|
|
|
۱۳۸۸/٧/٢٥ بدون عنوان
Hey you Out there in the cold Getting lonely, getting old Can you feel me? Hey you, Standing in the aisle, With itchy feet and fading smile, Can you feel me? Hey you, Don't help them to bury the light. Don't give in without a fight. Hey you, Out there on your own, Sitting naked by the phone, Would you touch me? Hey you, With your ear against the wall, Waiting for someone to call out, Would you touch me? Hey you, Would you help me to carry the stone? Open your heart, I'm coming home. But it was only fantasy. He wall was too high as you can see, No matter how he tried He could not break free. And the worms ate into his brain. Hey you, Out there on the road, Always doing what you're told, Can you help me? Hey you Out there beyond the wall, Breaking bottles in the hall, Can you help me? Hey you, Don't tell me there's no hope at all. Together we stand, Divided we fall.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٢٢ ب.ظ توسط ققنوس ۱۳۸۸/٥/٧ همایش شعر دست های پرنده
"نخستین همایش شعر دست های پرنده" عنوانی که روی معدود پلاکارد های سطح شهر از یکی دو هفته پیش دیده بودم و برنامه ی ریزی کرده بودم که حتماَ به این همایش بروم. هم عنوانی که برای این همایش انتخاب کرده بودند عنوان زیبایی بود هم اینکه در این کسادی و خمودی برنامه های فرهنگی این روزها، این همایش غنیمتی بود. در روز موعود طبق سنت همیشگی همایش ها و برنامه هایی از این دست همایش با یک ساعت تاخیر شروع شد( البته من این احتمال را می دادم به همین خاطر یک ساعت دیرتر رفتم و درست به موقع رسیدم.) که در ابتدای آن پیام سرپرست اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی خوزرستان خوانده شد تا بدین طریق نامی از این اداره هم به میان آمده باشد و در ادامه و پس از صحبتهای دبیر همایش شعر خوانی شعرا شروع شد. اکثر شعرهای خوانده شده آنقدر ضعیف بودند که من نمی دانم ملاک انتخاب این اشعار چه بود. و اگر نبودند دو سه شعر قوی خوانده شده( از جمله شعرخوانی آقایان مرتضی حیدری آْل کثیر و خانم سارا احمدی)، می گفتم حدود سه ساعت از وقتم را بی خود هدر داده ام. ولی باز جای شکرش باقی است که این چند شعر قوی خوانده شد. نکته دیگری که کاملاً مشهود بود تکراری بودن بسیاری از اشعاری است که در همایش چند ماه پیش نیز همین شعرها خوانده شده بودند. به نظر می رسد بعضی از شاعران در طول حیات شعریشان یا فقط همین یک شعر را سروده باشند یا فکر می کنند یک شعر خوب را اگر به طور مداوم و در جاهای مختلف بخوانند تاثیر بیشتری بر مخاطب خواهد گذاشت. مثلاَ همین شعر آقای علی حیدری : ای مهربان که هی به خدا تکیه می کنی هر شب برای گمشده ات گریه می کنی امشب به سیل اشک رگ خواب می زنی مستی و هی به صورت خود آب می زنی کم گریه کن مباد خدا با خبر شود ترسم که اشک در غم ما پرده در شود . . . شعر زیبایی است. ولی آیا آقای حیدری در طول این چند ماه هیچ شعر دیگری نسروده اند که من در این چند ماه دائم همین یک شعر را از ایشان می شنوم. از جمله اتفاقات جالب همایش انتخاب شعرهای برگزیده هیات داوران بود. تقریباً به تمامی شعرا جوایز یادبودی اهدا شد . حتی شاعرانی که شعر نخواندند.!!! من وقتی اسم آزاد کاعباسی و عباس رضایی را شنیدم که برای گرفتن جایزه به روی سن می رفتند، کم مانده بود شاخ در بیاورم از اینکه این افراد در سالن بودند و شعر نخواندند. من که یکی از دلایل آمدنم شنیدن شعرهایی از این دو عزیز بود. همایش نکات منفی دیگری نیز داشت ( از جمله مجری بسیار ضعیف ) که از خیر آنها می گذرم و ترجیح می دهم دوستانه و حضوری به آنها گوشزد کنم. در پایان شعری از آقای عباس رضایی می آورم. شاعری که در همایش حضور داشت، به عنوان شاعر برگزیده ی همایش انتخاب شد، ولی شعر نخواند.
