20چونکه مستم کرده اي حدم مزن... شرع، مستان را نيارد حد زدن ...چون شدم هوشيار آنگاهم بزن...که نخواهم خود شدن هوشيار من

۱۳۸۳/٢/۳۱

 

- تموم شد.

- چی تموم شد ؟

- نمی دونم .فقط می دونم که خیلی خسته ام

 

@@@@@@@@@@@@@@

 

 

همیشه از اشعار آقای صفریان خوشم اومده. این بشر حرفای دلم رو می زنه . هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

  

 

 

بين اين مردمِ سـردرگمِ سرماخورده

دلم از سردي رفتار خودم جا خورده

هرم ِگرم نفسم يخ زده است از بس كه،

شانه ام خورده بر اين مردمِ سرما خورده

مي روم گريه كنم غربـت پر ابرم را

در دل سنگيِ خود، اين دل تيپا خورده

و غرور شب اين شهر نخواهد فهميد،

تا ابد قرعـه به نام شب يلدا خورده

كوچه ها را همه گشتم پي تو نامعلوم !

كو؟ كدامين درِ لب تشنه شما را خورده ؟!

بر تهي دستي بي حد و حسابم بنگر

                        دست كوتاه من از دست تو منها خورده

 

در نوبتي دوباره دلت را مـرور كن !

از غم به هر بهانهءممكن عبور كن !

رحمي كن اي عزيز به آبادي خودت!

فكري براي كشتن اين بوف كور كن

!

اي خيس گريه هاي كدورت، كمي بخند!

اين ابرهاي ِ مملوِّ آب را صبور كن !

گيرم تمام راه تو مسدود شد، بگرد؛

يك آسمان تازه و يك جاده جور كن!

من بي شبيه تر ز تو با شب نديده ام

با شعله در برودت ذهنم خطور كن !

ياغي ! هبوط فرصت تقسيم سيب نيست

ياغي گري نكن … و خدا را مرور كن !

 



ققنوس



۱۳۸۳/٢/٢۸

 
امروز بعد از سه روز دوري از اينترنت باز هم كانكت شدم


نفس ... نفس... نفس... اینجا هوا نمی آید
بله؟ نمی شنوم! هان؟ صدا نمی آید!
هوای غربت اینجا چه قدر سنگین است!
به این طرفها یک آشنا نمی آید؟!
کسی که می شنود اين سکوت ممتد را
کجای حادثه مانده؟ چرانمی آید؟
آهای مردم بالای کوه ها چه خبر؟
در اتظار بمانیم؟يا نمی آید؟
در انتظار بمانيم یا زبانم لال
دلش گرفته به دیدار ما نمی آید؟!
الو... سلام...ببخشید حضرت موعود!
الو بله؟ بله؟ آقا صدا نمی آید؟
#
قبول قسمتمان درد بود و تنهایی
عزيز شاد شدن هم به ما نمی آید!!!


رضا كرمي


ققنوس



۱۳۸۳/٢/۱٧

 
امروز حرفي براي گفتن ندارم سراسر كلمه شده ام اما كلماتي كه ازجنس نگفتن هستند كلماتي كه نگفتن آنها به انسان شور وشعورمي دهد . بهتر است ديگر حرف نزنم .

خانه ام ابري است
يكسره روي زمين ابري است با آن .
ازفراز گردنه خرد و خراب ومست
باد مي پيچد .
يكسره دنيا خراب از اوست
وحواس من!
آي ني زن كه تو را آواي ني برده ست دور از ره كجايي؟
خانه ام ابري است اما
ابر بارانش گرفته ست.
در خيال روزهاي روشنم كز دست رفتندم،
من به روي آفتابم
مي برم در ساحت دريا نظاره
وهمه دنيا خراب و خرد از باد است
وبه ره ني زن كه دايم مي نوازد ني ،در اين دنياي ابراندود
راه خود را دارد اندر پيش .
تقديم به يك دوست


ققنوس



۱۳۸۳/٢/۱٦

 

امروز باز هم باران باريد وچه باراني .جالب اينجاست كه 5 دقيقه قبل از بارندگي با بك نفر شرط بسته بودم كه اين ابرها اصلا بارندگي ندارند . وبا اين بارندگي كلي ضايع شديم .

