريده و ديوانه))
آوازه خوان غمگين آدمهای پياده رو باز هم بخوان! با سفر نا بهنگامت ما را خاکستر نشين شهر خاطره ها کردی ما که می خواستيم خورشيد را در دستانمان بگيريم ما که نتوانستيم ((به اندازه ما هم شده با هم باشيم)) حالا چشمان اشکبارمان را از آسمان بریده ایم و کلام تو را در خلوت اندوهبارمان زمزمه می کنیم ((روزا با همدیگه فرقی ندارن بوی کهنگی میدن تمومشون))
آوازه خوان هجرانی ها بیا آخرین نقطه آرمانی ام باش از آن ((تک درخت بید شاد و پر امید)) بگو و عاشقانه بخوان که ((یه شب ماه میاد...)). هنوز پرچم عدالت را با صدای تو در شهر از نفس افتاده بر افراشته نگه می دارم و غریبانه ((والا پیامبرت)) را فرا می خوانم و رو به قبله می ایستم و با ایمان می گویم ((الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم)



ققنوس



۱۳۸۳/۳/٤

 

نشستم  وبه نغمه زيبای استاد شجريان گوش می دم: مغنی کجايی نوايت کجاست .نوای خوش غم زدايت کجاست . تلفن زنگ می زنه:بفرماييد . نه آقا اشتباه گرفتی بیمارستان کجا بود . حسابی کلافم  يه کتاب می گیرم دستم . پنج صفحه ای از اون می خونم . ولی نه انگار فایده داره .نمی دونم چه مرگم شده اصلا حوصله ندارم  ميام کامپیوتر رو روشن می کنم . و...شروع می کنم به نوشتن . و

 

قبول با من اگر هم تو سر كني سخت است

ستارهء من و تو در تقارني سخت است

نفس كشيدن بي تو تنفس زجر است

نفس كشيدن اين بمب كربني سخت است

بزن.... ببند... بميران!براي من ساده است

توجهي كه به قلبم نمي كني سخت است

دعا بكن كه همين لحظه منفجر بشود!

براي قلب فشار چهل تني سخت است

ترا به قيمت آزاد مي پرستم من

كه جستجوي خداي تعاوني سخت است

چقدر منزجرم از هواي دودآلود

كه زندگي وسط شهر نايلوني سخت است.

قبول!شرح همينها...(سه نقطه ـ بوق)ببخش!

ببخش شرح همينها تلفني سخت است.

 

 

امير مرزبان

 

 



ققنوس



خانه
آرشيو

e-mail
پروفایل کاربر
ققنوس

دربارهء من:
پروفایل ققنوس




..........

در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف
در متن ادراك یك كوچه
تنهاترم
بیا تا برایت بگویم
چه اندازه
تنهایی من بزرك است
بیا تا برایت بگویم
كه تنهایی من
شبیخون حجم تو را
پیش بینی نمی كرد

search by google


کتاب هایی که من می خوانم

:همسايه ها

شور و شر

سياوشون

توكاي مقدس

كتابلاگ

روح تكاني

عاقلانه

سپينود

جامعه شناسي زير زميني

زن نوشت

از جنوب غربی

_/_// شعر \\_\_

شاعرانه ها

غزلكده

غزل پست مدرن

مثل کسی که کیست

غزل بگو

شیطان ترین فرشته

آدمک

نهانجا

خنده های حباب در باران




سايت هاي خبري

بازتاب
فردا نيوز
عصر ايران
پايگاه خري تحليلي فرارو
روزنامه اعتماد
روزنامه روز

سايت هاي ادبي

لوح
دوات
پندار
فروغ
قا بيل
بلوط
کوچه
سخن
كتابان
خوابگرد
ماندگار
آدم و حوا
ماني ها
شرقيان
هارمجیدون
والس ادبی
ليلا صادقي
آي آي کتاب
داستان كوتاه
كتاب در خانه
الواح شيشه اي
رادیو زمانه
دیباچه
كتابهاي رايگان فارسي


سايت هاي هنري

خانه هنرمندان ایران
موسيقي هنري ايران
ماهنامه هنر موسيقي
خبرنامه موسيقي ايران
پارس موزيك
گلهاي رنگارنگ
ايران كليپ

اشخاص
.

وبنوشت
مسعودبهنود
دكتر سروش
محسن كديور
داريوش آشوري
هادي تونسي
حميد عجمي
مخملباف
نزار قباني
حسين پاكدل
ناصر غياثي
عباس معروفی
مصطفی مستور

ديگر

باران
يك كتاب
هفت ها
پرده ناتمام
كافه ناصري
مجله اينترنتي فصل نو
انجمن جامعه شناسي ايران
خرده ریزها

FEED