آورده بود با خود و متن خبر طناب احساس کرد کشف بزرگی است در طناب وقتی به حرف آمد و گفت از عقایدش سنگی شد و صبور در این رهگذر طناب اما نه، خواست تلخی یک ماجرا شود وقتی به شکل حلقه گذشت از نظر طناب این سو یقین و باید و آرامشی که او آن سو کلافه بود در اما اگر طناب گردن کبود و چهره کبود و بدن کبود چشمش کبودتر شد و خیره به هر طناب او خواست یک پرنده شود که به او سپرد یک آسمان آبی و یک بال و پر طناب گاهی بهانه ایست برای نماندن و گاهی بهانه ایست برای سفر طناب او یک سوال بود که پرسیده شد ولی از صندلی، اتاق، جسد،قفل، در ، طناب او رفت و سال هاست که رویانده یاد او در دست های معترف هر نفر طناب این آخرین عبارت او "زنده باد مرگ" این آخرین عبارت من"مرگ بر طناب"
¤ نوشته شده در ساعت ۳:۱٢ ق.ظ توسط ققنوس ۱۳۸۸/٤/٧ من شکست می خورم پس هستم
دو هفته ای که از انتخابات 22 خرداد می گذرد در کنار تمام تلخی هایش درس های بزرگی هم به همراه داشت. درس هایی که با عبرت گرفتن از آنها می توان به آینده امیدوار بود و تلخی شکست امروز را به باد فراموشی سپرد. فراموش نکنیم که نتیجه این انتخابات تنها 4 سال از زندگی پیش روی مان را در بر می گیرد و با برنامه ریزی درست می توان از افزایش این چهار سال جلوگیری کرد.به شرطی که بتوانیم عبرت بگیریم و مسیر رفته را بار دیگر طی نکنیم. به اعتقاد من دلایل شکست اصلاح طلبان را باید در دو چیز خلاصه کرد:
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۱۱ ب.ظ توسط ققنوس ۱۳۸۸/۱/۱٧ حرف ... پس از گفتن!وزمان پس از انقضا...
یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید. او برروی یک صندلی دستهدارنشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد. در کنار او یک بسته بیسکوئیت بود و مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه میخواند. وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.» ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمیداشت ، آن مرد هم همین کار را میکرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمیخواست واکنش نشان دهد. وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد: «حالا ببینم این مرد بیادب چکار خواهد کرد؟» مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش را خورد. این دیگه خیلی پرروئی میخواست! او حسابی عصبانی شده بود. در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلیاش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده! خیلی شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بیسکوئیتهایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد... در صورتی که خودش آن موقع که فکر میکرد آن مرد دارد از بیسکوئیتهایش میخورد خیلی عصبانی شده بود. و متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرتخواهی نبود. - چهار چیز است که نمیتوان آنها را بازگرداند... 1. سنگ ... پس از رها کردن! 2. حرف ... پس از گفتن! 3. موقعیت... پس از پایان یافتن! 4. و زمان ... پس از گذشتن!
براستی برای تغییر وتحول مطلوب چقدر تعلل وکاهلی کرده ایم؟؟؟ ¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٢٧ ب.ظ توسط ققنوس ۱۳۸٧/۱٢/٢۸ عید همه مبارک
اکنون که روزهای آخر سال را می گذرانم یاد تمامی خاطرات تلخ و شیرینی افتادم که در این یک سال برایم اتفاق افتاد و همین چیزی که اسمش را "زندگی" می گذاریم برایم رقم زد.
سارا احمدی ¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٤٩ ب.ظ توسط ققنوس ۱۳۸٧/۱٠/۳ زیر تیغ
امروز هوس کردم سری به بازار بزنم و سی دی موسیقی جدیدی بخرم . به قصد خرید موسیقی متن فیلم " لاک پشت ها هم پرواز می کنند"( به آهنگ سازی حسین علیزاده) رفته بودم که متاسفانه آن را پیدا نکردم و در عوض موسیقی متن سریال " زیر تیغ " را خریدم که آن هم از کارهای علیزاده است.
شنیدن آهنگ های این سی دی علاوه بر اینکه خاطره ی پخش سریال زیبای " زیر تیغ" را بار دیگر در ذهنم زنده کرد، عشقم به علیزاده را بیش از پیش کرد. علیزاده از معدود آهنگسازان و نوازندگانی است که وقتی در اجرای کنسرت های شجریان حضور داشته باشد، نگاهها دیگر نه فقط به سمت استاد که به سمت او نیز نظاره گر می شوند. و مهارت او را در نوازندگی می ستایند. محمدرضا هنرمند( کارگردان سریال) در آلبوم این سی دی چنین نوشته است:"علیزاده راسال های سال بود که می شناختم.کارهایش به دل و جانم چنگ می زد و بارها چنان مرا از زمین جدا کرده بود که گفتنی نیست. در نیمه شب ششم آذرماه 1384در حالی که صحنه کنسرت او به همراه کیهان کلهر،محمدرضا شجریان و همایون را در تالار بزرگ کشورآماده می کردم تا تمرین های نهایی انجام شود نمی دانست که بیشتر از همه زیر نظرش دارم و به کوچک ترین واکنش هایش حساس هستم."