اما امروز هم چند شعر توپ انتخاب كردم . ببينيد(بخوانيد):

معلم پاي تخته داد مي زد

صورتش از خشم گلگون بود

ودستانش به زير پوششي از گرد پنهان بود

ولي آخر كلاسي ها

لواشك بين خود تقسيم مي كردند

وان يكي در گوشه اي ديگر جوانان را ورق مي زد

براي آنكه بي خود هاي وهو مي كرد و با آن شور بي پايان

تساوي هاي جبري را نشان مي داد

خطي خوانا به روي تخته اي كز ظلمتي تاريك

غمگين بود

تساوي را چنين بنوشت

يك با يك برابر هست

از ميان جمع شاگردان يكي برخاست

هميشه يك نفر بايد به پا خيزد

به آرامي سخن سر داد

تساوي اشتباهي فاحش و محض است

معلم مات برجا ماند

واو پرسيد

گريك فرد انسان واحد يك بود آيا باز يك با يك برابر بود

سكوت مدهوشي بود وسؤالي سخت

معلم خشمگين فرياد زد :آري برابر بود

واو با پوز خندي گفت :

اگر يك فرد انسان واحد يك بود

آن كه زور و زر به دامن داشت بالا بود

وآنكه قلبي پاك و دستي فاقد زر داشت

پايين بود

اگر يك فرد انسان واحد يك بود

آن كه صورت نقره گون

چون قرص مه داشت

بالا بود

وان سيه چرده كه مي ناليد

پايين بود

اگر يك فرد انسان واحد يك بود

اين تساوي زير ورو مي شد

حال مي پرسم يك اگر با يك برابر بود

نان و مال مفت خواران

از كجا آماده مي گرديد؟

يا چه كس ديوار چين ها را بنا مي كرد ؟

يك اگر با يك برابر بود

پس كه پشتش زير بار فقر خم مي شد ؟

يا كه زير ضربت شلاق له مي گشت ؟

يك اگر با يك برابر بود

پس چه كس آزادگان را در قفس مي كرد ؟

معلم ناله آسا گفت :

بچه ها در جزوه هاي خود بنويسيد

يك با يك برابر نيست .

خسرو گلسرخي

عشق در حيطه فهميدن ما نيست، بيا برگرديم

آسمان پاسخ پرسيدن ما نيست، بيا برگرديم

گريه هامان چقدر تلخ، ببين ! رنگ ترحّم دارد

تا زمين دشمن خنديدن ما نيست، بيا برگرديم

باغ از فطرت اين جاده پر از بوي شكفتنها، حيف

شمّه اي مهلتِ بوييدن ما نيست، بيا برگرديم

بال سنگين سفر ميشكند واي ملال انگيز است

هيچ كس منتظر ديدن ما نيست، بيا برگرديم

مثل گنجيم گرانسنگ پر از وسوسه هاييم ولي

دزد هم مايل دزديدن ما نيست ، بيا برگرديم

خومانيم ببين! ما دلمان را به دو قسمت كرديم

عشق در حيطه فهميدن ما نيست؟! بيا برگرديم.

                             

                                                                                    فرهاد صغريان



ققنوس



۱۳۸۳/٢/۱٠

 
قلم

قلم بنويس …
تورا سوگند بر عهدي كه با چشمان من بستي
تو را سوگند بر ميثاق و پيماني كه با آشنا هستي
حديث درد را فرياد كن … شوري بر آور

صفحه صفحه دفتر مشقي كه اول روز تعليمم ،
معلم داد… پر كن
- دفتر تكليف من خالي است-
من جواب پرسش آموزگارم را چه گويم؟
… كو؟ كجا بنوشته اي مشقي كه من گفتم :
هر شبي يك صفحه از آن داستان درد و درمان
قصه سرما و دندان …
سرگذشت گرگ ها با مرد چوپان .

من جوابْ آموزگارم را چه گويم؟
… پس حسابت كو؟
… نمي بينم جواب آن همه تفريق و ضرب و جمع و تقسيمي كه گفتم :

- مش حسن جاروكش مسلول
- با شش عائله
در زاغه اي در كوزه پز خانه ببايد كرد
تا شايد كه خرجش جور دخل آيد

… نمي بينم جواب آن معمايي كه گفتم:
آن كدامين «يك » بود كورا برابر نيست با
«يك هاي ديگر ؟»
آري دفتر تكليف من خاليست
آنك اين داستان من ،
آن عهد وپيمان همچنان باقيست.
قلم بنويس…
كه من فردا معلم را چه گويم؟
راستي آقا دواتم ريخت
تا خوابم به يغما برد…؟
حميد گروگان


در ته تاريك كوچه…

آن چه از ياران شنيدم
آنچه در باران گذشت،…
آن چه در باران ده آن روز ،
بر ياران گذشت …
هاي هاي مستها پيچيده در بن بست ها
طرح يك تابوت ،در روياي بيماران گذشت

كوهها را، در خيال پاك ،تا مرز غروب
سيلي از آواي اندوه عزاداران گذشت

كاروان شرمگين دختران روستا،
لاله در كف در مهي از بهت بسياران گذشت

در ته تاريك كوچه يك دريچه بسته شد
انتظار بي سرانجام بدانگاران گذشت…

جاي پايي ماند و زخمي ، سبزه زاران را ، به تن
جمعه جانانه گلگشت عياران گذشت

تا به گورستان رسد ـ ديدار اهل خاك را
ماهتاب پير ، لنگان ، از علفزاران گذشت…

منوچهر نيستاني


ققنوس



۱۳۸۳/٢/۸

 

هفته قبل دوكتاب خواندم.دنيا ي صوفي اثر يوستين گوردرو پيرمرد ودريا اثر ارنست همينگوي .دوكتابي كه مي دانم در زندگي من نقش بسزايي خواهند داشت.در مورد كتاب دوم مي خواهم مطالبي بنويسم . كتابي كه هر چند ضخامت چنداني نداشت ، ولي مرا به يك خلسه شاعرانه برد . كتابي بسيار زيبا وخواندني كه حكايت تلاش انسان براي رسيدن به هدف است . داستان در مورد پيرمرد ماهيگيري است كه تقريباً هشتادوپنج روز است هيچ ماهي صيد نكرده است وتصميم مي گيرد در روز هشتادوپنجم تحت هرشرايطي يك ماهي صيد كند . به همين جهت دل به دريا مي زند واز ساحل فاصله زيادي مي گيرد به طوري كه از ساحل فقط خط سبزي ديده مي شود .تا اينكه در اواخر روز موفق به صيد يك ماهي مي شود .ولي صيد او آنقدر بزرگ است كه قايق رابا خود مي كشد وبه عبارتي خود پيرمرد صيد ماهي مي شود وسه روز پيرمرد در دريا سرگردان مي شود .
داستان در طي اين سه روز روايت روايت نبرد پيرمردوماهي واستقامت و اصرار پيرمرد رادر صيد ماهي به زيبايي به تصوير مي كشد ودر نهايت پيروزي ازآن پيرمرد است وموفق به صيد ماهي مي شود وآن را به كناره قايق مي بندد . ولي داستان اينجا تمام نمي شود وماجراهاي پس از صيد نيز جالب است كه خواندن آن رابه شما واگذار مي كنم.در پايان مطالبي از كتاب را اينجا ذكر مي كنم:
. . . نسيم خنك بود وقايق پيش مي رفت . پيرمرد فقط به قسمت جوي ماهي نگاه مي كرد .مقداري از اميدش بازگشت .
با خود گفت نوميدي احمقانه است . از اين گذشته به عقيده من گناه هم هست. فكرگناه را نكن . حالا بدون گناه هم به اندازه كافي دردسر داري . از اين گذشته ،من از گناه سر در نمي آورم . من از گناه سر در نمي آورم وگمان نكنم كه اعتقادي هم به گناه داشته باشم. شايد كشتن ماهي گناه بود .گمان مي كنم گناه بود ، هر چند اين كار را براي آن كردم كه زنده بمانم و خوراك مردم را بدهم. اگر اين گناه است ،پس همه كارها گناه است.. . . .
. . . چندين ماهي گير دور قايق جمع شده بودند و به آنچه بر پهلوي قايق بسته بود مي نگريستند ،ويكي توي آب بود و پاچه هاي شلوارش را بالا زده بود و با ريسمان اسكلت ماهي را اندازه مي گرفت.
پسر پايين نرفت . پيش از اين رفته بود ويكي از ماهي گير ها از جانب او به قايق مي رسيد .
يكي از ماهي گيرها صدا زد:«چطوره؟»
پسر گفت:«خوابيده.»دلش نمي خواست گريه اش را ببينند.«بذارين بخوابه.»



ققنوس



۱۳۸۳/٢/٢

 
اگر تنها ترين شوم‌ باز خدا هست او جانشين همه نداشتن هاست
سلام

امروزسوم ارديبهشت است ومن هنوز غرق در افكار خود هستم .بعضي وقت ها از خود مي پرسم كه اصلا چرا ما زندگي مي كنيم . يادم مي آيد در دوران دبيرستان ب ما مي گفتند خدا دوست شناخته شود پس انسان را آفريد .خب اين سهم خدتا بود سهم ما در اين وسط جيست . نمي دانم !
شايد اين افكار به خاطر خواندن كتاب دنياي صوفي باشد كه اين روزها مشغول خواندن آن هستم . شايد هم نه .به هرحال … نمي دانم .فقط مي دانم كه من خدا را دوست دارم هر چند هنوز او را خوب نشناخته ام.ولي مي دانم كه روزي دستم را ميگيرد و مرا به سوي خود مي برود تا او را بهتر بشناسم .