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٢٠ ق.ظ توسط ققنوس ۱۳۸٧/٥/٧ هنر
هنر
دامن کشان گذشتی و جیغ زد آینه حالا که نسل آینه ها منقرض شده است من یک تلاش مختصرم در مسیر باد یک انتظار، فاصله ام با تو... دست کم در خاک بی فروغ، جهان کثیف و زشت حالا که داغدار طلوع توام ببین وا می کنم دهان قلم را بنامتان مرتضی حیدری آل کثیر
شاد باشید ¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۱٤ ق.ظ توسط ققنوس ۱۳۸٧/٢/۳۱ کتاب هایی که من می خوانم به روز شد. ¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٤٦ ق.ظ توسط ققنوس ۱۳۸٦/۱٢/۱۳ نان
"همان واژه ی مناسب کافی بود ، مرا که به هیچ وجه تصویر نفرت آوری در ذهنم از او نداشتم، متنفر کند. چون من از واژه ی" قیمت مناسب " نفرت داشتم. پدرم هم از روزگاری تعریف میکرد که نیم کیلو کره یک مارک و اجاره یک اتاق مبلمان شده با صبحانه ده مارک بود؛ زمان هاییکه آدم با سی فینیک در جیب می توانست با دختری به رقص برود، و در ارتباط با چنین حکایت هایی از آن زمان، واژه ی مناسب با چنین آهنگ شکوه آمیزی بیان می شد که گویی شنونده ی قصه گناهکار است که کره حالا چهار برابر شده است. وقتی به عنوان کار آموزی شانزده ساله، آن هم تنها به شهر آمدم ، مجبور بودم که قیمت همه ی چیزها را بدانم . چون توان پرداخت آنها را نداشتم. گرسنگی قیمت ها را به من یاد داد؛ فکر نان تازه مرا کاملاً از خود بی خود می کرد، و من غروب ها ساعت های متمادی بی هدف در شهر پرسه می زدم و به هیچ چیز دیگر فکر نمی کردم به جز نان.چشم هایم می سوخت، زانوهایم از ضعف خم می شد و حس می کردم چیزی مثل گرگ درنده در وجودم هست. نان."
. ........................ هاینریش بل - نان سال های جوانی ......................
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٤٢ ب.ظ توسط ققنوس ۱۳۸٦/۱٢/٧ کرکس - کافکا
کرکسی به پاهایم منقار می کوبید. پیشاپیش چکمه ها و جورابهایم را جرواجر کرده بود، حالا به خود پاها منقار می زد. بارها به آنها زد، سپس چند بار بی قرار دورم گشت. آقایی گذشت، مدتی تماشا کرد، سپس ازم پرسید چرا کرکس را برمی تابم.
گفتم: «درمانده ام. وقتی آمد و بنای تاختن بهم گذاشت، البته کوشیدم پس برانمش، حتی خفه اش کنم، ولی این حیوانات بسیار نیرومندند، کم مانده بود به صورتم بجهد، اما ترجیح دادم پاهایم را فدا کنم. حالا آنها تقریبا تکه و پاره شده اند.»
آقا گفت: «عجیب است که می گذارید این طور شکنجه تان کنند. یک گلوله تفنگ دخل کرکس را می آورد.»
گفتم: «راستی؟ و شما حاضرید آن کار را بکنید؟»
آقا گفت: «با کمال میل. برگردم خانه و تفنگم را بردارم. نیم ساعتی منتظر می مانید؟»
جواب دادم: «چه عرض کنم؟»، و لحظه ای درد زده ایستادم. سپس گفتم: «خواهش می کنم به هر حال این کار را بکنید.»
آقا گفت: «باشد، به زودی برمی گردم.»
در طی این گفت و گو کرکس آرام گوش می داد و گاه به من و گاه به آقا می نگریست. اکنون پی بردم که همه چیز را فهمیده است؛ پر کشید، کوس بست، و سپس، مانند نیزه اندازی، منقارش را از میان دهنم تا اعماقم فرو برد. واپس افتان، آسوده خاطر احساس کردم در خونم غرق می شود که هر گودی را می آکند و هر کرانه ای را زیر خود می برد.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٤۳ ب.ظ توسط ققنوس
| آرشيو پروفایل کاربر
دربارهء من: پروفایل ققنوس در ابعاد این عصر خاموش من از طعم تصنیف در متن ادراك یك كوچه تنهاترم بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرك است بیا تا برایت بگویم كه تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی كرد search by google
:همسايه ها
_/_// شعر \\_\_
بازتاب فردا نيوز عصر ايران پايگاه خري تحليلي فرارو روزنامه اعتماد روزنامه روز
لوح دوات پندار فروغ قا بيل بلوط کوچه سخن كتابان خوابگرد ماندگار آدم و حوا ماني ها شرقيان هارمجیدون والس ادبی ليلا صادقي آي آي کتاب داستان كوتاه كتاب در خانه الواح شيشه اي رادیو زمانه دیباچه كتابهاي رايگان فارسي
خانه هنرمندان ایران موسيقي هنري ايران ماهنامه هنر موسيقي خبرنامه موسيقي ايران پارس موزيك گلهاي رنگارنگ ايران كليپ
وبنوشت مسعودبهنود دكتر سروش محسن كديور داريوش آشوري هادي تونسي حميد عجمي مخملباف نزار قباني حسين پاكدل ناصر غياثي عباس معروفی مصطفی مستور ديگر باران يك كتاب هفت ها پرده ناتمام كافه ناصري مجله اينترنتي فصل نو انجمن جامعه شناسي ايران
خرده ریزها
|