خوابيده بودم ؛
در خواب كتاب گذشته ام را باز كردم و روزهاي سپري شده عمرم را برگ به برگ مرور كردم . به هر روزي كه نگاه مي كردم ، در كنارش دو جفت جاي پا بود. يكي مال من و يكي مال خدا . جلوتر مي رفتم و روزهاي سپري شده ام را مي ديدم . خاطرات خوب ، خاطرات بد ، زيباييها ، لبخندها ، شيرينيها ، مصيبت ها، ... همه و همه را مي ديدم .
اما ديدم در كنار بعضي برگها فقط يك جفت جاي پا است . نگاه كردم ، همه سخت ترين روزهاي زندگي ام بودند . روزهايي همراه با تلخي ها ، ترس ها ، درد ها، بيچارگي ها .
با ناراحتي به خدا گفتم : «روز اول تو به من قول دادي كه هيچ گاه مرا تنها نمي گذاري . هيچ وقت مرا به حال خود رها نمي كني و من با اين اعتماد پذيرفتم كه زندگي كنم . چگونه ، چگونه در اين سخت ترين روزهاي زندگي توانستي مرا با رنج ها ، مصيبت ها و دردمندي ها تنها رها كني ؟ چگونه ؟»
خداوند مهربانانه مرا نگاه كرد . لبخندي زد و گفت : « فرزندم ! من به تو قول دادم كه همراهت خواهم بود . در شب و روز ، در تلخي و شادي ، در گرفتاري و خوشبختي .
من به قول خود وفا كردم ،
هرگز تو را تنها نگذاشتم ،
هرگز تو را رها نكردم ،
حتي براي لحظه اي ،
آن جاي پا كه در آن روزهاي سخت مي بيني ، جاي پاي من است ، وقتي كه تو را به دوش كشيده بودم !!!»
از يك افسانه عاميانه برزيلي

در آخر شعري ا آقاي فرهاد صفريان مي نويسم كه هميشه اشعارش به دلم مي نشيند

بيا به خاطر ايمانمان به شك، باشيم
و از اهالي اين درد مشترك باشيم
خطوط سيرت ما در سواد كولي نيست
چرا مجاب تفاسير اين كلك باشيم؟!
يقين برّهء ما را كه گرگ شك بلعيد
فقط مراقب افسون ني لبك باشيم
وبالِ گردن اين پيله ها نمي مانيم
اگر به قيمت پرهاي شاپرك باشيم
چه مي شود كه در اين شور و حال تو خالي
به جاي گريه بخنديم و با نمك باشيم؟!
ببين نمايش باران دوباره طوفاني است
چرا شبيه كويري پر از ترك باشيم؟!
…و لمس ميوه ممنوعه كار هركس نيست
تب جسارتمان را بيا محك باشيم!





ققنوس



خانه
آرشيو

e-mail
پروفایل کاربر
ققنوس

دربارهء من:
پروفایل ققنوس




..........

در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف
در متن ادراك یك كوچه
تنهاترم
بیا تا برایت بگویم
چه اندازه
تنهایی من بزرك است
بیا تا برایت بگویم
كه تنهایی من
شبیخون حجم تو را
پیش بینی نمی كرد

search by google


کتاب هایی که من می خوانم

:همسايه ها

شور و شر

سياوشون

توكاي مقدس

كتابلاگ

روح تكاني

عاقلانه

سپينود

جامعه شناسي زير زميني

زن نوشت

از جنوب غربی

_/_// شعر \\_\_

شاعرانه ها

غزلكده

غزل پست مدرن

مثل کسی که کیست

غزل بگو

شیطان ترین فرشته

آدمک

نهانجا

خنده های حباب در باران




سايت هاي خبري

بازتاب
فردا نيوز
عصر ايران
پايگاه خري تحليلي فرارو
روزنامه اعتماد
روزنامه روز

سايت هاي ادبي

لوح
دوات
پندار
فروغ
قا بيل
بلوط
کوچه
سخن
كتابان
خوابگرد
ماندگار
آدم و حوا
ماني ها
شرقيان
هارمجیدون
والس ادبی
ليلا صادقي
آي آي کتاب
داستان كوتاه
كتاب در خانه
الواح شيشه اي
رادیو زمانه
دیباچه
كتابهاي رايگان فارسي


سايت هاي هنري

خانه هنرمندان ایران
موسيقي هنري ايران
ماهنامه هنر موسيقي
خبرنامه موسيقي ايران
پارس موزيك
گلهاي رنگارنگ
ايران كليپ

اشخاص
.

وبنوشت
مسعودبهنود
دكتر سروش
محسن كديور
داريوش آشوري
هادي تونسي
حميد عجمي
مخملباف
نزار قباني
حسين پاكدل
ناصر غياثي
عباس معروفی
مصطفی مستور

ديگر

باران
يك كتاب
هفت ها
پرده ناتمام
كافه ناصري
مجله اينترنتي فصل نو
انجمن جامعه شناسي ايران
خرده ریزها

FEED